|
پیروان او بسیار شدند و شمار زیادی از کشاورزان و روستاییان به یاری او برخاستند. در این بیست سال مامون و معتصم برای برانداختن او چاره جوییهای بسیار کردند.لشکرهای بسیار برای دستگیر کردنش فرستادند.اما گذشته از نا رضایتی مردم که حاضر نبودند بار دیگر استیلای عربان را تحمل کنند،تنگی راهها و سختی سرماهای آن حدود ،همواره سرداران مسلمان را با ناکامی و شکست روبه رو می کرد.در سال 220 هجری معتصم یک امیرزاده ی ایرانی نژاد به نام افشین را به جنگ بابک فرستاد. پس از اینکه از سال 200 هر سال بابک هر یک از فرماندهانی که به پیکار او آمده بودند،از پای در آورده بود.پیکار بابک با افشین در حصارهای محکم و طبیعی جبال آذربایجان،مدتها به طول انجامید داستان این جنگها را مورخان به تفصیل نوشته اند.این جنگها مدت 3 سال از سال 220 تا 223 هجری ادامه داشت. معتصم براین مهم افشین را اکرام بسیار کرده بود .بابک در حصارهای محکم و ایمن بود هفت ماه سر از حصار بر نیاورد و با سپاه افشین نبرد نکرد.افشین دلتنگ آمد و ملول شد..به معتصم نامه نوشته بود و ازودرهم خواسته بود.معتصم صد شتر بار دهرم با سیصد غلام ترک همراه وی فرستاد.چون بغا به جایی که تا اردوگاه افشین سه روز راه بود برسید،افشین نامه کرد که یک ماه همانجا درنگ کن و آوازه درانداز که این مالها فلان روز نزد افشین برم،تا چون جاسوسان بابک این خبر را بدو برسانند مگر برای تاراج این مال آهنگ تو کنندو از حصار خویش بیرون آیند.چنین کردند و آن روز بابک با 5 هزار تن سوار بیرون آمد.اما بغا به دستور افشین درهم ها را شبانه به جای گذاشته بود و شتران بی بار خود آورده بود.حیله ایی که افشین کرده بود در نگرفت و باباک بی آن که گزندو آسیب بزرگی بیند مقداری غنایم به چنگ آوردو بازگشت... سپاهیان بابک که پناهگاههای استوار داشتند و از برف و سرما رنج بسیار می بردند دلیرانه پایداری می کردند. اما یاران افشین که به سرمای سخت و راههای دشوار عادت نداشتند و رفته رفته ملول می شدند.دوسال بدین گونه گذشت از سپاه افشین بسیاری هلاک شدند.اما معتصم همواره سپاه تازه می کرد. سرانجام افشین آهنگ تسخیر حصار بابک کرد.چون در یک فرسنگی آن فرستاد و گفت شما میهمان مایید.در این ده روز که به سوی حصار ما می آیید خوردنی نیافته اید ما را جز این چیزی نبود.افشین آن نزلها نگرفت و همچنان باز پس فرستاد و به بابک پیغام داد که:ما را خوردنی به کار نیست و می دانم که تو این کار بدان کردی تا سپاهیان ما را شماره کنی.در این سپاه سی هزار مرد جنگی است و با امیر المومنین سیصد هزار مسلمانند که همه با او یکدلند .اکنون تو بهتر دانی ،خواهی به زنهار آیی و خواهی جنگ کنی. بابک که نمی خواست به زنهار خلیفه در آید جنگ را بر گزید پس درهای حصار محکم کرد و در آنجا بماند. افشین نیز بر گرد حصار،لشگرگاه ساخت و خندق کند و همانجا نشست روزها از حصار بابک آوای چنگ و رود می آمد و چنین فرامی نمودند که از سپاه دشمن پروا ندارند اما شبها گروهی را همواره به شبیخون می فرستادند.جنگهای خونین و کشتارهای سخت روی داد و بسیاری از سپاه بابک تلف شدند. سرانجام بابک در کار فروماند.بابک بر آن شد که با افشین حیله سازد.بر بام حصار بر آمد و گفت:منم بابک، افشین را گویید نزدیکتر آید تا با وی سخنی گویم.افشین به پای دیوار بر آمد.بابک زنهار خواست و گفت گروگان من پسر مهترم است او را به نواگیر و برای من زنهار خلیفه بستان.بر این قرار نهادند و لشکریان افشین حصار را رها کردند و به جای خویش باز آمدند.چون شب در رسید بابک کسان خود را بر گرفت و با پنجاه مرد که با وی در حصار بودند بیرون شد و به کوهها رفت و از آنجا به ارمنستان گریخت... یکی از نکته های شگفت آور تاریخ همکاری افشین بزرگ زاده ی ایرانی با تازیان برای سرکوب بابک بود و شگفت آنکه از میان آنهمه سردار تازی،سرانجام یک ایرانی دژ بابک را برانداخت.همانگونه که در این نوشته خواندیم معتصم از دربار بغداد غلامان ترک به آ ذر بایجان فرستاد.در آن زمان برخی از سران ترک به خلیفه نزدیک شده بودند و با او همکاری داشتند و برای همین چنصد غلام ترک را به آذربایجان فرستادند. آذربایجانی که در آن زمان مانند امروز تهی از هرگونه مردمان ترک نژاد بود وگرنه چرا در تاریخ نوشته نشده غلامان ترک را به ترکستان فرستادند و در سرزمینی که خود ترک دارد چرا باید به آنجا ترک فرستاد؟ ایرانیان آذری با پایداری خود در کنار بابک ایستادند و سرخ جامه گان به خاک آذربایجان با خون خود رنگ آزادی زدند.آنها که پول می گیرند تا تاریخ شویی کنند بدانند که نام آذری نیز همانند دیگر ایرانیان با آزادی پیوند داشته است. آنها نمی توانند اندیشه ی آزادگی یک میهن را بشویند.در بن و نهاد ایرانیان آزادگی نهاده شده است که هیچ تاریخ شویی نمی تواند این را از ما بستاند.در نوشته ی های آینده بیشتر به تاریخ شویان می پردازم. هر چندکه اگر روند دیدگاه ها اینگونه باشد خود به خود به نوشته ی پایانی شکسته ساز نزدیک می شویم.نوشته ی آینده را هفت روز دیگر درباره ی دستگیری بابک و نگاه تاریخ نویسان تازی به او خواهیم خواند.این تن پوش(غالب) آزمایشی است اگر ایرادی هست پوزش می خوام. پیروز باشید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:59  کیوان
|
چگونه و در چه زمانی برای نخستین بار زبان رسمی و اداری کشور از فارسی به تازی برگردانده شد؟ در این نوشته به پاسخ این پرسش خواهیم رسید. در ادامه ی جستار آسیبهای گفتاری آنچه در نوشته ی پیش پرداختم و از دیدگاه شما نیاز به بررسی بیشتر داشت،در این نوشته می شکافم . برای شناخت این دشواری گفتاری نیاز به سواد ادبیات دوم راهنمایی است چرا که همه ی ما در آن سال شیوه ی فعل امر ساختن را آموختیم.با همه ی آسانی این روش،به شوند نبود آگاهی واز سوی دیگر رواج آسیبهای زبانی گوناگون،این آسیب گفتاری روز به روز گسترده تر می شود.بر همه ی ماست که کوشش کنیم و با دادن آگاهی کوچکترین خویشکاری یا وظیفه ی خود را در برابر زبان بیمار کنونی انجام دهیم. پیش از ما پدران و مادران ما برای نگه داشت این زبان و این فرهنگ جان خود را از دست دادند،پس ارزش این زبان فراتر از باور ماست. در ادبیات دوم راهنمایی شیوه ی امر کردن یک فعل را چنین خواندیم: مصدر=ب+صورت امری فعل.سپس برداشتن ب اگر نیاز بود نشستن=ب+نشین=بنشین=نشین. همانگونه که می بینیم نشین از کارواژه(مصدر) نشستن گرفته شده است. اکنون به شیوه ی نادرست فعل امر ساختن که چم و معنی فعل را دگرگون می کند نگاه کنیم: بحرف.حرفیدن=ب +حرف=بحرف یا حرف. فعل امر بحرف از کاواژه ی حرفیدن گرفته شده و به چم یا معنی حرفی شو می باشد. این شیوه ی نادرست گاهی جدا از فعل امر نیز گسترش یافته.برای نمونه: دلم برات تنگیده بود.! تنگیده=گرفته شده از کارواژه ی تنگیدن=ب+تنگ=بتنگ برداشتن ب =تنگ. این جمله این چم را می رساند: دلم برات تنگی شو ام بود!. اگر شما هم از این کاربردها سراغ دارید خشنود می شم اگر در دیدگاه ها آگاهی بدید. همانگونه که می بینیم دشواری در کاربرد یک شیوه ی آسان در امر ساختن فعل ما را به جایی رسانده که جمله ها و واژگانی از پایه و بن نادرست پدید آمده.من به هر کس که این نادرست گویی را انجام می داد،رسیدم آگاهی دادم و بسیاری از اونها از نادرست گویی خودشون شرمگین شدن.امیدوارم این آگاهی رسانی همگانی و همه گیرشود چرا که به راستی پیشگیری از آسیب کمترین کاری است که می توانیم در برابر زبان انجام دهیم. درباره ی اینکه ریشه ی این دشواری های زبانی در چیست سخن بسیار است که در نوشته های آینده بیشتر خواهم پرداخت.گویی برای هم نسلان ما اندیشیدن و نگریستن و به کار بردن حتی سواد دوم راهنمایی گران است. نمی شود به سلیقه ی بسیار پایین فرهنگی چنین نسلی احترام گذاشت و این ارزش و بزرگداشت را خود ما باید پدید آوریم.شگفتا که خود را نسل سوخته می نامیم در حالی که خودسوزی اندیشه و فرهنگ را خودمان انجام می دهیم.این سخن در خور نگرش است و در نوشته های آینده به آن خواهم پرداخت. اکنون بر می گردم به پاسخ پرسشی که در آغاز این نوشته پرسیدم. پس از تاختن تازیان، تا پیش از فرمانروایی «هشام بن عبدالملک اُموی» (41 تا 95 قمری) زبان دیوانی و دفترهای دولتی ایران، همه بزبان فارسی بودند.هُشام، «حجاج بن یوسف» را بفرماندهی سپاه خود برگزید، و حَجاج، عبداله بن زُبیر را سرکوب کرد، و با منجنیق خانه یکعبه را در هم کوبید، و هُشام، فرمانداری ایران و عراق را به او سپرد. در زمان فرمانروایی «حَجاج» کارهای دفتری و دیوانی به «زادان فرّخ» سپرده شد. و او، آمارها وفرمانهای کشوری و دفترهای دیوانی را بزبان پارسی نوشت. در همان زمان، «زادان فرخ » مردی بنام «صالح بن عبدالرحمان» را که پارسی و تازی را بخوبی میدانست،برای یاری دادن به خود، نزد حَجاج برد و او را به همکاری با خود گماشت. روزی «صالح» به «زادان فرّخ» گفت: بخدا سوگند اگر بخواهم نوشته های دیوانی را به تازی برگردانم، بآسانی می توانم»زادان فرخ برافروخت، و او را از این کار بر کنار داشت، و گفت: «با این کار ننگ جاودان را برای خود مخر» چندی پس از آن زادان فرخ کشته شد. روزی «صالح» داستان سخنان خود و «زادان فرخ» را در زمینه ی جابجایی دیوان ها و دفترهای فرمانروایی از زبان پارسی به عربی، به «حجاج بن یوسف» باز گفت. حجاج بر آن می شود که همه ی دفترها و آمارها و نوشته های دیوانی را به تازی برگرداند. و صالح را بر اینکار می گمارد. و صالح نیز دستور حجاج را انجام می دهد. «مردان شاه» فرزند «زادان فرخ» با آگاهی از این کار، به صالح سخنی می گوید که در تاریخ می ماند. او گفت: «ریشه ات کنده باد، که ریشه ی زبان پارسی را کندی» آز آن پس بود که واژه های تازی، اندک اندک در سراسر پهنه ی ایران، به دستگاههای دیوانی و فرمانروایی راه یافت، و رفته رفته به زبان مردم هم کشیده شد. در سده ی چهارم هجری قمری، با اینکه غزنویان، سامانیان را از میان برداشته، و خود فرمانروای بخش بزرگی از ایران آنروز شدند، ولی شیوه ی سامانیان را که نگهداشت و گسترش زبان پارسی بود، دنبال کردند. و در بارگاه سلطان محمود، گروهی چامه سرای پارسی گوی مانند فرخی سیستانی و عنصری و عسجدی و منشوری سمرقندی و کسایی مرزوی و غضائری رازی، گرد آمده بودند و بزبان پارسی شعر می سرودند. بی گمان اگر صالح چنین نمی کرد کس دیگری این کار را انجام می داد.اما در آن زمان کسی که هم زبان پارسی بداند هم تازی و با سواد باشد بسیار بسیار اندک بود.به هر روی میهن فروشی و ریشه کنی در کنار نامش جاودان شد.این بخش از نوشته های یک استاد بزرگ زبان شناسی گرفته شده که چون پروانه ندرام نامشون رو اینجا نمی آرم. از دیدگاه شما آیا زبان فارسی در 700 سال نخست تاختن تازیان بیشتر آسیب دید یا در 700 سال دوم؟در نوشته های آینده به پاسخ این پرسش می پردازیم.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:31  کیوان
|
|
|