|
در میان خواب چیزی می نوازد چشمانم را به آرامی . نمی دانم که بینم باز،تار بی پود شب را یا نه . هراس ازسرود سرد شب، سنگین می کند بار چشمم را. شاید این نوازش نیست ،خراش خستگیهای زمستانی است. گر ببندم دیدگانم را ور بخوابانم حقیقت را ، به است تا بر ستوه سردی سازم ،تماشا خانه ای سازم. به خود چرخیدم در بستر فشردم چشمانم را، تا نَبُِرّد سوزن سرما سرای خواب را دیگر. بار دیگر چیزی نوازش کرد کاسه های خون شده از سوزن شب را. کیست این نوازشگر که بر دروازه ی دردها دوای مهرآورده است؟ گشودم دیده بر شب،روشنی دیدم. برخواستم از بستر اندیشه های بی سرو سامان. گشودم پنجره را به سوی مهر. «آسمان سرخ است و اما این سرخی بعد از سحرگه نیست.» سور سرخی فردا است. چراغ دل خموشان است. بامداد آمد سپیدی فراخوان می کند آسمان را به آغوش مهر ، نویدم می دهد بامداد که روزی نو در راه است پگاهانه، می آید هوای تازه ی آغاز. پلی بینم در کران بی کران عشق پلی از دل به سوی او خوشا بر او که دریابد نوازشهای نوروز را. شکسته ساز درود بر شما. ساز شکسته که در فراموشخانه ی اینترنتی خاموش بود،به کوک نوروز دوباره می نوازد. با پوزش از نبود بلند زمانم،گرچه در زمانی که هر کدام از دوستان برای دشواری هایی که داشتند نتوانستند بنویسند،همواره پیگیر آنها بودم، اما در نبودم جز سه تن سراغ ترانه های فراموش را نگرفتند.یکی همان دوست گرم مرام جنوبی رضای همکلاسی و دیگری سارا ی هنر تاریخ عرفان که خود نوازنده ی راستی است و دیگر کس همان که اینگونه سیم های گسسته ی ساز را دگرگون ساخت و خاک آنرا روبید، و دوباره به دست من داد؛ او کسی جز پگاه نیست.ترانه های او را نیز با نوای دلنشینش خواهیم شنید.از شما می خوام دیدگاه خودتون رو درباره بامداد نوروز و نوازشهای اون در میان بگذارید.نوشته های آینده نیز پیرامون نوروز است. نوروزی که برای ما جز نام و یا بالیدن های تهی از شور چیزی از آن نمانده است. شناخت رنگ راستین نوروز نه بر همه ی ایرانیان که بر اهل دل بایسته است. این آغازی است دگر بر نوشته های شکسته ساز.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:2  کیوان
|
|
|