تبليغاتX
شکسته ساز

ما زادگان اندوهیم و شما فرزندان شادمانی.

ما زادگان اندوهیم و اندوه،سایه ی الهه ای است که در جوار دل های شرور سکنا نمی گزیند.

جان های ما اندوهناک است و اندوه بزرگ در جان های کوچک نمی گنجد.ای خنده کنندگان!

ما می گرییم و ناله سر می دهیم،و هر کس که یک بار تن به سرشک خویش بشوید،تا پایان

 روزگاران پاک و پاکیزه خواهد ماند.

ما زادگان اندوهیم.ما پیامبر و شاعر و موسیقی دانیم...شما در کنار نادانی آسوده هستید،

زیرا خانه ی نادانی آینه ای ندارد که چهره ی خویش را در آن بنگرید...

ما زادگان اندوهیم و شما ،فرزندان شادمانی.پس بیایید تا ره آورد اندوه ما و دستاورد

 شادمانی شما را پیش روی خورشید نهیم.شما از جمجمه های بردگان هرمها ساختید،

و هرمها اکنون بر شن صحرا نشسته اند و با نسل ها از جاودانگی ما و زوال شما سخن

می گویند..

شما با خواهش هم بستر شده اید،حال آنکه تندباد خواهش،هزار کاروان ارواح زنان را

به بدکارگی و هرزگی سوق داده؛ولی ما تنهایی را درآغوش کشیده ایم،چرا که ابیات

"معلاقات سبع" و  شاهکار هملت و اشعار "دانته" در سایه سار تنهایی تبلور یافته است...

ما بر حقارت شما دل می سوزانیم و شما،عظمت ما را خوش ندارید؛و میان دلسوزی ما و

ناخرسندی شما ،زمان سرگشته و حیران مانده است.

ما همچون دوست به شما نزدیک می شویم و شما چون دشمن بر ما می تازید،و میان

دوستی و دشمنی،دره ای ژرف واقع شده است،آکنده از اشک و خون.

ما برای شما کاخ می سازیم و شما برای ما گور می کنید؛بشریت با گامهای آهنین،

میان زیبایی کاخ و تاریکی گور در حرکت است...

مسیح ناصری را بر دار کردید و پیرامون او به تمسخر ایستاده اید،اما چون آن ساعت

به پایان رسید،تو از فراز صلیب به زیر آمد و چون توانگری به راه افتاد،با جان حق جوی

خویش بر نسلها چیره شد و زمین را از شکوه و ابهت خویش سرشار کرد.

سقراط را به زهر کشتید و پولس را سنگسار کردید؛گالیله را هلاک نمودید،علی ابن ابی

طالب را ناجوانمردانه کشتید و مدحت پاشا را خفه کردید؛اما آنان اکنون زنده اند و همچون

قهرمانان در برابر ابدیت سرفرازند،ولی شما همچون نعشهایی بر روی زمین،در حافظه ی

بشریات باقی خواهید ماند؛نعشهایی که کسی نیست تا آنها را در تاریکی فراموشی و نیستی

دفن کند...

جبران خلیل جبران

 کتاب کاردانها و طوفانها برگردان مهدی سرحدی.

اهل غم را ویژگی هایی است برجسته .غم  چون نشانی ویژه بر دامان پاک دلان دوخته

شده، یکی از همراهان و دوستان همیشگی من است.در کاروان مهر نیک تر از هر زمانی

نوایش را شنیدم و باور کردم.و مرا غمی افتاد از مهر.هستی در پی نو شدن است.نویی را

زمزمه می کند و چون نوزادِ در رحم بر شکم مادرش می کوبد و می گوید: در راهم.

ما اگر خود را بخشی از هستی و آفریدگان خدا باور داریم،چگونه از این نویی دور باشیم؟

جهانی نو می شود و دوباره زاده می شود بستری از نویی  فراهم می شود.

بستری از زایش احساسات و اندیشه های نو.جبران خلیل اهل اندوه را بزرگ می خواند.آری

 به راستی غمهای بزرگ در جان های بزرگ می گنجد.اهل غم به نیکی به غم خویش پاسخ

می دهند.امیدهای آنها نیز بزرگ است چرا که امیدشان به خداست.غم و امید را پیوندی است

به رنگ عشق ، نا امیدی راهی در دل خدا باوران ندارد.

نوروز خود ره امید است در سرای مهر.بزرگترین خواهش و خواسته ی اندوه از ما

شناخت این راه است و ما بدهکار اندوه خویش هستیم اگر پاسخ آنرا به درستی ندهیم.

نروز را گرمابه ایست سرشک شوی چنان که جبران خلیل گفت با سرشک شویی پاکی

جاودانه در نهاد ما خانه می کند.

جشن چهارشنبه سوری(الهام)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:8   کیوان  |