تبليغاتX
شکسته ساز
زیستن برای باز گفتن

درود بر شما همراهان

در بلندای هستی نویسندگی آدمی هر گاه مفهوم ومینایی نوین اندیشه ها را دربر گرفته وسخن تازه ای پدید آمده است سبکی نو نیز آشکار شده.
هر سخنی نیازمند روش ویژه ی خود برای بازگویی ست.ازاین روست که همگام با دگرگونی اندیشه
گسترده در یک گروه ویا فرهنگ یک گروه وجامعه شیوه نوینی در نوشتنش میبینیم.نوشتن  از هر گونه که باشد .

برای نمونه بسیاری از ادبیات دانان بینوایان اثر ویکتور هوگو را سر آغاز روشی نو در داستان نویسی غرب میدانند.
به شوند ساختارشکنی اش در آفرینش شخصیتها،هوگو در این داستان از شیوه سنتی وساده پیشین فراتر رفته وشخصیتهایی چند گانه می آفریند.
وجود شخصیتهای "خاکستری"به جای سراپا "سفید" یا "سیاه"، نگرش روانشناسانه به آدمها و تاثیر گذشته  بر رفتار کنونی شان از ویژگی های این داستان است.
این شیوه زمینه ساز سبکی در ادبیات نوین ومدرن به نام"رئالیسم"شد.

از دید شما کدام داستان ایرانی این ساختار شکنی را بر دوش داشته؟

رئالیسم از"قصه"  "داستان" میسازد  .بر گستره آنچه میتواند در داستان بگنجد می افزاید.همه آنچه به راستی وجود دارد میتواند در داستان بازگو شود.

پیش از پرداختن به رئالیسم میخواهم به سبک دیگری بپردازم به نام "رئالیسم جادویی"  کسی را
به یاد ندارم که بهتر از"گابریل گارسیا مارکز"این سبک را شناخته وشناسانده باشد.این نویسنده هشتاد ساله اسپانیایی برنده جایزه نوبل ادبی 1982 برای رمان"سد سال تنهایی"است.
او در این داستان روند پیدایش یک روستا را تا زمان شهر شدنش بازگو میکند ودر کنار آن به جنبه های فرهنگی مردم سرزمینش میپردازد.
او میگوید "ما زندگی میکنیم تنها برای آنکه آنچه به یاد میآوریم را باز گو کنیم" باز گویی یادها یا همان ادبیات گفتاری مردمی آنچه است که رئالیسم جادویی بر آن تکیه دارد.مارکز بر این باور است که کسی میتواند "نویسنده"باشد که نخست "بیماری ترس در او شفا یافته باشد".
هر کسی میتواند نویسنده باشد نیاز نیست که کتاب بنویسد.هر کس سخنگوی داستان هستی خویش است تنها اگر بتواند با بی باکی وبه روشنی آنچه در اندیشه دارد را بگوید.ودیدگاهش را در برابر دیگران بگشاید.باید گفتن آنچه که میدانیم _پس حقیقت است حتی اگر نادرست باشد_را به هم به شیوه ی رودررو بیاموزیم.از این گفتمان ساختار یک داستان به وجود می آید.این همان چیزیست که به آن میگویند"آفرینش گروهی".
در هر نگاره ودر هر آنچه چشم میبیند داستانی نهفته است.و"جادویی نویس" کسی ست که به یادمان های نسلی مردم _حافظه های تاریخیشان_درون شد میکند وراستی و باورهای افسانه گون آنان
را با هم می آمیزد.خیال نویسنده خواننده را به جهان وهم آلود قصه میبرد.هماهنگی قصه وداستان،اندیشه وافسانه،اکنون ویادواره،راستی وتخیل
پس سنت وفرهنگ،پیر وجوان،رهایی ودلبستگی..(شاید چیزی مانند "شل" کودکی هایمان اما اندکی بزرگانه تر)
در این سبک ماورا چنان با زندگی روزمره در می آمیزد که میتوانسیری بسیار پر کشش دید وبه این اندیشه رسید که به راستی میشود "سالها پس از مرگمان از سر کنجکاوی وبرای پیدا کردن یک دستنوشته دوران نوجوانی به زیر  زمین خانه مان برگردیم."
رئالیسم جادویی _از دید من_ همزمان زندگی را شوخی ونیز جدی میبیند.مانند خود گابریل که گاه در کارهای سیاسی همراه "کاسترو"میشود وگاه این گونه به دید می آید که در همه برگه های کتابش هست ولبخندی به لب دارد.
شاید گرایشم به"سد سال تنهایی"ودیگر کتابهای گابریل مانند "عشق سالهای وبا" ساعت خاموش"و..به شوند کشش وعلاقه ایست که به فرهنگ مکزیکی اسپانیایی دارم
اما به هر روی خواندنش رو پیشنهاد میکنم.
یکی از چیزهایی که پس از پایان سد سال تنهایی بهش رسیدم اینه که مردمی که در گذشته میزیستند دلگرمی های بیشتری به زندگی داشتند.از دید شما این درسته؟چرا اینگونست؟.....

سبز باشید

پگاه

 

گابريل گارسيا ماركز

ترجمه ی احمد شاملو

و مرد افتاده بود

يكي آواز داد: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

دوتن آواز دادند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

تمامي آن سرزمينيان گردآمده ، اشك ريزان خروش برآوردند:

دلاور برخيز!

و مرد به پاي برخاست

نخستين كس را بوسه اي داد

و گام در راه نهاد

 با یک دستینه(امضا)جان یک بی گناه را نجات دهید(ساناز)

آشنایی با روستای کهن میمه(بابک)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:16   کیوان  | 
درود بر شما

زمانی رسید که خواستم جستار "خواندنی "نخستینم رو برگزینم.روبرو یم چند گزینه بود:فلسفه ،ادبیات، تاریخ،هنر،وجستارهای اجتماعی..
 میشد به فراخور روحیه در زمانی از هر کدام خواند اما از دید خودم باید یکی را در اهمیت نخست میگذاشتم که این علاقه من است.
با نگرش به دو کشش وعلاقه ام که شاید از روز آغازین زندگی با من بودند ،طبیعت ونوشتن ،بر آن شدم که با شناخت از خود رشته تحصیلی وروند مطالعه کناریم رو گزینش کنم.
طبیعت "کشاورزی"رو به ارمغان آورد واز میان گزینه ها "ادبیات" رو برگزیدم.خواستم پیمایش هر دو اینها در راستاوکنارهم است.
خشنود میشم اگه اینجا بازگو کنیم که هر کدوم چه چیزی رو برگزیدیم وچرا.خواستم آشنایی با ویژگیهای خوب دانستنیهای جستارهای گوناگون است.
 
ادبیات رو در دو شاخه بزرگ مبینم.شعر وداستان.
به این سخن باور دارم که سراینده ها دستیار آفرینش هستند در معنا کردن هستی وبازگویی ریز ویژگی هاییش که در دید نخست نمی بینیم.
این سخن در ناخود آگاهم مانده وبه یاد نمیارم که از چه کسی ست.هم اکنون به اندیشه ام آمد که شاید هم از خودم باشه!
ادبیات داستانی ادبیاتی ست که به آفریدن شخصیتها ورخ دادها می پردازد.آدمهایی که وجود خود را در اونها می یابیم.وبازخورد رفتارهامون رو در واکشنهاشون می بینیم.
پیش آمدهایی که تجربه های زندگی خود ما هستند.که با دیدن اونها در قالب داستان دیگر نیازی به باز انجام دادن برخی از اونها نیست.
تجربه کردن در کنار آسیب ندیدن از برخی پیش آمدها.دید گاه شما چیه؟آیا ما باید همه کار آزمودگی ها رو خودمون انجام بدیم؟
در کوتاه سخن اینکه از دید من داستان آیینه ی تمام قد زندگی ماست.
میخواهم زین پس در بخشی از نوشته هام به گونه ها ی داستان وویژگی های اونها بپردازم.
 
شاد باشید
پگاه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:56   کیوان  | 
درود بر شما همنوایان شکسته ساز

برای کوتاه زمانی به جای نوازنده این ساز تا کنون خوش آوا خواهم نوشت.امیدوارم نوایم به گونه ای باشه که بتونه شما رو تا زمان بازگشت نویسنده همراه نگه داره.
 سپاسگذار میشم اگردر این راه با دیدگاهها ونوشته هاتون یاری گر من باشید.


باید به پاس شور            باید به پاس گرمی ونور
یک کاسه آب را
برداشت از درز دو هستی
باید نگه داشت زمان را
در کاسه آب 
            باید سراشیبی بودن را گذر کرد
باید ز آهنگ
     نقش چهان را پر رنگتر کرد 
باید ز آتش
 فواره ای ساخت
    تا در نبود نور
آرامشی یافت
 
باید که پر از روشنی شد
چون بامدادان هدیه ای داد
       یا رفت تا فردای دیروز
    یا ماند تا پایان فریاد


باید به پاس عشق
باید به پاس
جریان هستی در رگ مهر
یا
جریان مهری در رگ هست
یکرنگتر از آسمان گشت
          یا بر تن خاک  
     با مردمان گشت
باید به پاس سهمی از لبخند داشتن
یکدم روان شیشه را با اشکها شست
      چون ریه های پنجره
سرشار شد از بوی مهتاب
    چون چشمهایش
 از روی باران

باید به پاس لحظه ی زیبای رویا
نجوای لالایی برای کودکان گفت
    بر روی گاهوار طبیعت
  در بستر مرگ
بر سرزمین پاکمان خفت
باید به پاس زندگی هم
زندگی کرد
چون چاه آبی
پنهان شده در عمق صحرا

چون پیرمردی
در زیر پله
سرگرم کفاشی

چون دوره گردی
درگوشه راه
دلگرم نقاشی

باید به پاس دوستی
از آفرینش
سیراب گشت
باید به پاس او
هر دم برای دیدنش
بیتاب گشت.


خشنود میشم دیدگاه شما رو درباره ی گذشت زمان ودوره زندگی آدمی(عمر) بدونم.

پیروز باشد
پگاه

اعتصابات و بست نشینی آموزگاران سراسر کشور(کانون حقوق کودکان و زنان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:3   کیوان  |