تبليغاتX
شکسته ساز

پیش از خوندن این نوشته پست مرگ و سوگواری 1 رو بخونید:

صدای کوبه ی در می آید.کسی درب  خانه ی دل را می کوبد.درب را می گشایم.آنک 

همیشه آشنا آمد.او که هم نشین شبانه های من است و هم سخن پگاهان من.

غم آمد.

شاید ابری آفتاب را پوشانده.شاید نور ستاره ای در  پرتو ماه تاب فراموش شده.شاید

شاید و شاید...............

او را غم می نامند من او را دوست خود می دانم.بار دگر این آشنای دیرین خانه ی دل

آمد.از او پرسیدم کاینبار برای چه آمدی؟گفت:برای ابری تاریک که آفتا ب را پوشانده

و نمی بارد.حکایتی دارد دراز.گفتم:همه ی حکایت های تو دراز است.گوش به تو می

سپارم ای دوست تا این حکایت آشکار کنی.

غم گفت:باز می گردد به سالهای سال پیش.روزگاری دور.باز می گردد به خورشیدی

 تابان.به مردی که در راه آزادگی گام برمی داشت.به کسی که برای جاودانه شدن عشقش

جان داد.به کسی که با کمترین توان و نیرو به پیکار ستم رفت.

به نام آزادی.به نام عشق.به نام حسین.

در زیر آفتابی تابان در سرزمین نا مردمان،با یارانی دلاور به پیکار ستم پیشگی رفت و

 جان خود و یارانش در راه ماندگاری نام دین داد.

به غم گفتم:من دینش را می شناسم.هم آیین وهم کیش او هستم.بر پایه ی دین اسلام او

 پس  از مرگ به  نزد یزدان باز می گردد و او  که جان در ره عشق داد در مینوی

 آزادگان جاودان خواهد زیست.یاد و نامش گرامی باد درود بر او و یارانش.

 

غم گفت:پس از رفتن او و دیگر پیشوایان دینی ابری از ناآگاهی و نادانی آفتاب حقیقت

 را پوشانده.امروز  نامش زنده می شود اما نه آنگونه که شایسته ی اوست.عاشورا در

 تابستان روی داد از آنرو که سال هجری قمری نا پایداراست،امروزه در زمستان,

همه گان  سنت نا آگاهان و نا مردمان را در پیش گرفته اند.گفتم:چگونه؟گفت:با خود

 زنی و خود فریبی.با ریا کاری و پیروی از نا درست ترین سنتها.

چند صد سال پیس شاه اسماعیل برای بهره جویی و مردم فریبی شیوه ای غریب در

سوگواری را برای ایرانیان به یادگار گذاشت.شیوه ی خودزنی همه گانی و به راه

اندازی دسته های سیاه پوشان.

به غم گفتم:گویی آنها این گونه می اندیشند که حسین(درود بر او و خاندانش)

به سوی تاریکی و سیاهی رفته .گویی آنها نمی دانند که بر پایه ی اسلام آسیب

 رساندن به خود گناه است؟

غم گفت:آنها پیرو سنت اند.سنت هایی دگرگون نا پذیر.سنت هایی که از گذشته

آمده .چرا و چگونگی اش به فکر و خرد شان بی ربط است.

آنها نیز آن بزرگ مرد را می شناسند و او را دوست می دارند.افسوس که غم

خود را با خود پریشی پاسخ می دهند و در راستای سنت پرستی حسین و راه

او را فراموش کرده اند.آنها سنت را بزرگتر از دین و بزرگتر از همه چیز می دانند.

من دیگر نمی توانم بمانم تو را به دیگر همرا هانت می سپارم.

گفتم:این شیوه ی دوستی نیست.من در این نا آرامی و بی پاسخی با که سخن

گویم؟غم اینبار پاسخش سکوت بود رفت و پس از او بار دگر صدای کوبه ی در

به گوش رسید.در را گشودم.یکی از دوستانم آمد.تنهایی.

من ماندم و تنهایی و اندیشه های بی پاسخ.

من برای همه ی افراد احترام قائلم.با هر روش وباوری.این روزها تمی تونم

چیزهایی رو که می بینم  تجزیه تحلیل کنم.چیزهای مثه اینکه گروهی به امید

اینکه حاجت بگیرن از خدا، گفته های اونو زیر پا میگزاردند.این خود خواهی نیست

که گروهی برای خودشون و خودخواهیه خودشون  از خلق خداو نه از  خود خدا یاری

 می خوان ؟زنده نگه داشتن نام یه نفر چه ربطی به این بساطا داره؟

واسطه ی خداوند و یاری جستن از واسطه یعنی جی؟

نمی دونم.و می خوام که شما منو آگاه کنید و بهم کمک کنید.سپاسگزارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 23:53   کیوان  | 

به نام پروردگار مهر.

نی نامه مولانا را شاید بارها خوانده باشید.به شیوه های گوناگون  و در سا لهای گوناگون.

در جایی نی را همان مولانا می دانند جای دگر نی را نیستی و جای دگر نی را عالم معنا.

برداشتها و نگرشها گوناگون است ولی کسی به من آموخت(استاد طاهری سال هشتاد ویک)

نی نامه را فراتر از گفته ها و دانسته ها و برداشتها باید خواند.بر همین پایه پیشنهاد داد

به گونه ای دیگر به تی نامه بنگریم و در آن گوینده و اول شخص این شعر خداوند و

 انسانها در آن سوی شعر قرار می گیرند.با این نگاه بار دگر نی نامه را بخوانید

(بخشی از نی نامه):

 

************************************************************

بشنو این نی چون شکایت می کند       ا زجد ا ییها  حکا یت  می کند

کز  نیستا ن  تا  مرا  ببرید ه ا ند         در نفیرم مرد و زن نا لید ه ا ند

سینه خوا هم شر حه شر حه ا ز فرا ق       تا  بگویم   شرح  درد   ا شتیا ق

هرکسی  کو دور ما ند از اصل   خویش        باز جوید روزگاری وصل خویش

 من به هر  جمعیتی  نالان    شدم       جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من         ا زدرون من نجست اسرار  من

سرمن از ناله ی من دور نیست          لیک چشم گوش را آن نور نیست

تن زجان و جان زتن مستور نیست     لیک کس را دید جان دستور نیست

آ تشست این بانگ نای ونیست باد      هر که این آ تش ندارد نیست باد

آ تش عشق است کاندر نی فتا د        جوشش عشق است کاندرمی فتا د

نی حریف هر که از یاری برید         پرده ها اش پرده های ما درید

همچونی زهری و تریاقی که د ید     همچو نی د مسازو مشتاقی که د ید

نی حد یث راه پرخون می کند         قصه های عشق ومجنون می کند

محرم این هوش جز بهوش نیست     مرزبان را مشتری جز گوش نیست

د ر  غم  ما  روزها  بی گاه  شد       روزها  با  سوزها   همراه   شد

روزها گر رفت،گو رو،باک نیست      تو بمان،ای آنکه چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی،ز آبش سیر شد        هر که بی روزی است،روزش دیر شد

در نیابد  حال  پخته  هیچ   خام          پس  سخن کوتاه باید،وا لسلام

************************************************************

 

 خداوند از روح خود در ما دمید.میان ما و او پیوندی از مهر است.ناله های همه گان از

دوریها و جدایی هاست.همه ی انسانها از ریشه های وجودی خود هر اندازه که دور

 شوند، به سویش باز خواهند گشت.

 

از خود به خدا رسیدن ممکن نیست.خود را باید نابود کرد ومن را فراموش تا بتوان او

 را دید.خداوند آشکار است در درون همه ی ما.

عشق پیوند میان ماست.هویدایی نهان. رازی پوشیده بر ماست که با خود فراموشی

 آشکار می شود.      خداوند عاشق ا نسان ها ست

 

او که همواره در کنار ماست.او که با همه بی مهری ها از مهرش کاسته نمی شود.عاشقی

که همواره در کنار معشوق است و همیشه پاسخ گوی.او عاشق ترین است.

زمین نیز بخشی از آسمانهاست.در شگفتم عشق میان انسانها را ناروا می خوانند و خود

را با روزی چندگاه بندگی و عبادت عاشق خداوند می دانند.

 

ما نیز می توانیم عاشق باشیم.عشق میان انسان وخدا پیوند و اتحاد میان عشق و عاشق و

معشوق است.

 

هر که خود را ندید خدا را دید و هر که خدا را دید عشق را یافت.

 

 

نوشته هایی که بعد از شعر گذاشتم نگرشی است که بر پایه ی نی نامه مولانا بهش

 دست یافتم.این نگرش رو باید احساس کرد وگرنه همین جا می شه با هزاران دلیل و

منطق نفی اش کرد. (هر کس خواست نفی  کنه زحمت نکشه دلایلشو از خود من

بپرسه)شاید جسارت باشه اینگونه درباره ی عشق خدا انسان نوشتن.ولی این گام

آغازین در راه خود شناسی و خدا شناسیه.پس  من خودم رو در آغاز این راه می بینم نه

 بیشتر.روی هیچ کدوم از باورهام تعصب ندارم و اونها رو در حال پیش رفتن و دگرگون

 پذیر می دونم..باید بیشتر از اینها در اینباره نوشت اما من دیگه از این بیشتر نوشتن رو

 جسارت دونستم چون نمیدونم  این یافته های درونیم برای همه قابل درکه یا نه؟

درود بر شما سپاسگزارم از راهنماییها و همراهی ها تون.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 21:52   کیوان  |