تبليغاتX
شکسته ساز

درود بر همه ی آنها که عشق را در درون خود یافته اند و  برای آن عشق جان

داده اند.عارف و صوفی بزرگی که در سال 244 (هجری)در فارس به دنیا آمد ،عشق

را در درون خود بدرستی یافت و سخن با نامحرمانی گفت که جزنادانی ونفرت

اندوخته ی دیگری  نداشنتد.بهترین پل آشنایی با او تذكره‌الاولياي عطار است.:

آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن  غرقه درياي

 مواج،  حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاري عجب بود،  واقعاً غرايب که خاص او را

بود که هم غايت سوز و اشتياق بود و در شدت  لهب و فراق مست و بي قرار.  شوريده روزگار

 بود وعاشق  صادق  و پاک باز وجد  و جهدي عظيم داشت، و رياضتي و  کرامتي عجب. علي

 همت و رفيع و رفيع  قدر  بود و  او را تصانيف بسيار است به الفاظي  مشکل در حقايق و

اسرار و معاني محبت کامل.ا بو سعيد بن ابواخير قدس الله روحه العزيز و شيخ ابوالقاسم

گرگاني و  شيخ ابوعلي  فارمدي  و امام  يوسف همداني رحمةالله عليهم اجمعين در  کار او

 سيري داشته اند و بعضي در کار او متوقف اند.  چنانکه استاد ابوالقاسم قشيري گفت در حق

 او که:  اگر مقبول بود به رد خلق مردود  نگردد،  و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. 

 و باز بعضي او را به  سحر نسبت  کردند و بعضي اصحاب ظاهر به کفر منسوب

 گردانيدند.و بعضي گويند از اصحاب حلول بود.

سپس داستان بر دار شدن او را چنين بيان داشته است:

پس حسين را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمي گرد آمدند. او چشم گرد مي آورد و

میگفت: حق،حق، اناالحق.... نقلست که درويشي در آن ميان از او پرسيد که عشق چيست؟

گفت: امروز بيني و فردا  بيني و پس فردا بيني. آن روزش بکشتند و ديگر روزش بسوختند و

 سوم روزش بباد بردادند،  يعني عشق اينست. 

فریاد او برای تاریک دلانی  که با نادانیه مردم پروردگاری می کردند نابودگر بود.فریاد

او برای  گوشهای پر از خرافه و سنت پرستی نا رسا بود..او از کسانی که

نمی دانستند  گلایه ای نداشت او از آنها که می دانستد و نان به نرخ روز خور بودند

دل چرکین بود..

درود بر روح پاک این بزرک مرد این سر به دار عشق.

حق ..حق...انا الحق.

آوای حقیقت او امروز نیز به گوش می رسد و امروز نیز بر  گوشهای سنگین و دلهای

 تاریک سنگینی می کنند وامروز نیز هزاران بار حقیقت بربالای دار  می رود.

 

بسیار بسیار سپاسگزارم از همه دوستانی که در پست پیش من رو راهنمایی

 کردند.پست مرگ و سوگواری  2 رو حوالی روز عاشورا تو وبلاگ می گزارم.این

 پست رو هم  می خواستم پیشکش کنم به منصور حلاج که یاد او همواره در نزد

عاشقان زنده است. نمی دونم تا چه اندازه از  حلاج شناخت دارید خوشحال می شم

درباره ی حلاج و انا الحق گفتن او دیدگاهتونو در میون بزارید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 0:59   کیوان  | 

*******************************************************************

من ارزان  که گردم  ز مستی هلاک     به آیین مستان  بریدم به خاک

به    تابوتی   از چوبِ    تاکم   کنید    به راه  خرابات   خاکم   کنید


به    آب   خرابات    غسلم    دهید      پس آنگاه بر دوش مستم نهید

مریزید  بر  گور  من   جز  شراب     میارید در  ماتمم  جز  رباب

ولیکن  بشرطی  که    در سوگ من    ننالند به جز مطرب وچنگ زن

تو خود حافظا  سر ز مستی  نتاب    که سلطان نخواهدخراج ازخراب

********************************************************************

به مراسم سوگواری ایرانیها که نگاه می کنم،ایرادهای پایه ای در نگرش اونها به مرگ میبینم.

در آیین مذهبی اسلام،مرگ بازگشت به سوی خداوند است و هر کس با رفتار خود در این جهان

سرای جاودانگی خود را می سازد.مرگ از دنیایی به دنیای دیگر رفتن است و ادامۀ زندگی در

سرایی دیگر.پس خاک بر سر ریختنها بر سر کوبیدنها و سیاه پوشیدنها برای چیست؟مگر

دین را باور ندارند؟مگر در آیین مذهبی نیست که همۀ ما روزی گرداگرد هم درسرای جاودانگی

زندگی خواهیم کرد پس این نا آرامیها برای چیست؟جزبرهم ریختن آرامش روح آن کس که جان

سپرده سود دیگری دارد؟.این لباس نامرتب وسیمایی نامناسب در سوگواریها بی احترامی به

مرده نیست؟

گروهی نگرشها و باورهای گوناگون را بی آن که بیاندیشند کور کورانه و تقلید وار می پذیرند و

پس ازآن ازروی نا آگاهی روی آن باورها تعصب پیدامیکنند وازتنگ ترین دریچه ها به پیرامون

خود نگاه میکنند.

زمانی مرگ را حقیقتی تلخ می دانستم وگردش روزگار را بیهوده.مرگ را نابودی و فراموشی

می پنداشتم(از دل برود هر انکه از دیده برفت)و پرسشهای بی پاسخ از خداوندمانند:

از آمدن و رفتن ما سودی کو؟         از بافتۀ  وجود  ما  پودی  کو؟

در چنبر چرخ جان چندین پاکان       میسوزد خاک می شوددودی کو؟(خیام)

زمانی نیز برای مرگ زنده مانی می کردم و دچار مرگ شیفته گی شده بودم و مرگ را رهایی

جان از اسارت تن و پرواز از خاک نفرین شدۀ زمین به سوی آسمانها میدانستم.

و ار آن زمان که خرد نگهبان اندیشه ها و احساسات من شد این شعر حافظ را زیباترین نگرش

به مرگ می دانم.آن کس که زندگی را هدیه داد و از روح خود در تن خاکی دمید روزی این

امانت را باز پس خواهد گرفت و من هستم و آنچه که با این امانت کرده ام. رنگ مرگ را سپید

می دانم و همچون ایرانیان باستان جامۀ سوگواری سپید بر تن میکنم.

دربارۀ مرگ سخن گفتن و نوشتن ساده نیست،اما از دید من آنقدر باید  دربارۀ آن اندیشید تا به باور

درست و برخورد اجتماعی درست رسید.باور من هنوز هم کامل نیست و تا زمانی که زنده ام

فرصت دارم که نگرشها و اندیشه هامو دربارۀ مسائل  گوناگون دگرگون کنم. خوشحال میشم

اگه شما هم دیدگاهتونو در اینباره در میون بزارید و پیشنهادتونو  تا  راههای چاره اندیشی برای

مبارزه با برخورد کنونی مردم با مرگ  روشن شه. من تو پست های  بعدی احتمالا روز عاشورا باز

هم به سوگواریها خواهم پرداخت با دید گاهاتون منو یاری  کنید که به کاملترین نگرش برسم.

سپاسگزارم.                                                                                                

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 13:20   کیوان  |