تبليغاتX
شکسته ساز

 

در نوشته ی پیش آنگونه که باید درباره ی ابومسلم روشنگری نکردم،در این نوشته

درباره ی پییشنه و تبار او و هوده های او و شورشهای پس از کشته شدن ابومسلم

می پردازم.از دوست خوبم سارا که با گفته هاش در بخش دیدگاه ها من رو یاری

کردسپاسگزارم.

ابومسلم که بود؟

 

در باره ی زادگاهش نا هم سانی دیدگاه وجود دارد.برخی زادگاهش را مرو وبرخی

سپاهان(اسپهان =اصفهان) آورده اند.درباره ی روزگار کودکی او نوشته ی روشنی

در دست نیست.می گویند در کودکی و جوانی پیشه ی زین سازی می آموخت.درباره

ی دین او نیز نا هم سانی دیدگاه پدید آمده از سویی او برای براندازی بنی امیه

 مردم را به بنی عباس فراخوان کرد و پیش از سقوط بنی امیه شورشی که در آن

 مردم گرایش به اندیشه های مانی که رویا روی اسلام است،داشتند را سرکوب کرد.

از سوی دیگر نزدیک ترین دوست او سندباد گرایش زرتشتی داشت و مخالف

اسلام بود و درپشتیبانی از او شهری را که مسلمان بودند به خاک و خون کشید.

در کتاب حلاج میر فرطوس نویسنده ابومسلم را دارای دو رفتار و انگیزه می داند.

یکی پیش از بر اندازی بنی امیه که او برای گرد آوری سپاهی ایرانی نخست از

 پشتیبانی عباسیان بهره برد و در این زمان به اسلام گرایش داشت و مخالفان

 اسلام را سرکوب کرد.و پس از عباسیان که رفتاری دگرگونه پیدا کرد با مسلمنان

به مخالفت پرداخت و از آیین های کهن ایرانی پشتیبانی کرد.

 

بی گمان از آنجایی که اوایرانی است همواره در پی پدید آوردن فرمانروایی ایرانی

 بوده و گرایشهای زرتشتی نیز در سر داشته همچنان که نزدیک ترین دوست او

 سندباد چنین بود،بدین سان پس از براندازی بنی امیه آشکا را رویا روی مسلمانان

 و عربان ایستاد که در پایان همانگونه در نوشته ی پیشین خواندید با فریب

 خلیفه ی عباسی کشته شد.در سال 132 هجری نبردی در زاب روی داد و سیاه

 جامگان بر امویان پیروز شدند.پس ابو مسلم در زمان های گوناگون رفتارهای

 گوناگون از خود نشان داد،بی شک همواره هوده ی او رهایی پارسیان بوده است.

ابومسلم اگرچه توانست بنی امیه را بر اندازد،بی گمان با فریب خلیفه ی عباسی

در پدیدآوردن فرمانروایی ناکام ماند و عباسیان پس از امویان روی کار آمدند.

و آشنایی با شورشهایی که پس از ابومسلم روی داد:

 

از دوستان ابومسلم که به خونخواهی او برخاستند سندباد بود.اگرچه تاریخ

 نویسان مسلمان با دیده ی تعصب به قیام و شورش او نگاه کردند،بی گمان

پوشیده نیست سندباد بر ضد خلیفه ی عباسی و برای خونخواهی ابومسلم از

آدمکشان تازی شورش کرد.بر پایه ی نوشته ی تاریخ الفی وی نخست به

ری یورش برد و سپاهش را نیرومند ساخت تا جایی که به صدهزار نفر رسید

 سپس از ری تا نیشابور را گرفت.زمانی که خبر به خلیفه ی عباسی رسید

جهوربن مرار را با سپاهی بزرگ برای سرکوب او فرستاد و در ساوه این رو سپاه

 نبرد کردند که سپاهیان سندباد به شدت سرکوب شدند و گویند در این نبرد از یاران

 سندباد چندان کشته شدند که تا سال سیصد هجری نشانه های کشته شده گان به

 جای مانده بود.هنوز یاد نبرد خونین و دهشتناک سندباد زنده بود که استادیس به

پاخواست.بی گمان شورش استادیس برای خونخواهی ابومسلم نبود.این شورش

برای زنده کردن آیین زرتشتی انجام شد.

 

شورش او در سال 150 هجری در خراسان روی داد.در اندک زمانی سیصد هزار

مرد به یاری وی برخاستند.مهدی در آن زمان خلیفه ی عباسی بود.در نیشابور

 نبردی در گرفت و استادیس نیز سرکوب شد.

 

این شورشها و قیام ها رفته رفته پر رنگ تر شد و تازیان به پایان فرمانروایی خود

نزدیک شدند.در نوشته های آینده به چگونگی پیروزی پارسیان خواهم پرداخت.

 

نخست درباره ی سرچشمه ی این نوشته بگم گه از 2قرن سکوت دکتر زرین کوب

و بخشهایی هم از حلاج نوشته ی میرفرطوس برگرفته شده.درباره ی روند نوشته

هایشکسته ساز،پارسیان آزادمنش،همانگونه که پیشتر گفتم بخشی است برای

شناختگروه هاو کسانی که برای آزادی ایرانیان از بیگانه گان در دو قرن اشغال

ایران کوشیدند پس این نوشته ها تا زمان براندازی تازیان ادامه خواهد داشت.تا پیش از

 نوروز جستارهای نوشته ها اینگونه است:

 

پارسیان آزاد منش،زبان پارسی پاک،گاه شمار و نوشته ای  از شما

(اگر نوشته ای بفرسید)آذرآبادگان و زبان آذری باستان،موسیقی پارسی،آشنایی

 با ابوسعید ابوالخیرو...دیگر جستارهای هم پیوند با هنر تاریخ عرفان.

 

در پاسخ دوستی که درباره ی گسستگی موضوعها و جستارها گفته بودند باید بگم

من برای اینکه روند نوشتاری یکنواخت نباشه پی در پی درباره ی یک جستار

نمی نویسم.و گاهی جستارها هم پیوند هستند برای نمونه آشنایی با آذرآبادگان و

شناخت بابک هم راستای هم هستند و یا زبان پارسی پاک روندی است همیشگی.

درباره ی گاه شمار و نوشته ای از شما:هر کدوم از دوستان و خواننده ها نوشته ی

 ادبی شعر داستان کوتاه و ... که از خودشون دارن به رایانامه (آدرس ایمیل)

 sheksateh_saz@yahoo.comبفرستند در کنار گاه شمار گذاشته می شه.

با سپاس از دیدگاه ها و همراهی های شما

پیروز باشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:20   کیوان  | 

خروج سیاه جامگان ابومسلم را می توان آغاز رستاخیز ایران شمرد.نهضت این سیاه جامگان

 از خشم و نفرت نسبت به مروانیان و عربان مایه می گرفت.هوده و هدف ابومسلم به درستی

از تاریخها بر نمی آید.از این روی درباره ی او میان نویسندگان نا هم سانی در  دیدگاه وجود

 دارد.در کنار هم  نهادن دیدگاهای گوناگون نشانگر این است که ابومسلم برای نمایان کردن

نیروی شگفت ایرانیان در برابر تازیان و پایان برتری آنها بر پارسیان می کوشیده است.

آشفتگی روزگار در زمان بنی امیه به گونه ای بود که گروه های ناخشنود مردمی به سرعت

به پشتیبانی از او پرداختند.آرزوهای بزرگ مرده بود و باورها و دیدگاه ها همه جا رنگ

 دورویی و ریا داشت.دین بهانه ای بود که زیان کسان از پی سود خویش بجویند.آن سادگی

 و آزادگی که اسلام هدیه آورده بود،در دولت مروانیان جای خود را به ستمکاری و

 جهانجویی داده بود.

در چنین روزگاری بود که ابو مسلم فرصت نهضت یافت.دربار ه ی پیشینه و تبار او تاریخ

نویسان نا همسانی دیدگاه دارند.زادگاه او را نیز هر یک به دگرگونه آورده اند.در ایرانی

 بودنش شکی نیست.

در سال 124 هجری نقبای آل عباس که از خراسان به کوفه آمده بودند و آهنگ مکه

داشتند او را در زندان دیدند.چون از زندان رهایی یافت،نزد ابراهیم امام  که از بنی

 عباس بود و آرزوی خلافت در سر می داشت رفت.چون  او را بدید به خراسان فرستادش

 تا کار دعوت بنی عباس را بر دست گیرد.

در خراسان کار او پیشرفت بسیار یافت.در زمانی کوتاه همه ی نا خشنودان در زیر لوای

 او گرد آمدند،چرا که رفتار تازیان همه را از فرمانراویی و حکومت آنها به ستوه آورده

 بود.در زمستان سال 129 هجری وی دعوت خویش آشکار کرد و همه ی دشمنان بنی

امیه به او پیوستند.حتی یمانی ها نیز به یاری او برخاستند.پیش از همه در این میان

 موالی به آن نهضت وفاداری نشان دادند.در زمان اندکی مردم از هرات و پوشنک و مرو

رود و طالقان و مرو و نشابور و سرخس و بلخ و چغانیان و تخارستان و ختلان و کش و

نخشب به سپاه او پیوستند.در تاریخ بلعمی اینگونه نوشته شده:< و ابومسلم یاران خویش

را بفرمود تا سیاه پوشیدند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامه ی سیاه پوشید که

 ما سیاه پوشیدیم و نزدیک زایل شدن ملک بنی امیه است و مردمان نسا و باورد و مرو

 الرود و طالقان همه جامه سیاه کردند به فرمان ابو مسلم. >

بدین گونه ابو مسلم با سپاهی گستاخ و جنگ آور و دست از جان شسته،به مرو آمد.از

 آنجا سپاه اواندک اندک به همه جا پراکنده گشت و بنی امیه را در همه جا دنبال کرد.سیاه

 جامگان ابو مسلم سپس راه عراق در پیش گرفتند.سر انجام با وجود پایداری بنی امیه،

کوفه تسلیم شد.خلیفه ی بنی امیه واپسین نیروی خود را گرد آورد.در زاب سرزمینی در

 موصل،سیاه جامگان با بنی امیه در افتاند.جنگی دشوار رخ داد.مروان گریخت و بسیاری

ازسپاهیانش کشته شدند.واقعه ی زاب فرمانروایی بنی امیه را پایان داد و در پایان یک

صده ،پیروزی ایرانیان را بر عرب پدید آورد.این نخستین بار پس از صد سال بود که

سپاهی پارسی بر سپاه تازی پیروز شد.اگر چه ابومسلم نتوانست فرمانروایی ایرانی پدید

 آورد،بی گماه او پایه گزار چنین قیامهایی در آینده گردید و خودباوری ایرانیان رادر برابر

 عربان که خود را از نژاد برتر می دانستند بیشتر کرد و کوششها برای مبارزه با

 فرمانروایی تازیان پررنگ شد.

بد بختانه ابومسلم به سادگی فریب خورد و کشته شد او که در خراسان فرمانروایی نیروهای

 ایرانی رادر دست داشت به نزد خلیفه ی عباسی آمد.منصور که ابومسلم را خطری برای

خلافت خود می دانست او را به گفتگو فراخواند و در میان گفتگو گروهی که پشت در آماده

 بودند را فراخواند و جان این مرد آزاد منش را گرفت.و این سر انجام سردار سیاه جامگان

 بود که فرمانراویی بنی امیه را بر انداخته بود.پس از کشته شدند او قیامها و شورشهایی

 پدیدآمد.سنباد از دوستان نزدیک ابو مسلم  یکی از این بزرگترین این شورشها را رهبری

 کرد وپس از سنباد شورشهایی در دماوند تبرستان طالقان روی داد که  در کنار سیاست

 تازیان با دین اسلام هم به مبارزه می پرداختند.

به هر روی  ابومسلم و سیاه جامگان در برابر کسانی که دین را ابزار سودجویی و زورگویی

 مردم نهاده بودند به پا خاستند و پایه گزار بسیاری از شورهای مردمی شدند.

درود بر کسانی که در برابر ستم پیشگی و زور گویی  آرام نمی شینند و نامشان جاوید باد.

بر گرفته از کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:27   کیوان  | 

 

 

از این پس بخشی که پیش از این بهش اشاره کرده بودم به نوشته های شکسته ساز افزوده

شد.گاه شمار در آغاز هر ماه و یک نوشته ی ادبی (شعر داستان کوتاه و ...)از شما که اگه

 به آدرس shekasteh_saz@yahoo.com   بفرستید و در آغاز هر ماه در کنار گاه

 شمار  گذاشته می شود.

 

مهر نام هفتمین روز سا ل و شانزدهمین روز هر ماه در گاهشماری خورشیدی است.در

 سانسکریت میترا در اوستا و پارسی باستان میسر در پهلوی میتر و در فارسی مهر گفته

 شده است.مهر میانجی است میان آفریدگار و آفریدگان

.

1 مهر 1338:تاسیس موسسه ی باستان شناسی. 1343:آغاز به کار دانشکده هنرهای

 دراماتیک.

2 مهر 513 پیش از میلاد:گذر سپاه ایران از تنگه ی بسفور در زمان داریوش هخامنشی.

3 مهر 552 میلادی:آغاز گفتگوی دو گروه ایرانی در دوره ی ساسانی بر سر ترک

مخاصمه در دریای سیاه.1313:گشایش دانشکده فنی دانشگاه تهران به سرپرستی دکتر

 محمود حسابی.

4 مهر 422 میلادی:پذیرش پیمان نامه ی صلح و دوستی میان ایران و روم و پایان

جنگ دو ساله ی دو کشور در دوره ی ساسانی.

5 مهر 1320:فرستادن رضا شاه به بندر عباس برای تبعید به جزیره ی موریس.

1360:پایان اشغال آبادان.

6 مهر 618:در گذشت شمس تبریزی.961:درگذشت وحشی بافقی.

7 مهر 522 پیش از میلاد:کشته شدن گئوماته و آغاز پادشاهی داریوش هخامنشی.

1227:زادروز کمال الملک.

8 مهر 586:زاد روز مولانا.

9مهر 331 پیش از میلاد:آغاز جنگ کوگامل در اربیل(شمال عراق)میان داریوش سوم

 هخامنشی و اسکندر

10مهر 539 پیش از میلاد:گرفتن شهر سیپر در 60 کیلو متری بابل به دست سپاهیان

 کوروش بزرگ.

11مهر 1337:راه اندازی تلوزیون در ایران.

13 مهر 579 میلادی:بیرون کردن رومیها از سوریه به وسیله ی سپاه ایران در زمان

 فرمانروایی انوشیروان پادشاه ساسانی.1380:در گذشت فریدون فروغی.

14مهر 1285:گشایش نخستین نشست رسمی مجلس شورای ملی با حضور مظفر

الدین شاه.

15 مهر 1307:زاد روز سهراب سپهری.

17 مهر882:بازپس گیری کرمان و پیوستن به قلمرو ایران در زمان شاه اسماعیل

صفوی.

1266:درگذشت علی نقی وزیری نوازنده ی تار و آهنگساز.

 

20 مهر1330:شکایت انگلستان از ایران در سازمان ملل برای ملی شدن نفت که آنرا بر

هم خوردن صلح جهانی می دانستند.

21مهر 539 پیش از میلاد:گرفتن بابل به دست کوروش بزرگ.عاشورا(10 محرم 61

هجری قمری)

22 مهر 539پیش از میلاد:آغاز شاهنشاهی در ایران به پادشاهی کوروش بزرگ پس از

گرفتن بابل.

23مهر 539 پیش از میلاد:فرمان  کوروش بزرگ برای آزادی 42 هزار یهودی در بابل.

24 مهر 1368:درگذشت مرتضی حنانه آهنگساز.

25 مهر 1331:اعلام قطع رابطه با انگلستان از سوی دکتر مصدق در مجلس شورای ملی.

27مهر1227:انصاب امیر کبیر به عنوان صدر اعظم در زمان ناصر الدین شاه.

29مهر479 پیش از میلاد:از میان بردن دسته ای از کشتی های جنگی یونان در

 دماغه ی میکال از سوی ناوگان ایران در دوره ی هخامنشی.

30مهر1285:گشایش نخستین کارخانه ی برق با روشن کردن چراغی به دست ناصر

 الدین شاه.

 

 

و این هم داستانی کوتاه از پگاه سپاسگزارم از داستان خوبی که فرستاد.بخش

دیدگاه ها رو به پگاه واگذار می کنم باهش درباره ی داستان گفتگو کنید:

 

..................................................................................................

 

 

مادر ايستاده جلويم طوري نگاهم ميکند که  ميفهمم چيزي دستگيرش شده مدتي در سکوت

نگاهم ميکند سپس آرام به طرف پشتي هاي ته اتاق  ميرود وبه سختي مينشيند

شنيدن نفس کشيدن پر صداي آقاجون که از اتاق بغلي مي آيد چيزيست که بهش عادت کرده

 ايم گاهي اصلا به گوشمان نميرسد

چه خوابه چه بيدار همانجا تو رخت خواب به جايي زل ميزند يا چشماشو ميبندد مانند

فراموشکارها وفراموش شده ها حال بلند شدن ندارد نفسش همينطوري هم در نمياد گاهي

 جوري سرفه ميکند که فکر ميکنيم الانه که به آخرين آرزوش برسد اما براي آخرين بار

 نفس عميقي بکشه وسپس..آروم به سمت مادر ميرم  آهنگي محلي رو دورتر از زادگاهش

زمزمه ميکنه مي پرسم:چيزي شده؟کسي چيزي..نگاهم نميکنه :برو به خواهرت بگو چايي

دم کنه برامون مهمون مياد : کي؟

جواب نميده  همونطور که براندازش ميکنم عقب عقب از در اتاق ميروم بيرون

از حياط که رد ميشوم ميبينم برگهاي زرد پهن شد ه ان وسط آب تيره ي حوض ونميشه

 شاخه هاي بي برگ رو تو آب ديد

ميرم به آشپزخونه خواهرم اونجا ايستاده پيراهن گلدار سبزي تنشه وداره چند تا هويج

رو با چاقو ميتراشه چند وقتيه ديگه نميپرسم بازهم براي آقاجون آب هويج ميگيري؟

با اينکه دلم براش ميسوزه  غذاش شده همين هر روز هر شب  نگرانم:چي شده؟

 فهميده؟ :احمقي گفته بودم ميفهمه حالا ميخواي چي کار کني؟: عصباني شد؟ :بيشتر

 ناراحتکتري رو بر ميدارم شير آب رو باز مي کنم :دلخوريش تموم ميشه وقتي براش

 پول بيارم..

من پسرشم يک کاري ميکنم براش..آره.. وسوسه ميشه:مگه پولش خوبه؟

کتري رو ميگذازم رو شعله مي پرم رو ميز چوبي آروم با دستم چند ضربه بهش ميزنم

مي خوام نشنوه اما زود بر ميگرده طرفم:باز تو اين کارو کردي؟شرمنده ميشم:گفتم

 نکنه خراب شه و..:مگه به اين چيزهاست؟حرف رو عوض ميکنم:کي قراره بياد؟

هويج ها رو رنده ميکنه:يه آقايي همسايه ها معرفيش کردن پول قرض ميده وبعد با

 بهرش ميگيره اگه جور شه خوبه نه؟

پاهامو تو هوا تکون ميدم:يعني بريم زير بار قرض يکي؟نميدونم..گناهه نيست؟

با شگفتي نگاهم ميکنه انتظار همچين حرفي رو ازم نداره :گدايي گناه نيست؟ با حاضر

 جوابي ميگم:نه !جوابو تو آستينم دارم  با رضايت پول ميدن.از اونها که چيزي کم

 اما اين مرده پررو ميشه با اون شکم بزرگش 

خندش ميگيره:تو که نديديش!هويج رنده شده رو ميريزه تو پارچه فشارش ميده وآب

 نارنجي رنگ ميچکه تو ليوان.به کفشام نگاه ميکنم که از زور خاک ديگه به سفيدي

 نميزنند کتري افتاده به جنب وجوش در کمد آهني رو باز ميکنه کمي چاي خشک بهم

 ميده ليوان رو بر ميداره ميره بيرون از همونجا ميگه:قند نداريم

چاي رو ميريزم تو قوري وآب رو روش شعله رو کم ميکنم ميرو م بيرون وبعد به

اتاق داره آب هويج رو به خورد آقا جون ميده مادر چادر انداخته سرش وتسبيح

 مي چرخونه.کمي مي ايستم ميفهمه اونجام : کي بهت گفته؟ : چه فرقي ميکنه؟

ديگه نميخوام بري ميفهمي؟اين طور پولها خوردن ندار ن مي خوام با آبرو بزرگ بشين 

کوتاه نميام : هميشه نميگي خدا گفته کمک کردن به ديگران واجبه؟من فقط وظيفشون

 رو يادشون ميارم!از حرفم يکه ميخوره :خجالت بکش  ديگه نبينم از اين حرفها بزنيها

 اگه بازم

 بفهمم گدايي کردي خونه راهت نميدم.

دمغ ميشم از اتاق ميروم بيرون زنگ در را ميزنند ميروم به آشپرخانه مادر در را باز ميکند

 

 

 وبا مرد ميروند تو.خواهرم مي آيد چايي ميريزد تکرار ميکند:قند نداريم چند تا دونه فقط

 هست  کمي فکر ميکند:برو يه ورق کاغذ بيار : ميخواي چي کار؟بيار تا بفهمي

چند لحظه بعد دارد کاغذ ها را تکه تکه ميکند  باهاشون گلوله هاي کوچک درست ميکند

 وميريزد در قند دان ايستاده ام و دستهايش را نگاه ميکنم  چند تا قند را ميريزد رويشان

کاغذ ها ديده نميشوند : اين هم يک قندان قند!از کار خودش ذوق کرده : اگه معلوم شه

چي؟ : خيالت راحت مگه چند تا قند بر ميداره؟

سيني به دست به اتاق ميروم صداي سکوت مادر مي آيد ونفسهاي آقاجون ومرد از بهر

ه پول حرف ميزند.دوست ندارم آنجا باشد

چاي را جلويش ميگيرم يکديگر را بر انداز ميکنيم برميدارم ودستش که به طرف قندان

 ميرود دستم شروع ميکند به لرزيدن از نگاهش هول مي شوم  وبا خودم ميگويم الان

 لو ميرويم!ناگهان دستم از سيني رها ميشود سيني وقندان و بر ميگردند رو زمين وهر

 چه درونش هست پخش مي شود لحظه اي به قيافه ي شگفت زده اش نگاه ميکنم اما به

مادرم نه

واز اتاق ميدوم بيرون از ترس دعوا پشت درختي پنهان ميشوم

دقايق کند ميگذرند سپس مادر ومرد  مي آيند بيرون  مادر چادرش را تا پيشانشي پايين

 کشيده سر به زير دنبال مرد راه ميرود  موقع بستن در زير لب خداحافظي ميکند

خواهرم میدود بيرون از آشپزخانه مادر لب حوض نيمه خشک مينشيند:نشد بهره اش زياد

 بود نمي تونستيم بديم  از پشت درخت سرک ميکشم  خواهرم آروم ميرود به

آشپزخانه ودر رو مبندد  مادر همونجا نشسته وتکان نميخورد

شب ميشود واو همونطورپشت به من نشسته  همانجا خوابم ميبرد  صبح زود با

 نسيمي که به صورتم ميخورد بيدار مي شوم  همه چيز مانند شب قبل است زمان تکان

 نخورده اما هوا روشن شده مادر بيدار است نشسته بر لبه ي حوض  فکر ميکنم بايد

 بالا تر بروم تا بيشتر گيرم بيايد به طرف در ميروم وبازش ميکنم صداي گرفته ي مادر

 مي پرسد:اين موقع کجا ميري؟:راهم زياده بايد زود راه بيفتم

ميداند  کجا ميخواه بروم ميداند اما چيزي نميگويد تسليم همانجا مي نشيند  اسفند

 دان وپارچه ي نخي را بر ميدارم ودر مه کوچه گم ميشوم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 0:54   کیوان  |