تبليغاتX
شکسته ساز

 

بیش از دو سال ، کمتراز سه سال ، از نخستین باری که به

نوای ساز شکسته گوش سپردم میگذره .. اکنون ،  آوای

این ساز برام آشناست ، در این میون خودم نویسنده ی دو

تارنگار بودم که به شوندهایی بستمشون .. پس از اون سال

گذشته در چند نوشته با شکسته ساز همکاری کردم .. اینک

بار دیگه این مجال رو دارم که به سرایش نغمه هایی با این ساز

دست بزنم .. درود های بی کرانه ی من رو بپذیرید ، همراهان

گرامی .. به امید همنوازی های بیشتر و بهتر ...  

پگاه


 

در زیر سقف آسمانی که از آن آب می چکد .. در جامه باران ..

و از آن باد میوزد .. در هیبت توفان ،  روی فرش زمینی که تن

پوشش خاک است  و زینتش آتش ، در به هم رسی آوای این چهار

 نیایش ، هستی ما ، زندگی ما ، هستی و زندگی یافت .

امروز در هر گوشه جهان ، اینها و در کنارشان نداهای دیگر ،

به بودن خویش ادامه میدهند ، تا روزها وشبها پدید آیند .

آنان نیز چهار تن هستند ،  که در یکی از گوشه ها و زاویه ها و

 کناره ها ونغمه ها روزگار میگذرانند .

آنان چهار تن هستند ، یکی از آنها آب است ، با ریزش مداوم و

 آهسته اش ،با پافشاری اش درراه یافتن به درون سنگها . 

یکی آتش است ، با بی پرواییش در سخن گفتن ، وبرهنه دیدن

حقیقت زیستن .

یکیشان خاک است ، دوست دارد با آرامش غمناک زیبایی بنشیند

 جایی و رفت وآمد دیگران را نگاه کند .

ودیگری باد است که نمیخواهد یکجا بماند ، نمیتواند بماند ،

 همیشه میخواهد بگذرد ، اگر نه با پا ، در خیال پس ..

این چهار تن را ، اگر مجالی باشد ، از این پس بیشترنیزخواهید شناخت ..

این نوشتار پنجره ای ست بر زندگی روزانه اینان در کنار یکدیگر ..

 پرده  یکم این است ، تا پرده های پسین چه باشد ..

 

باد ، کارش ، هنر انسان نخستین است ، کشاورزی ، تکه زمینی دارد و

شور سبز شدن جوانه ها ،

یکی از روزهایی که پر گشود و رسید به کناره کشتزارش ، خاک هم با او

 بود ، نگاهش افتاد به زمین که خشک شده بود زیر تابش بی تعارف

خورشید ، آسمان هم بغض کرده بود اما اشکش نمی آمد .. شاید دست و

دلش به کار باریدن نمی آید ، این را خاک گفت ، من هم اگر بودم 

نمی باریدم برای آدمهای این زمانه ویران .

باد گفت : به آسمان که نمیتوان دل بست ، برویم از زمین یاری

 بخواهیم .. چاهی بود آن دورتر ، کشیده شده تا ژرفای زمین ، زلالی

 باران سالهای پیش را ، آن هنگام که آسمان هنوز با زمین قهر نبود ،

در پایین ترین لایه اش دید باد .. کسی باید بیاید و از چاه بخواهد که

زمینمان را سیراب کند ، کسی که زبان چاه را بداند ، این را خاک

گفت .. باد سربلند کرد و به جستجو بر آمد .. دورتر ، مردی از لبه

دشت میگذشت ، مردی به قامت گردو ،  پوستی داشت به رنگ پوست

 گردوی رسیده ، دستهایش ، چهره اش ، چین های میوه گردو را ، چون

 پوستش را بشکافی ، وامدار بودند ،  جامه اش سبز بود به رنگ گردوی

 شیر ، و بوی تنش عطر برگ درخت گردویی پیر را جایی در پشت

خاطره اش به یادش می آورد .. خاک نشسته بود و خیره شده بود

به تشنگی زمین ، باد گفت : او زبان چاه را می داند ، و بلند

خواندش : گردو ، می آیی اینجا ؟

 

از آن روز گردو ، میراب  آنهاست ، راه می رود میان پشته های

کشت شده ، واز دانه ها میپرسد کی تشنه میشوند؟  میرود سر چاه 

 واز او میخواهد که دستهایش را از هم بگشاید و جویی سرازیر

کند به روی زمین .. من ثمره گفتگوشان را دیده ام ، سرودی ست

 روان و پاک از آب به خاک ..

 

بگذریم ، داشتم درباره گردو میگفتم .. یک روز که زمین تشنه بود

 باد فراخواند و گفتش : جوانه هایم را زنده کن .. پرسید : چه اندازه

 زمانم میدهی؟ گفت : چهار شبانه روز .. رفت  و چهار بامداد پس

 از آن بازگشت .. میراب  که زمین را سیراب کرده بود  به او رسید

و لبخندی بر چهره داشت ..  باد گفت : دست مزد چهار روزت .. گردو

 گفت : نه ، کمتر شد ، دو روز ..

 می دانست باد و می دانست گردوکه اگر به جای دو چهار هم می گفت ،

 می پذیرفت و شک نمیکرد .. میدانست و میدانست که میتوانست راست

 نگوید و گفته بود ..

باد در شگفت بود .. گردو گذشته بود .. خاک سر تکان میداد و غباری

 از شانه هایش به هوا بر می خواست و در کوه پژواک میکرد که :

افسوس ، قدیمها ، آن زمان که تو نبودی ، مردم همه اینگونه بودند ،

 بی ریا ، بی شیله ، راست و درست ، می شد به هم اعتماد کرد ، می شد

 به هم ایمان داشت ، کسی در اندیشه فریب دادن دیگری نبود ، چه آسان

 می شد با هم کار کرد ، با هم زندگی کرد .. اما اکنون دیگر .. افسوس ،

  زمانه ی بدی  شده .. و کوه بازگو کرد: زمانه ی بدی شده .. بدی شده .. شده ..

 

راستی به گمان شما این " زمانه " چیست ، که همه از آن می نالیم ؟ چیست

 این که خوب بوده و بد شده ؟ کیست این؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:0   پگاه  | 

در سن پنج  سالگی با آوای استاد محمد رضا شجریان آشنا شدم.هر شب برادرم یکی ازکارهای استاد رامی گذاشت

و با آوای او به خواب می رفتم-- برادری که خود از نوازنده های گمنام موسیقی سنتی  است که این گمنامی را خود

برای خود برگزید-از آن سالها تا با امروز هر بار  تصنیف دشتی  گلچهره را شنیدم بغضی زرد رنگ گلویم را گرفت.

بغضی به سردی سکوت زمان؛سکوتی که از هزاره ی باربد تا کنون ادامه داشته است.

گلچهره بریز.....

از همان زمان کودکی گوش دلم به گرمی آوایش گشوده شد.نخستین باری که در روزگار نوجوانی به فروشگاه رفتم و

 خودم می خواستم کاری از کارهای استاد را بخرم،پیوند مهر را گرفتم.کاری که خود پیوندی از مهر میان من و آوای

 او پدید آورد.

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود...

این پیوند ماه به ماه و سال به سال بیشتر از پیش شد.سالهایی که همواره آرزوی شنیدن آوایش را از نزدیک داشتم.

همواره دوست داشتم که سرچشمه ی این مهر را از نزدیک ببنیم و از آن چشمه ی نوش بنوشم.

در سالهای پایانی دهه ی هفتاد،سال  هفتاد و نه گروه استادان(اساتید) پدید آمد.استاد محمد رضا شجریان استاد

 حسین علیزاده استاد کیهان کلهر و همایون شجریان.نخستین کار آنها زمستان بود.زمستان به راستی توانست درونمایه 

سروده ی مهدی اخوان ثالث را به درستی و به زیبایی برساند.بازتاب کنسرتهای استاد در اروپا و آمریکا همه ی رسانه

های درونی و بیرون را درنوردید.

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود...

و سرانجام فریاد.

گروه استادان کنسرتهای پیروز و پرفروزی را در بیرون کشور برگزار کردند اما همچنان خبری از کنسرتهای درون

کشورنبود.کنسرت استاد شجریان برای دوستدارانش در درون کشور به رویایی دست نیافتنی می ماند.تا اینکه رویدادی

 تلخ ،نزدیک به یک دهه سکوت استاد را شکست و ایشان با بم هم نوا شدند.شجریان می خواست کاری برای هم

 میهنان داغ دیده اش انجام دهد پس سکوت خود شکست و با گروه استادان در سالن وزات کشوربا بم همنوا شد.

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی...

(هوشنگ ابتهاج)

 

آن شب فراموش نشدنی بود.دیدن شمار زیادی از دوستداران موسیقی سنتی در یک سالن؛آنجا می توان بهتر

 از هرجای دیگر موسیقی سنتی را باور کرد.زمانی که با چشمان خود دیدم شمار بسیاری از جوانان برای یک

کنسرت موسیقی سنتی آمده اند.آنجا می شد دید که موسیقی سنتی تنها نیست.گرچه بی پشت و پناه ،اما تنها

نیست.فریادهای بلند:"استاد دوسِت داریم،استاد دوسِت داریم"دست زدن هایی که از ته دل انجام می شد.سالن

 گویا یک روح داشت.روحی که عاشق آوای او بود.نا گفته نماند همراهی دیگر استادان در کنار استاد،کنسرت

را برجسته تر می کرد.دیدن استادعلیزاده نیز تا آن زمان برایم چون آرزو می نمود تا زمانی که از نزدیک

 نوازندگی اش را ندیده بودم  گمان می کردم که  زبردستی او جا دو است .همچنین استاد کیهان کلهر

نوازنده ی چیره دست کمانچه .درباره ی همخوانی های استاد با همایون شنیده بودم،اما شنیدن کی بود

 مانند دیدن؟تا کنون آن همه شور را یکجا ندیده بودم.آن شب را بهترین شب زندگی خویش نامیدم.

برای گرفتن بلیط کنسرت هم نوا با بم،دشواری کمتر بود.نیازی به شب بیداری خیابانی و یا فرسایش اینترنتی

نبود.

گروه استادان در آذر هشتاد و چهار نیز کنسرت برگزار کردند.نمی توانم بگویم کدام کنسرت بهتر بود.دم به دم

و لحظه به لحظه ی کنسرت در یادم جاودانه شد.آن شب را نیز بهترین شب زندکی ام نامیدم.کنسرت با بداهه

نوازی حسین علیزاده آغاز شد و در آن بداهه نوازی علیزاده کاری کرد که از هیچ کس دیگر بر نمی آید.گویی

جانش را در تارش نهاده بود و زخمه های جانش را می نواخت.

گرچه برای گرفتن  بلیط کنسرت  3 شب از شبهای سرد پاییزی را در خیابان سپری کردم.اما در هیچ کدام از

 این شبها تنها نبودم.گروهی نزدیک به هزار نفر مانند من در خیابان در پی بلیط بودند.شور شب وصلش ما

را گرم می کرد.گرچه پس  از 3 شب بیداری شهر کتاب نیاوران تنها بلیط های بالکن را فروخت،اما من در

 ایوان دلم تا بی کرانه ی مهر  پرواز کردم.این نوشته ایست که در آن زمان در شکسته ساز درباره ی آن

شب نوشتم:

 بزن آن زخمه

و اما دیدار سوم.گروه استادان با نگرش به دشواری های بسیاری که هر کدام داشتند،هر کدام جداگانه به کار

 خود ادامه دادند.گروه آوا پس از سالها بار دیگر گرد استاد آمدند و در عشق بازی چنان غوغایی به پا کردند

که آن  شب را نیز بهترین شب زندگی خویش یافتم!مجید درخشانی (تار)مجمد فیروزی(بربط)سعید فرجپوری

(کمانچه)و همایون شجریان.

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی        دودم به سر برآمد زین آتش نهانی...

با آنکه می داتستم آن شب سرو چمان نیز خوانده خواهد شد، اما با شنیدنش گریستم.

استاد سخن سعدی نیز آن شب به شایستگی بزرگ داشته شد و بی گمان او نیز در کنار ما بود. یاد شوری

 که از تصنیف پایانی آن شب دردل همگان به پا شد،همچنان مرا مست می کند که:

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا...

در این تصنیف پدر و پسر به گونه ای هم آوا شدند که ما از نزدیک نیز به دشواری می توانستیم آواها را

از هم جدا کنیم.

 دیداری دگر در راه است.کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز.برای آمدن آن شب نا شکیب شده ام.من به

 آوای او عشق را یافتم:

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من            ترسم صدای پای تو خواب است،بیدارش کند

او را خسرو آواز ایران نیز می نامند آری. در درگه عشق خسروان،غلامی می کنند و عاشقان خسرویی.

به خود می بالم  در زمانی زندگی می کنم که می توانم به کنسرت استاد شجریان بروم.می دانم که در آینده

بسیاری چنین آرزویی خواهند داشت.استاد محمد رضا شجریان برای من جاودان آوای مهر هستند.

جاودان آوای مهر است صدای گرم تو...

در پایان با پرسشی از دوستداران استاد شجریان و موسیقی سنتی نوشته را به پایان می رسانم.

آیا شرکت دل آواز توانایی و شایستگی فروش بلیط  کنسرتهای استاد شجریان را دارد؟ 

...................................................................................................................................

شمار امضا ها(دستینه ها) در واکنش به گوگل از 760 هزار نفر نیز بالاتر رفت:

تارنمای واکنش به گوگل

 

و این هم دوستی که پاسخ پرسشی از عشق را در پرسشی زیبا سرود:

 

 از میان دل بی تاب من

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:11   کیوان  |