تبليغاتX
شکسته ساز

شمارکسایی که  چشم زدن یا همون  نظر زدن  رو باور دارن  زیاد هستن. این نوشته برای توهین کردن و یا به چالش کشیدن باورهای بخش زیادی از مردم نیست.این نوشته تنها پرسشی است از کسانی که چشم زدن رو درست می دونن.انسانها باید در برابر باورهاشون پاسخگو باشن.

پرسش یکم: از کسانی که قرآن را باور دارند:به راستی در کجای قرآن اشاره ی مستقیم به چشم زدن شده؟جدا از برداشتها و تفسیر هایی که درباره ی آیات می شه و اون نظر شخصی هر کارشناسه آیا آیه ای وجود داره که اشاره ی مستقیم به چشم زدن داشته باشه؟

پرسش دوم:تاحالا فکر کردین که همچین باوری یه جور دخالت مسقیم در کار خدا و سرنوشت انسانهاست؟

اگر باور دارید که خدا آفریننده ی ماست و هدایتگر سرنوشت ماست چگونه می پذیرید نظر منفی ته دل یک آدم سرنوشت آدم ها رو عوض کنه؟سرنوشت انسانها مگر می تواند بازیچه ی فکر دیگران شود؟

پرسش سوم:چرا باید آدمها از این راه اشتباهات خودشون،کوتاهی خودشون و مسئولیت خودشون رو کنار بگزارن وهمه چیز رو بگن تقصیر دیگری بود؟زیاد شنیدیم که می گن: ما رو چشم زدن که اینجوری شد.فلانی چشم خورد کنکور قبول نشد،ورشکست شد حتی می گن چشم خورد تصادف کرد کشته شد!  آخه مگه مرگ و زندگی آدمها بازیچه ی فکر دیگرانه که به این آسونی از دست بره؟پس خدا در این میان چه نقشی داره؟

من با احترام به کسانی که چنین باوری دارن به این پرسشها پاسخ می دم :

یک_می گن تو قرآن اومده،اما انگار هیچ کس نمی دونه کجای قرآن.پژوهشها نشون می ده سنگی که به اون چشم نظر می گن چند هزار سال پیش از اسلام هم در ایران و دیگر کشورها دیده شده.پس این یک باور مذهبی نیست.هیچ کس به درستی نمی دونه چرا به همچین چیزی باور داره.اما کسایی که باور دارن روش تعصب دارن و مثل یکی از واجبات دین بهش نگاه می کنن.

خدا انسان را آفرید تا آدمیان با اندیشه هایشان و کوششهایشان زندگی خود و دنیای پیرامون را  بسازند.تندرستی  و سلامتی آدمها و دارایی و مالی که به دست میارن اگر از روی کوشش خودشون باشه نظر شور وتنگ هیچ آدم دیگه ای نمی تونه اونها رو بر باد بده.چشم زدن یعنی نظر بد انسانی دیگر می تواند سرنوشت انسان را تغییر دهد.اگر واقعا چنین باشد سرنوشت انسانها بسی بی ارزش و پوچ خواهد شد و خدا در این میان تماشاگر.همچین باوری هم خدارو به مسخره می گیره هم سرنوشت آدمها رو.

دو_این باور یک جور مسئولیت گریزی است برای کسانی که نمی خوان اشتباهات خودشون رو بپذیرن.همیشه دنبال کس دیگری هستند تا شکست های زندگی خودشون رو به اونها وصل کنن و این یکی از بزرگترین دردهای اجتماعی ایرانیان است که هیچ کس حاضر نیست مسئولیت اشتباه خویش با بپذیرد.

سه_برخی می کوشند با دوختن این باور به انرژی درمانی و متافیزیک برای این باور استدلالهای علمی بیاورند.این همه تلاش برای علمی جلوه دادن یک خرافه به راستی قابل درک نیست.جذب انرژی منفی از انسانها و فضای پیرامون هیچ ارتباطی با چنین پدیده ای نداره.چون جذب انرژی منفی چه خودآگاه چه  نا خودآگاه هرگز نمی تونه سرنوشت یک انسان رو دگرگون کنه.بالاترین نتیجه ی جذب انرژی منفی،خستگی احساس کسالت و مانند اینهاست هرگز نمی تونه یک اثر اساسی روی زندگی و سرنوشت انسانها بگذاره.مگر اینکه انسان خدای خودش رو کوچک و ناتوان ببینه .مگر اینکه آدم خدا رو دهدنده و بخشنده ندونه و واسطه های انسانی رو دخیل بدونه.

یه پرسش هم جدا از اینها فکرم رو درگیر کرده.چرا بیشتر خانومها به چشم زدن باور دارن؟

سخن پایانی:

برای یک انسان مثبت اندیش و نیک بین چشم بد دیگران چه خودآگاه و چه ناخودآگاه ،کوچکترین دگرگونی در اندیشه اش نداره.اما یک انسان منفی نگر و بد بین پذیرای همه گونه چشم بد و فضای بد فکری و اندیشه های بد است.پس ریشه ی این بدنظری و بدگمانی و بد اندیشی در خود انسان است نه دیگری.چشم زدن یک جور خرافاته که نتایج تلخی مانند بدگمانی و بد اندیشی و مسئولیت گریزی داره.چنین آدمهایی از تعریف و تحسین دیگران می هراسند و به هر سخنی بد بین هستن حتی از نزدیکان خودشون.پس چنین باوری بیش از همه به خود انسان آسیب می زنه و آرامش درونی فرد رو ازش می گیره.

و پاسخ شما در بخش دیدگاه ها:

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:15   کیوان  | 

 پیش نوشت:  

پرویزمشکاتیان آهنگساز و نوازنده ی شناخته شده ی سنتور با ایست قلبی درگذشت.قلب موسیقی ایران نیز با رفتنش

 به درد آمد.تسلیت می گم در گذشت این استاد برزگ رو به خانواده اش و جامعه ی هنری.به زودی نوشته ای در این

 باره خواهم داشت.۳۰/۶/۸۸

........................................................................................................................................                                                                                                                         

این چند وقته خبرای بد زیاد شنیدیم.خبرهایی که دوست نداشتیم   باورش کنیم.خبرهایی  که منتظر شدیم تا

 تکذیب شه.اما نشد.یکی از این خبرهای بد فرهنگی رو به گزارش  روزنامه ی همشهری  (محله_منطقه

یک تهران)  می خونیم:

موزه ی دکتر حسابی به حراج گذاشته شد

خانه ی قدیمی دکتر حسابی ،محلی که سالهای سال مکان آمدو شد بزرگان علمی کشور بود،اکنون به سبب

 بدهی مالی به بانک به حراج گذاشته شده است و بیم آن   می رود که در صورت  دست رو دست گذاشتن

مسئولان و عدم همکاری   بازماندگان،میراث معنوی  این مرد بزرگ از کف برود. مهندس  ایرج حسابی

 فرزند دکتر حسابی در این باره می گوید:

پروفسور  حسابی  که آموزش و تربیت چندین نسل  دانشجو و  استاد را  در کارنامه ی  فعالیتهایش  دارد

 و  به فرهنگ  و ادب و  اعتقادات سنتی  و مذهبی این  سرزمین  عشق می ورزید ،تنها داشته زندگی اش 

 را  که  منزلش بود،29  سال  پیش  در گرو بانک  قرار داد  و در  حالی که در فعالیتهای علمی فرهنگی

و  تحقیقاتی اش  متضرر شده بود،مبلغ  48   میلیون تومان وام دریافت کرد.در حال حاضر این  خانه به

 عنوان موزه ی دکتر حسابی شناخته می شود و  نمادی هفتاد ساله به شمار می آید باید بدهی  آن  روزگار

 را که اکنون مبلغ 2 میلیارد و پانصد ملیون تومان شده،جبران کند و  از همین رو به حراج   گذاشته شده

 است.

نکته های  تلخی از این خبر دریافت می شود.نخستین پرسش آنکه چرا دانشمندی چون دکتر حسابی  برای

پژوهشهای علمی  خود باید از بودجه ی شخصی استفاده کند؟

اگر  داشنمندی چون  حسابی  تامین بودجه  نشده وای   به حال پژوهشگران جوان و گمنام این مرز و بوم.  

چند سال  پیش برای دکتر حسابی در میدان تجریش تندیسی از سر ایشان درست کردند و

 سالهاست خیابانی به نام  ایشان نامگذاری شد.به  راستی اگر آن کارها نمادین نبود  چرا امروزهمه  کنار

 نشسته اند تا خانه ی دکتر حسابی که خود نماد دانش این مرز بوم است را حراج کنند؟

این روزها واژه ی نخبه را بیش ازپیش می شنویم.اما به راستی هیچ خبری که نشان دهنده ی توجه راستین

 به نخبگان باشد  را نمی شویم.شاید  نخبه واژه ی زیبایی باشد که بتوان با آن بازی کرد و گروه اندکی  را

فریفت.اما هرگز حقیقت بی توجهی به نخبگان حتی پس از مرگشان را نمی توان فریب داد

به گفته ی فرزند دکتر حسابی امسال 68 هزار نفر از موزه ی دکتر حسابی بازدید کرده اند.آنها که به این

 باغ موزه ی زیبا رفته اند بیش از شنودنگان این خبر تاسف می خورند چرا که آن باغ کوچک و خانه ی

زیبا در میان آن همه آسمان خراش و ساختمانهای زشت امروزی چون گهری گران بهاست.جدا از  ارزش

علمی فرهنگی شخص دکتر حسابی،خود خانه ارزش  تاریخی دارد.

ای کاش  پیش  از آنکه  دیر شود  دست  اندرکاران و مسئولان  ننگ  حراج  شدن موزه ی دکتر حسابی که

مانند حراج شدن فرهنگ و دانش این کشور می ماند از زمانه ی خود پاک کنند.

..................................................................................................................................

پی نوشت:
.....
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده‌ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟.....
 
زبان آتش و آهن تصنیف جاودان هنرمند مردمی استاد شجریان
 
 
هم زمان آلبوم رندان مست نیز از استاد به بازار آمده که تا کنون از پر فروشترین کارهای موسیقی اصیل
ایرانی است
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 8:2   کیوان  | 

گفتگوی BBC  با استاد شجریان:

در شرایطی که مردم ما در بهت و حیرت فرو رفته اند و در شرایطی که این خس و خاشاک با توفانی که  آقای

احمدی نژاد به پا کرده،به حرکت در آمده اند صدای من جایی در تلویزیون و رادیو ِ صدا و سیمای  جمهوری

اسلامی ندارد و من مواکداٌ خواستم که صدای مرا پخش نکنند و باعث ناراحتی من نشوند و تجاوز به  حق و

حقوق من نکنند این صدا صدای خس  و خاشاک است و همیشه  هم برای   خس و خاشاک خواهد ماند.

من بارها و بارها گفته ام  سال هفتادو چهار هم  از رئیس وقت خواستم که صدای مرا پخش نکنید ولی باز  هم

حرف مرا نادیده  گرفتند و به حق و حقوق من تجاوز کردند و من هر بار صدای خودم را از این رسانه(صدا و

سیما)شنیدم بدنم  لرزید واحساس شرم کردم.از این رو مواکداٌ از رئیس جدید خواستم که به حقوق من تجاوز

نکنند و صدای من را از این  رسانه پخش نکنند.سرودهایی که من خواندم در سال 1357 و 58 به خاطر

حرکت رستاخیزی بود که مردم انجام داده بودند  ولی حالا می بینم که این سرودها را در صورت من و امثال

من و مردمانی که من برایشان خواندم،می کوبند.این است که  من اجازه نمی دهم این سرودها را به این سادگی

پخش کنند و اینها هیچ حقی در این سرودها ندارند.

و در خبری از تارنمای دل آواز آمده:

در پی تماس های مکرر علاقمندان بدین وسیله به اطلاع می رساند استاد محمدرضا شجریان و گروه شهناز در

 تابستان 88 در داخل کشور هیچ برنامه و کنسرتی نخواهند داشت

................................................

آری این آوای راستی است و همیشه جاودان خواهد ماند.هنرمندان مردمی همواره در نزد مردم ماندگار و

جاودان هستند.تاریخ برای کسانی که کوشیدند حقیقت را واژگون کنند،سر حقیقت را ببرند و یا آنرا بر دار

کنند،بر قلب حقیقت تیر زنند و آنرا خاموش کنند،پیام ویژه ای دارد و آن هم نابودی است.هر آن کس که با

راستی و با یگانگی حقیقت در افتاد،ور افتاد.این آشکار ترین پیام تاریخ است برای کوبندگان راستی.

درود بر استاد شجریان بلند مرام که مردمی بودن خویش را بار دیگر نمایان کردند.در چنین زمانهایی بهتر از

هر زمانی هنرمندان مردمی از دیگران شناخته می شوند.همچنین دوستداران راستین استاد آواز ایران نیز بهتر

شناخته می شوند.

راز جاودانگی و محبوبیت استاد شجریان در همین راست مرامی ایشان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:59   کیوان  | 

از خون جوانان وطن

بند یکم

هنگام می و فصل ِ گًل و گشت و چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

دلتنگ چو من مرغ ِقفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ

سر ِکین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند دوم

از خونِ  ِ جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم ِ سرو ِ قدشان سرو خمیده

در سایه ی گل بلبل ازین غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند سوم

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ی ویران

یا رب بستان داد ِ فقیران ز امیران

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

.................................................

(سه بند پایانی در پایین نوشته)

عارف قزوینی در 1259 در قزوین زاده شد.پدرش ملاهادی وکیل بود.وی صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت.موسیقی را نزد حاج صادق خرازی فراگرفت.در 17 سالگی عاشق دختری به نام خانم بالا شد و در پنهان با او ازدواج کرد.پس از آنکه خانواده ی دختر آگاه شدند مخالفت کردند عارف مدتی به رشت رفت وپس از بازگشتش به قزوین همسرش را طلاق داد و پس از آن هرگز ازدواج نکرد.

23 سالگی عارف با مشروطیت همگام شد و او با غزلهایش مشروطه را در پیروزی یاری داد.ایرج میرزا منظومه ای هجو به نام عارف نامه در همان زمان سرود.پس از خودکشی عبدالحکیم خان یکی از دوستان نزدیک او،عارف به جنون دچار شد و برای درمان به بغداد رفت.همزمان با جنگ جهانی از بغداد به استامبول رفت و پس از بازگشتش به تهران کنسرت با شکوهی برگزار کرد.وی که با سروده های میهن دوستانه ی خود همواره مورد خشم سیاسیون بود،در پایان عمر به همدان تبعید شد و در سن 54 سالگی درگذشت.تصنیف زیر را در وصف خانم بالا تنها عشق اش سرود:

دیدم صنمی سرو فد و روی چو ماهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

افکنده به رخسار چو مه زلف سیاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

گر گویم سروش نوبد سرو خرامان

این قسم شتابان چون کبک خرامان

ور گویم گل پیش تو گل همچو گیاهی

الهی تو گراهی خدایا تو پناهی

این نیست مگر آینه ی لطف الهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

صد بار گدائیش به از منصب شاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

عارف قزوینی از بزرگان ادبیات مشروطه و از بزرگان موسیقی ماست..تصنیفهای او در میان بزرگان موسیقی ما جایگاه ویژه دارد.استاد شجریان کنسرتی به نام  به یاد عارف برگزار کردند.پاکی وجود او و میهن دوستی او از میان سروده هایش به آشکارا دریافت می گردد.وی مردی میهن دوست بود و هم با قاجار هم با پهلوی سر ستیز داشت.

چرا در سریال شهریار به شخصیت وی نگاه سلیقه ای و دور از راستی شد؟

سلیقه ای که عارف را نمی پسندید به  دروغ پراکنی درباره ی زندگی او پرداخت.هر چند نقش سودمند سریال سلیقه ای شهریار را در زنده کردن شاعران مشروطه و خود شهریار نمی توان انکار کرد ولی از فضای مثبت آن سریال و بازی جاودان زنده یاد احمد آقالو بازیگر نقش عارف قزوینی استفاده ای در راه ارج نهادن به عارف نشد.

عارف را دوست دارم چون مردی میهن دوست بود.عارف را دوست دارم چون عاشقی راستین بود.عارف را دوست دارم چون همچنان در میان اهل هنر زنده است.زبان بی پروای او را دوست دارم.روا نیست که گمنامانه رها شودو با کین ورزی نگاههای سلیقه ای خود را بدنام کنند چون هیچ کس نمی توان راستی را بدنام کند و هر چه دروغ بیش فروغ راستی بیش..

هر ایرانی با خواندن از خون جوانان وطن به راست گفتاری و بلند اندیشی وی پی می برد و بر او درود می فرستد

....................

ادامه ی از خون جوانان وطن:

بند چهارم:

از اشک همه روی زمین زیرو زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ی ایام بتر کن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند پنجم

از دست عدنو ناله ی من از سر درد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است

جان بازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند ششم

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست

جز جام به کس دست چو خیام ندادست

دل جز به سر زلف دلارام ندادست

صد زندگی ِ ننگ به یک نام ندادست

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

عارف قزوینی.

........................................

چگونه می توان از استاد شجریان تقدیر کرد؟(فرازستان)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:10   کیوان  | 

چند وقتی بود در بعضی از فیلمها و سریالهای ایرانی صحنه های اکشن متفاوتی می دیدیم.تصادفهایی که

 واقعا تصادف بودند.چپ کردنها برخودها و ....راز این تغییر در گرو پیمان ابدی بود.جوانی که  پس از

 تحصیل و کار در زمینه ی بدل کاری در آلمان به میهن خود  بازگشت تا سینمای اکشن ایران را دگرگون

 کند.به راستی او موفق شد وسینمای اکشن ایران را دگرگون ساخت. با تخصص و انرژی باور نکردنی که

  داشت یادگاری ابدی در سینمای ایران  به جای گذاشت.

نخستین بار او را در یک برنامه ی تلویزیونی در شبکه ی تهران دیدم و آنچه دیدم  عشق یک جوان پر

 انرژی  به هدفهای خود بود.به راستی او یک نمونه است.بدلکار سریال کبری یازده که تمام جدابیت این

 سریال از همان  بدلکاری هایش بود به ایران آمد تا عشق خود را به میهن خود آورد و سرانجام در راه

این عشق جان باخت.خبر درگذشت او برای  سینمای ایران خبر ناگوار و تکان دهنده ای بود.امید واریم این

 رویداد تلخ اثر بدی بر روی سینمای اکشن نداشته باشه.  رعایت ایمنی و پیش بینی های فنی اگر بود،  پیمان

 اکنون درمیان ما بود.این  کوتاهی ها و سهل انگاری ها پدیده ی تازه ای نیست و در جای خود نیاز به

 بررسی  بیشتر دارد.وی درپی آموزش دادن بدلکاری حرفه ای در ایران بود،امیدواریم راه او ادامه داشته

 باشد هر  چند که جای او همیشه  خالی است.

درگذشت او را به خانواده اش و به جامعه ی سینمای ایران تسلیت می گم. نام او تا ابد در تاریخ سینمای

 ایران ماندگار خواهد شد.

به راستی که جان در ره آرمان دادن نشان از بلند مرتبگی اوست.روحش شاد باد. یادش تا ابد در سینمای

 ایران گرامی خواهد ماند.

خاکسپاری پیمان ابدی  و عکسهای پیمان ابدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:0   کیوان  | 

 آه باران

امسال در میان همه ی  بارانهای بهاری، بارانی دیگر نیز بارید.بارانی که سرشار از زیبایی و تازگی و پاکی

است.بارانی از آه و آهی از باران.

گر دل شما را در این هوای بهارانه غم گرفته است،گر دستمال پیچ در پیچ آرزوهایتان بوی باران گرفته است،

آه باران را گوش کنید.با همان گوشی که در بلندای تاریخ شنونده ی رنجها و دردهای عاشقان بوده است.آنان که

از ایران دوستی سخن می گویند،برای یک بار که شده خرابه های باستانی که در جای خود با ارزش است را

رها کرده و به سوی روح و روان فرهنگ ملی ما روی آورند.موسیقی بخشی از روح و روان فرهنگ ملی

ماست.موسیقی صدای تاریخ ماست.آنان که موسیقی ایرانی را درنمی یابند ولی از ایران دوستی سخن می گویند

 به سان کسانی هستند که  تنها چهره ی زیبای یار خود را می بینند؛ نه زیبایی های درونی و وراستین اورا.

 ****************************************************************

مضرابهای فرهنگ شریف چون بارش باران بهاری لطیف است.پس از پیوند مهرو گلهای پیش از انقلابش،

از او کمتر می شنیدیم و چندی سالی بود که می شنیدیم او و استاد شجریان بار دیگر برای کاری دیگر

 می کوشند و سر انجام آه باران به آن انتظار پایان بخشید و مضرابهای لطیف استاد فرهنگ شریف بار

 دیگر گوش ما را نواخت.

فخری ملک پور را پیش از آن نمی شناختم اما به راستی تا پیش از او کوک دشتی پیانو را با این همه زیبایی

 و احساس نشنیده بودم.پس از استادان بزرگی چون معروفی شاید پیانو در موسیقی سنتی رو به فراموشی بود

 مگر جسته گریخته هر از چند سالی گاهی،اما اینگاه دشتی  زیبایی  گلهای رنگارنگ را در خود دارد.موسیقی

ما به ملک پورها بیش از این نیاز دارد.

مزدای انصاری را چه بهتر که از زبان خودش بشناسیم:

"سالها بود که در آرزوی کاری مشترک با استاد آواز ایران محمد رضا شجریان بودم.چرا که صدای گرم و دلنشینش از دوران کودکیم در منزلمان همواره طنین انداز بود و یکی از انگیزه هایی که راه موسیقی را برگزیدم همین آشنایی بود.دستیابی به این آرزو سالها به طول انجامید تاآنکه با تاسف فراوان در سال 1380 یکی از شاعران  گرانمایه این مرزو بوم فریدون مشیری را از دست داده و با اندوه در سوگش نشستیم.نخستین بار آه باران ساخته استاد شحریان همراه با سه تار هنرمند ارزنده حسین علیزاده به یاد فریدون مشیری،به اجرا درآمد.این اثر چنان تاثیری در همگان بر انگیخت که از استاد شجریان درخواست کردم افتخار تنظیم آنرا به من بدهد تا بتوانم من نیز سهم اندکی در گرامیداشت این شاعر بزرگ داشته باشم و او پذیرفت."

و استاد دوست داشتنی موسیقی اصیل ایران" جاودان آوای مهر" محمد رضا شجریان مانند همیشه نوآور و

 خلاق،به زیباترین شیوه ی ممکن از بزرگان همیشه در یادی چون حسین یا حقی ،مرتضی محجوبی ،رهی

 معیری و بنان که به راستی گلهای موسیقی اصیل ایران هستند،یاد کردند.یاد زنده ی فریدون مشیری را در

 این کار جاری ساختند.من نیز از کودکی با صدای استاد گوش به موسیقی باز کردم و با همین صدا،صدای

عشق را شنیدم.لحظه ها و روزها را می شمارم تا کنسرت تیر ماه استاد شجریان فرا رسد و بار دیگر آن همه

شور و احساس وصف نشدنی در آوایشان.

 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده بید ِ وحشی  ِباران

یا نه دریائیست گویی واژگونه بر فراز شهر،

شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را،تواند شست آیا از

دل یاران

چشم ها و چشمه ها خشکند،روشنی ها محو

در تاریکی دلتنگ،همچنانکه نامها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که ما عمرایست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:25   کیوان  | 

در سالی که در شکسته ساز،سال یاد مادربزرگ نامیده شد با بخشی از کتاب کهنه های همیشه نو نوشته ی

 مرتضی احمدی همراه می شویم:

آهنگساز و سراینده ی شعر ترانه ی مبارک باد ناشناخته است.حتی استادان بزرگی چون کلنل وزیری،روح الله خان خالقی  و بدیع زاده با تمام تحقیقاتشان در این زمینه به نتیجه ای نرسیدند..این ترانه از چنان شهرتی در بین خانواده های ایرانی  در نقاط مختلف کشور برخوردار است که در جشن های عقد و عروسی اکثر قریب به اتفاق طبقات مرفه،نیمه مرفه و فقیر خواهان اجرای این ترانه ی سنتی و به  یادماندنی بودند و هستند.در شب عروسی طبق رسم دیرین ترانه ی مبارک باد   هنگام ورود عروس و داماد به محل جشن نواخته و خوانده می شود:

امشب چه شبی است شب مراد است امشب           این خانه همش شمع و چراغ است امشب

      ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا

گل دراومد از حموم سنبل دراومد از حموم            آقا  داماد  بگو عروس  دراومد از حموم

      ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا                               

 کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله                     دست به زلفاش نزنین مرواری بنده بله

      ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا                        

 آن یار من است که می رود سر بالا                    حرفش نزنین که می خورد سرما را

چادر  بزنین   سایه کنید  صحرا را                     آفتاب    نزنه  شاخه  گل  رعنا  را

      ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا                                   

امشب چه شبی است شب وصال است امشب          هنگام وصال  خوش  خرام  است  امشب

ای شمع تو مسوز که شب دراز است امشب          ای صبح تو َمدم که وقت راز است امشب

     ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا                                    

عروسیه اعیونه ایشاللا مبارکش باد                    عیش بزرگونه ایشاللا مبارکش باد

گل به گل افتاده  ایشللا  مبارکش باد                    گل  به گلستانه ایشاللا مبارکش باد

     ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا

عروس به تخت نشسته ایشاللا مبارکش باد         دوماد پهلوش  نشسته ایشاللا  مبارکش باد

عروس چقدر قشنگه ایشاللا مبارکش باد           دوماد چه شوخ و شنگه ایشاللا مبارکش باد

     ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا                                    

 لعبت مستانه ایشاللا مبارکش باد                      سرو  خرامانه  ایشاللا  مبارکش باد

مبارک و مبارک ایشاللا مبارکش باد                 مبارک و مبارک ایشاللا مبارکش باد

     ای یار مبارک بادا                                         ایشاللا مبارک بادا

کهنه های همیشه نو

 مرتضی احمدی

 یکی از نمادهای آشکار فرهنگ وتاریخ هر کشور، ادبیات شفاهی آن کشوراست.تاریخ شفاهی تاریخی است بی دروغ، بی دست برد، برخاسته از دل و دل نشین.پژوهشگران گاهی رازهای بی پاسخ تاریخ را از دل تاریخ شفاهی بیرون کشیده اند.مرتضی احمدی هنرمند پیشکسوت رادیو و تلویزیون و دوبلاژ،در یک کار ارزنده ترانه های شفاهی کهن  که به راستی همیشه نو هستند را گرد هم آورده.شما در این ترانه ها رنگ و ریتم  درست موسیقی  ایرانی را حس می کنید.

هنر و عرفان ناب را می توان در دل مردم یافت.ارزش ادبیات مردمی بسی بیشتر از ادبیاتی است که در پشت دربهای  بسته ، در نشستها و همایش های به دور از مردم ارائه می گردد.اگر هزاران برگ نوشته شود و یک واژه در یاد مردم نماند چه سود؟هنر ِادبیات، ماندگاری  واژه ها،بیت ها،جمله ها و ترانه ها در یاد مردم است.یکی از دلیلهای دور شدن مردم از ادبیات و کمرنگ شدن آن در زندگی روزانه،بی توجهی به ادبیات شفاهی و مردمی است.ترانه های مردمی  این روزها بیمار شده و به گونه ای ویروس صدا به نام رپ دچار شده است.آنچه که از هرگونه هنر و موسیقی به دور است و هرگز نمایانگر ادبیات مردمی ما نیست.اگر ارزش ادبیات مردمی درک شود هرگز ترانه های ما به این بیماری ها دچار نخواهد شد.

مرتضی احمدی راوی برخی از فیلمهای علی حاتمی(بابا شمل و ...)،به نیکی ارزش این ادبیات را دریافته و با گرد آوری این ترانه ها از نابودی و فراموشی آنها پیشگیری کرد.ما همیشه در نگهداری  بناهای باستانی حساسیت به خرج می دهیماما کمتر به نگهداری اندیشه ها و باورهای کهن می پردازیم.ویرانه های باستانی به خودی خود بی جان و بی ارزش هستند.اندیشه ها و باورهای کهن روح و جان آنهاست .جسم بی جان را نگه داشتن چه سود؟خواندن و شنیدن این ترانه ها نیکی و شور و شیرینی در دلها می انگیزد که این حس برخاسته از ادبیات شفاهی ماست.

نگهداری از این بخش  فرهنگ ما  بسی حساس تر از نگهداشت بناهای تاریخی است.مانند پرداخت به روح که از پرداخت به جسم دشوار تر است. پس نخست باید این روح را دریافت و باور کرد و سپس برای نگهداشت و تندرستی آن کوشید.

از دیدگاه شما چگونه می توان ادبیات شفاهی و مردمی را باور کرد؟نقش این ادبیات در باروری فرهنگ ما تا چه اندازه است؟

 درود بر شما.

دیر زمانی از شما دور بودم. این دیر دور نیز گذشت.سه سال پیش  برای آموختن اومدم اینجا.چیزهای مفید و سودمندی هم آموختم.امروز بازگشتم  تا نا گفته های پایانی را  به پایان رسانم.از اونجایی که اهل نوشته های غمبار خداحافظی نیستم از امروز تا نوروز بخشهای پایانی نوشته های شکسته ساز را خواهید خواند.این رفتن همیشگی نیست به جایی می روم که پژواک صدایش پاسخ ساز باشد.شاید جایی دیگری رسانه ای دیگر.بخش پایانی نوشته های شکسته ساز بیشتر درباره ی مهر ونگاهی به زندگی منصور حلاج،زمین  خواهد بود.

با شما هستم تا نوروز

پیروز باشید.

کیوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:4   کیوان  | 

در سن پنج  سالگی با آوای استاد محمد رضا شجریان آشنا شدم.هر شب برادرم یکی ازکارهای استاد رامی گذاشت

و با آوای او به خواب می رفتم-- برادری که خود از نوازنده های گمنام موسیقی سنتی  است که این گمنامی را خود

برای خود برگزید-از آن سالها تا با امروز هر بار  تصنیف دشتی  گلچهره را شنیدم بغضی زرد رنگ گلویم را گرفت.

بغضی به سردی سکوت زمان؛سکوتی که از هزاره ی باربد تا کنون ادامه داشته است.

گلچهره بریز.....

از همان زمان کودکی گوش دلم به گرمی آوایش گشوده شد.نخستین باری که در روزگار نوجوانی به فروشگاه رفتم و

 خودم می خواستم کاری از کارهای استاد را بخرم،پیوند مهر را گرفتم.کاری که خود پیوندی از مهر میان من و آوای

 او پدید آورد.

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود...

این پیوند ماه به ماه و سال به سال بیشتر از پیش شد.سالهایی که همواره آرزوی شنیدن آوایش را از نزدیک داشتم.

همواره دوست داشتم که سرچشمه ی این مهر را از نزدیک ببنیم و از آن چشمه ی نوش بنوشم.

در سالهای پایانی دهه ی هفتاد،سال  هفتاد و نه گروه استادان(اساتید) پدید آمد.استاد محمد رضا شجریان استاد

 حسین علیزاده استاد کیهان کلهر و همایون شجریان.نخستین کار آنها زمستان بود.زمستان به راستی توانست درونمایه 

سروده ی مهدی اخوان ثالث را به درستی و به زیبایی برساند.بازتاب کنسرتهای استاد در اروپا و آمریکا همه ی رسانه

های درونی و بیرون را درنوردید.

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود...

و سرانجام فریاد.

گروه استادان کنسرتهای پیروز و پرفروزی را در بیرون کشور برگزار کردند اما همچنان خبری از کنسرتهای درون

کشورنبود.کنسرت استاد شجریان برای دوستدارانش در درون کشور به رویایی دست نیافتنی می ماند.تا اینکه رویدادی

 تلخ ،نزدیک به یک دهه سکوت استاد را شکست و ایشان با بم هم نوا شدند.شجریان می خواست کاری برای هم

 میهنان داغ دیده اش انجام دهد پس سکوت خود شکست و با گروه استادان در سالن وزات کشوربا بم همنوا شد.

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی...

(هوشنگ ابتهاج)

 

آن شب فراموش نشدنی بود.دیدن شمار زیادی از دوستداران موسیقی سنتی در یک سالن؛آنجا می توان بهتر

 از هرجای دیگر موسیقی سنتی را باور کرد.زمانی که با چشمان خود دیدم شمار بسیاری از جوانان برای یک

کنسرت موسیقی سنتی آمده اند.آنجا می شد دید که موسیقی سنتی تنها نیست.گرچه بی پشت و پناه ،اما تنها

نیست.فریادهای بلند:"استاد دوسِت داریم،استاد دوسِت داریم"دست زدن هایی که از ته دل انجام می شد.سالن

 گویا یک روح داشت.روحی که عاشق آوای او بود.نا گفته نماند همراهی دیگر استادان در کنار استاد،کنسرت

را برجسته تر می کرد.دیدن استادعلیزاده نیز تا آن زمان برایم چون آرزو می نمود تا زمانی که از نزدیک

 نوازندگی اش را ندیده بودم  گمان می کردم که  زبردستی او جا دو است .همچنین استاد کیهان کلهر

نوازنده ی چیره دست کمانچه .درباره ی همخوانی های استاد با همایون شنیده بودم،اما شنیدن کی بود

 مانند دیدن؟تا کنون آن همه شور را یکجا ندیده بودم.آن شب را بهترین شب زندگی خویش نامیدم.

برای گرفتن بلیط کنسرت هم نوا با بم،دشواری کمتر بود.نیازی به شب بیداری خیابانی و یا فرسایش اینترنتی

نبود.

گروه استادان در آذر هشتاد و چهار نیز کنسرت برگزار کردند.نمی توانم بگویم کدام کنسرت بهتر بود.دم به دم

و لحظه به لحظه ی کنسرت در یادم جاودانه شد.آن شب را نیز بهترین شب زندکی ام نامیدم.کنسرت با بداهه

نوازی حسین علیزاده آغاز شد و در آن بداهه نوازی علیزاده کاری کرد که از هیچ کس دیگر بر نمی آید.گویی

جانش را در تارش نهاده بود و زخمه های جانش را می نواخت.

گرچه برای گرفتن  بلیط کنسرت  3 شب از شبهای سرد پاییزی را در خیابان سپری کردم.اما در هیچ کدام از

 این شبها تنها نبودم.گروهی نزدیک به هزار نفر مانند من در خیابان در پی بلیط بودند.شور شب وصلش ما

را گرم می کرد.گرچه پس  از 3 شب بیداری شهر کتاب نیاوران تنها بلیط های بالکن را فروخت،اما من در

 ایوان دلم تا بی کرانه ی مهر  پرواز کردم.این نوشته ایست که در آن زمان در شکسته ساز درباره ی آن

شب نوشتم:

 بزن آن زخمه

و اما دیدار سوم.گروه استادان با نگرش به دشواری های بسیاری که هر کدام داشتند،هر کدام جداگانه به کار

 خود ادامه دادند.گروه آوا پس از سالها بار دیگر گرد استاد آمدند و در عشق بازی چنان غوغایی به پا کردند

که آن  شب را نیز بهترین شب زندگی خویش یافتم!مجید درخشانی (تار)مجمد فیروزی(بربط)سعید فرجپوری

(کمانچه)و همایون شجریان.

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی        دودم به سر برآمد زین آتش نهانی...

با آنکه می داتستم آن شب سرو چمان نیز خوانده خواهد شد، اما با شنیدنش گریستم.

استاد سخن سعدی نیز آن شب به شایستگی بزرگ داشته شد و بی گمان او نیز در کنار ما بود. یاد شوری

 که از تصنیف پایانی آن شب دردل همگان به پا شد،همچنان مرا مست می کند که:

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا...

در این تصنیف پدر و پسر به گونه ای هم آوا شدند که ما از نزدیک نیز به دشواری می توانستیم آواها را

از هم جدا کنیم.

 دیداری دگر در راه است.کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز.برای آمدن آن شب نا شکیب شده ام.من به

 آوای او عشق را یافتم:

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من            ترسم صدای پای تو خواب است،بیدارش کند

او را خسرو آواز ایران نیز می نامند آری. در درگه عشق خسروان،غلامی می کنند و عاشقان خسرویی.

به خود می بالم  در زمانی زندگی می کنم که می توانم به کنسرت استاد شجریان بروم.می دانم که در آینده

بسیاری چنین آرزویی خواهند داشت.استاد محمد رضا شجریان برای من جاودان آوای مهر هستند.

جاودان آوای مهر است صدای گرم تو...

در پایان با پرسشی از دوستداران استاد شجریان و موسیقی سنتی نوشته را به پایان می رسانم.

آیا شرکت دل آواز توانایی و شایستگی فروش بلیط  کنسرتهای استاد شجریان را دارد؟ 

...................................................................................................................................

شمار امضا ها(دستینه ها) در واکنش به گوگل از 760 هزار نفر نیز بالاتر رفت:

تارنمای واکنش به گوگل

 

و این هم دوستی که پاسخ پرسشی از عشق را در پرسشی زیبا سرود:

 

 از میان دل بی تاب من

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:11   کیوان  | 

در آغاز با نوشته ای  از تارنمای ایسنا  گوگل رو بهتر بشناسیم:

شايد كمتر كسي باشد كه هرروزه با اينترنت سروكار داشته باشد، اما نام گوگل را نشنيده باشد؛ شرکتي که در سپتامبر 1998 توسط "اريک اشميت" و براساس پروژهي دو دانشجوي دکتري در دانشگاه استنفورد پايهگذاري شد، در سال 2000 خود را به عنوان يک موتور جستوجو معرفي کرد و طولي نكشيد كه اين موتور جستوجو با تکميل سيستمهاي پردازشي جستوجوي اطلاعات ظرف يک سال توانست توجه بسياري از مخاطبان را با افزودن بخشهاي ديگري به صفحهي اصلي خود از جمله اخبار، جستوجوي عکس و گروههاي اينترنتي جلب کند.

نام گوگل، برداشتي از "Googol" به معناي "يک و هزار صفر" است؛ اين موتور جستوجو به سرعت مفهومي به معناي گوگلي کردن، يعني جستوجوي اينترنتي را وارد زندگي بسياري از مردم کرد و به عبارت ديگر جستوجوي اينترنت براي بسياري از مردم مترادف با گوگل است.

گوگل را ميتوان با "کلينکس" که در سال 1914 توسط شرکت "کيمبرلي کلارک" به بازار آمد، مقايسه کرد؛ اين شرکت اولين شرکت توليدکنندهي دستمال کاغذي بود و چون در آن زمان رقيبي نداشت، استفاده از نام تجاري "کلينکس" توسط مصرفکنندگان معمول شد و از همين رو به محض آنکه از جستوجو در اينترنت سخن گفته ميشود، بسياري از مخاطبان به ياد مفهوم "گوگلي کردن" ميافتند، در حاليکه موتورهاي جستوجوي بسياري وجود دارند، ولي عموميت گوگل را پيدا نکردهاند.

كافي است نگاهي به نوآوريهايي كه گوگل از ابتداي سال 2006 ارايه كرده است، بياندازيد تا بيشتر به قدرت اين موتور جستوجو پي ببريد؛ راهاندازي سرويس پرداخت آنلاين، راهاندازي نسخهي عربزبان گوگل، ارايهي سرويس رايگان دسترسي به اينترنت وايرلس، راهاندازي سايت نقشههاي اكوتوريسمي، اعطاي اسكار اينترنتي به نقشهي گوگل (Google Maps) و (Google Earth) به خاطر بهترين طراحي ديداري - کارآيي و جايزهي اينترنت پرسرعت، راهاندازي سرويس تقويم، راهاندازي وبسايت Google Finance، كسب عنوان پرنفوذترين "برند" تجاري جهان در سال 2005.

 

گوگل یک شرکت بزرگ و شناخته شده در جهان است.اما گویی پول را با ارزش تر از نام خود می داند

 چرا که برای درآمد زایی و آگاهانه دست به فریبی بزرگ زده است .فریبی که در کوتاه زمان می تواند

 درآمد زایی کند ولی در بلند زمان آسیبهای بزرگی به این شرکت خواهد می رساند.

برپایه ی گزارش تارنمای همشهری موتورهای جستجو گر از راه کلیک به درآمد می رسند.گوگل برای

بالا بردن درآمد خود از آنجایی که می دانست ایرانیان ِ بسیاری به اینترنت دسترسی دارند، درنگاره های

 خود کنار نام خلیج پارس نام دروغین و خیالی خلیج عربی را نیز گذاشت تا از یک سو ارزش شرکت

 را به پولهای داده شده از سوی دولتهای خیالپرداز عربی بفروشد،و از سوی دیگر شمار  کلیلک ها را بالا

 ببرد چون هر کس اگر از روی کنجکاوی هم در این باره جستجو کند ،درآمد بسیاری به گوگل خواهد رسید.

بد نیست بدانید گوگل مانند بسیاری از شرکتهای بزرگ جهان کارمندان و سرپرستان ایرانی دارد.

گوگل هرگز گمان نمی کرد واکنش ایرانیان تا این اندازه گسترده باشد که تنها در یکی از سایتها  تا کنون

 بیش از  700 هزار نفر در واکنش به گوگل دستینه (امضا)گردآوری کنند.

پس از بازتاب این واکنشها گوگل همچنان در اندیشه ی بیشتر کردن درآمد خود است.کارمندان ایرانی

گوگل از راه yahoo messenger  با چنین پیامهایی دروغ پراکنی می کنند:

 

yek javane 24 saleye irani bename ……be vaseteye noboogh

 va daneshash moshkeli ra dar site google ijad karde ke moaseseye

National Geography ra ba moshkelate faravani movajeh karde ast.

 Baraye pey bordan be shahkare in nabegheye irani va hamchenin

komak be tadavome hadafi ke oo va hameye Iranian darand, ebarate

"Arabian gulf" ra dar site Google jostejoo konid va 3 link avale

peyda shode ra baz konid. Shoma ba payami rooberoo khahid shod ke

shoma ra vadar mikonad ebarat "Persian gulf" ra jostejoo konid va

baraye hamishe vazheye sakhtegie Arabian gulf ra be ghabrestane

tarikh besparid. Anjame in kar az sooye shoma in 3 link ra hamishe

 dar sadr site haye jostejoo shode dar google gharar khahad dad.

agar IRANI hastid in off ra baraye doostane khod send kon

 

اینگونه پیامها تنها برای بیشتر کردن جستجو در گوگل است پس گوگل در فریب نیز فریب

 می زند و یک شرکت فریب در فریب شده است.آنچه که از ایرانیان بر می آید بالابردن آمار

دستینه های(امضا) این تارنما است.از سوی دیگر اگر گوگل موتور جستجوی شماست آنرا

جابه جا کرده و از سایت دیگری بهره وری کنید و بدانید که این کار خود بالاترین آسیب به

گوگل است.

گوگل هر اندازه بزرگ باشد در برابر مردم کشوری چون ایران هیچ  است.

آنها که در بلندای تاریخ کمر به نابودی ایران بستند و به پاکی خاک ایران کین ورزیدند

اکنون کجا هستند؟ در مردابهای فراموشی  ِگل نشین شده اند و در برابر جاودانگی ایران

 نابود شدند.

هیچ کس را یارای رویارویی با راستی نیست.تاریخ یک کشور سلیقه ی یک شرکت سازمان

 گروه و یا فرد نیست که بتوان آنرا فریفت.تاریخ ایران چون آیینه است که در آن می توان

 راستی روزگار را دریافت.هر کس به تاریخ سلیقه ای نگاه کند جز نابودی دست آورد دیگری

ندارد.دست کاری کردن یک نام جاودانه  آن هم برای پول خریداری کردن ننگ و نابودی

است.ننگی که بر نام کارکنان ایرانی این شرکت نوشته شده،هرگز پاک نخواهد شد.  

تارنمای واکنش به گوگل                                         

                    

و اما عشق

همچنان از عشق می پرسم که گر عمری مرا باشد همه عمرم شود پرسش

بگویید این دل من را که گر دردی ُفتد از عشق دوای درد عاشق چیست؟

مرا از عشق گویید بازاز آن پر رنج گنج ناپدید پیدا گویید باز.

و اینبار درباره ی دردی که بر دل عاشق می افتتد پرسش دارم؟چیست

 این درد و درمانش چیست؟؟در نوشته های آینده این گفتگوهاو پرسشها

 رو بیشتر باز می کنم.

کنسرت استاد شجریان در تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:34   کیوان  | 

در آغاز  از شما خواهشی دارم.پیش از خواندن این نوشته،درباره ی عشق هر آنچه که

در اندیشه تون میاد، در بخش دیدگاه ها بنویسید.واژه به واژه ی  دیدگاه تون برام

ارزشمنده و دیدگاه های شما پایه ی نوشته های آینده درباره ی عشق  خواهد بود.پس هر

آنچه درباره ی  عشق به ذهنتون میاد آزادانه بنویسید.چه منفی چه مثبت.اگر پیش از خواندن

این نوشته باشه بهتره چون اندیشه تون آزادتره.

اکنون بریم سراغ این نوشته که نگاهی است بر وازه ی نا امید:

 

آیا نداشتن امید پوچی و یاس است؟آیا نا امیدی نداری و فقر است؟

اگر پاسخ آری است پس دارندگان امید سرمایه دارند و بی امیدان پوچ نشینان رو به نابودی .

جمله ی بالا نسخه ی روزانه و شبانه ی بسیاری از امید داران و یا نا امیدان است.این جمله ها

برای بسیاری ، باورهای دگرگون ناپذیر شده ؛باورهایی که در سنگ نوشت درونشان تراشیده

 شده است.اما اگر به امید نگاه واژه ای داشته باشیم هرگز به چنین باورهایی نمی رسیم.

ناامیدی برابر است با نداشتن امید.اگر جز این است بگویید.شاید من در ناآگاهی بسر می برم.

 بنگرید به واژه ی ناامید.گر کسی را امید نباشد دو راه بیش ندارد.

راه نخست اینکه برای به دست آوردن امید انگیزه زایی کند و برای به دست آوردن چیزی

 که  ندارد بکوشد.مانند همه ی نداری هایی که از بام تا شام همه برای به دست آوردنش

می کوشند. آن فرد می تواند راستی این  واژه، راستی خود و جایگاه خود را بپذیرد و بر

 پایه ی توانایی هایش در راه به دست آوردن آنچه که ندارد بکوشد.

و راه دوم راهی است که خانه ی ویران نداری های خود را با هیچ ها پر کند.

بر روی پی خودخواهی ها ویران خانه ی نداری ها را بنیان کند.دربرابر امید خود را

جاودانه تهی دست پندارد و هر گونه کوششی از این دست را نا بجا بداند.

راه دوم راهی است که کنار واژه ی نا امیدی آواری از واژگان ناروا را بگذارد.

پوچی تهی دستی خموشی غروب تنهایی غم نا توانی...

به همین واژه ی ناتوانی بنگرید.

اگر من بگویم اکنون نمی توانم به کره ی ماه بروم نداشتن این توان را هرگز بد نمی دانم

و آنرا می پذیرم.پس ناتوانی را هیچ کس در واژه یک اژدهای ترسناک نمی داند.

نا امیدی نیز به تنهایی نمی تواند از ما یک انسان تنگ دست و سست بسازد.مگر اینکه

خویشتن پرست باشیم و آن بخش از درون که ما را به کام این اژدهای ساختگی می کشد

را بیشتر از هر چیزی در خود و یا نا خود دوست بداریم و دست واپس بیخود شویم و

 همه چیز را نیز بی خود بینیم.بی خودی خود و نا خود.

این جز دروغ نیست این جز خود خواهی نیست اگر هست من نادان را گویید که هرگز از

ندانسته هایم نمی ترسیم و برای دانستن می کوشم.آسان است اگر دروغ و فریب را برای خود

 بنیان کنیم .اما از آن آسانتر به سوی راستی رفتن است..اگر کسی چیزی نداشته باشد آیا هرگز

 نمی تواند به آن دست یابد؟

نه همه اما دسته ی دومی ها شاید بگویید:

 امیدها که یکسان نیستند گاه امیدهایی از دست می روند که بی بازگشت خواهند بود.

شاید نیز بگویید که این شادمان خوش سر بی غم نمی داند ناامیدی چیست.

و یا اینکه گویید کودکان همواره روی چیزهای خرد و بزرگ، زمان می کُشند،

پس کودک گزافه نگو شکیبا باش که زمان امیدهایت را خواهد کشت.

و یا گویید پیرمرد رانده شده از زمان، دیگر بیرون کشیدن خاطره های مرده ی

فراموش  بس است.نگاه کن به پیرامون ات کمی شعرهای امروزی بخوان و

 ترانه های امروزی گوش کن تا دریابی این روزها نا امیدی پسند همگان شده است.

می گویم: وای بر روزی که ناپسندها پسند شوند ومی پرسم:

آنها که می گویند امید ها پایدار نیستند چرا در نهان نا امیدی را پایدار می دانند؟

چرا خود جمله ی "امیدها پایدار نیستند" را پایدار می دانند؟

اما بدانید که نا امیدی،سرمایه ی امید را به من شناساند.نا امیدی ارزش کوشش را

بر من آشکار کرد.نا امیدی به من آموخت که با غم و تنهایی نیز می توان دوست بود.

امیدم را نا امیدی به من داد.

سهل است دروغ گر شود عادت ما         آسانتر از آن شکستن عادت ما

کافیست که بر دل نظری بیافکنیم            ..................................

شکسته ساز

وجدان نامه:

وجدان)نگاه کنید به " سهل است اگر"...نگاه کنید،این پیربچه ی زیاده  گوی که سنگ

 پاکسازی زبان رو به سینه می زنه خودش داره آلوده سرایی می کنه.

دل زبان پارسی رو داره می شکنه.حقته که بهت بگم:

نشکن دل من که بشکند ساز دلت.......

خودم)من که خودم شکسته سازم برو بابا خدا خیرت بده!این که سرایش نیست یه

چیزی از دهنم پرید آخر نوشته ای ول کنم نیستی؟وجدان جان به خاطر اینکه گیر

ندی نیمه تمامش گذاشتم خوب شد؟

-)من که می دونم کاملشو داری، رو نمی کنی این همه میگی راستی راستی

رو راست باش دیگه

-)اگه راست می گی خودت اون نشکن دل من.. کاملشو رو کن بعد گیر بده.

.............

خوب اینم یه جور خود درگیری بود دیگه.بعد اون همه پرسش بی پاسخ.

فراموش نشه جدا از اون دسته بندی ها بی گمان دسته بندی های بیشتری

نیز هست که پرداخت به اونها رو به شما می سپارم.

به زودی یکی از دوستان که  یاران دیرین شکسته ساز به نیکی می شناسنش

به نویسندگان شکسته ساز افزوده می شه.بخشهای جداگانه با اندیشه های آزاد

 خودش.

پگاهانه می آید هوای تازه ی آغاز.

نوشته های پیشین درباره ی عشق:

هویدای نهان و عشق خدا انسان

 ............................................

کنسرت گروه شیدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:14   کیوان  | 

سالها می روند یادها می مانند؛یادها می روند نامها می مانند

و پس از رفتن نام،غباری شاید...

اگر از شما پرسند نامی برای سال 87 برای خودتان گزینش کنید پاسختان چیست؟

تا کنون در این باره اندیشیده اید؟این نام تنها برای خودتان است؛ برای آنچه که

درون شما می خواهد و می نامد. پس خوب بیاندیشید و ندایش بشنوید. ندای درون

هر کس پیامی دارد.پیامی که گاهی انسان را به سوی خود می کشد.پیامی چون پیام

مهر.من همیشه با اینکه نامی را بر روی روزی نهند دشواری داشتم.چگونه

 می توان مهر و عشق را در یک روز گنجاند؟مگر نه اینکه هر روز، روزعشق

است برای عاشقان راستین؟مگر نه اینکه هر روز، روز پدر و مادر است برای

 فرزندان؟ مگر نه اینکه هر لحظه وهر روزو هر شب و هر ماه و هرسال،سال

 نیایش ونیکویی است؟پس چیستند این نامها؟

من از زمانی که مهر را درون خود شناختم هر روزم روز عشق شد از زمانی

که پا به جهان گذاشتم هر روزم روز مادر و پدر شد چنان که هر روز به آنها

شادباش می گویم و سپاسگزاری می کنم.درباره ی سالها نیز همین اندیشه را

دارم.آیا سالی هست که بیاید و مولانا در آن نباشد؟و یا روزی یا شبی؟مولانا

جاودانه است و نارفتنی.این نامگذاری ها از سویی می تواند سودمند باشد.

اینکه افقهای دید ما را روشنتر و گسترده تر می کنند در زمینه هایی که شاید

پیشتر درباره ی آن به آن اندازه که باید نیاندیشیم.پس اگر به گستردگی دید ما

بیافزایند بی گمان سودمند هستند اما نه اینکه تنها  یک سال یاد کنیم و سال

دگر فراموش.برای نمونه دیدم سال پیش برخی تارنگارها نوشتند سال 86

سال کوروش کبیر.نمی دانم این چه بزرگداشتی بود که پسنام بیگانه کنارش

گذاشتند.پسنامی که خود کوچک کننده ی کوروش است.هر چندکوروش

بزرگتر از آن است که نیاز به این پس نامها ویا پیش نامها داشته باشد.

از دید من بزرگداشتها نباید تشریفاتی باشند چون اینگونه بزرگ داشتها افق

دید ما را تنگ تر می کند.

آنچه درونم می خواهد و مرا به سوی آن می خواند زنده کردن یاد کسانی

است که در میان ما هستند و مارا می بینند، اما ما آنها را درنمی یابیم وآنها

را به غبار فراموشی سپرده ایم.

نه امسال که همه ی سالهای در پیش را از این پس سال یاد مادربزرگ می نامم.

اگرچه مادربزرگان من اکنون در سرای جاودانگی می زیند اما بوی مهر آنها در

قلبم مانده است.در پی این نام در شکسته ساز نیز به رسم و سنتهای کهن که

فراموش شده و یا رو به فراموشی است بیشتر می پردازم.به ارزشهای فراموش

شده به آنچه که دیروز روی داد و افسانه نبود و امروز نیز می تواند باشد.

به ارزشهایی که هنوز هستند اما رو به فراموشی .نیاز دارم که تو بخش دیدگاه ها

بیشتر پیگیری کنیم  دیدگاهتون رو درباره ی این نام بنویسیدو یا نامی که دوست دارید

 رو پیشنهاد بدید.

سالها می روند یادها می مانند؛یادها می روند نامها می مانند

و پس از رفتن نام،غباری شاید.

باد خزان در گذر کوی زمان دوش به دوش نسل به نسل،

می وزد و نهان کند سینه ی سیل رفتگان.

سوار بر اسپ سپید گرز به دست گریه کنان می گذرد از

پی ما وای بر آیینه ی ما...

شکسته ساز

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:15   کیوان  | 

ما زادگان اندوهیم و شما فرزندان شادمانی.

ما زادگان اندوهیم و اندوه،سایه ی الهه ای است که در جوار دل های شرور سکنا نمی گزیند.

جان های ما اندوهناک است و اندوه بزرگ در جان های کوچک نمی گنجد.ای خنده کنندگان!

ما می گرییم و ناله سر می دهیم،و هر کس که یک بار تن به سرشک خویش بشوید،تا پایان

 روزگاران پاک و پاکیزه خواهد ماند.

ما زادگان اندوهیم.ما پیامبر و شاعر و موسیقی دانیم...شما در کنار نادانی آسوده هستید،

زیرا خانه ی نادانی آینه ای ندارد که چهره ی خویش را در آن بنگرید...

ما زادگان اندوهیم و شما ،فرزندان شادمانی.پس بیایید تا ره آورد اندوه ما و دستاورد

 شادمانی شما را پیش روی خورشید نهیم.شما از جمجمه های بردگان هرمها ساختید،

و هرمها اکنون بر شن صحرا نشسته اند و با نسل ها از جاودانگی ما و زوال شما سخن

می گویند..

شما با خواهش هم بستر شده اید،حال آنکه تندباد خواهش،هزار کاروان ارواح زنان را

به بدکارگی و هرزگی سوق داده؛ولی ما تنهایی را درآغوش کشیده ایم،چرا که ابیات

"معلاقات سبع" و  شاهکار هملت و اشعار "دانته" در سایه سار تنهایی تبلور یافته است...

ما بر حقارت شما دل می سوزانیم و شما،عظمت ما را خوش ندارید؛و میان دلسوزی ما و

ناخرسندی شما ،زمان سرگشته و حیران مانده است.

ما همچون دوست به شما نزدیک می شویم و شما چون دشمن بر ما می تازید،و میان

دوستی و دشمنی،دره ای ژرف واقع شده است،آکنده از اشک و خون.

ما برای شما کاخ می سازیم و شما برای ما گور می کنید؛بشریت با گامهای آهنین،

میان زیبایی کاخ و تاریکی گور در حرکت است...

مسیح ناصری را بر دار کردید و پیرامون او به تمسخر ایستاده اید،اما چون آن ساعت

به پایان رسید،تو از فراز صلیب به زیر آمد و چون توانگری به راه افتاد،با جان حق جوی

خویش بر نسلها چیره شد و زمین را از شکوه و ابهت خویش سرشار کرد.

سقراط را به زهر کشتید و پولس را سنگسار کردید؛گالیله را هلاک نمودید،علی ابن ابی

طالب را ناجوانمردانه کشتید و مدحت پاشا را خفه کردید؛اما آنان اکنون زنده اند و همچون

قهرمانان در برابر ابدیت سرفرازند،ولی شما همچون نعشهایی بر روی زمین،در حافظه ی

بشریات باقی خواهید ماند؛نعشهایی که کسی نیست تا آنها را در تاریکی فراموشی و نیستی

دفن کند...

جبران خلیل جبران

 کتاب کاردانها و طوفانها برگردان مهدی سرحدی.

اهل غم را ویژگی هایی است برجسته .غم  چون نشانی ویژه بر دامان پاک دلان دوخته

شده، یکی از همراهان و دوستان همیشگی من است.در کاروان مهر نیک تر از هر زمانی

نوایش را شنیدم و باور کردم.و مرا غمی افتاد از مهر.هستی در پی نو شدن است.نویی را

زمزمه می کند و چون نوزادِ در رحم بر شکم مادرش می کوبد و می گوید: در راهم.

ما اگر خود را بخشی از هستی و آفریدگان خدا باور داریم،چگونه از این نویی دور باشیم؟

جهانی نو می شود و دوباره زاده می شود بستری از نویی  فراهم می شود.

بستری از زایش احساسات و اندیشه های نو.جبران خلیل اهل اندوه را بزرگ می خواند.آری

 به راستی غمهای بزرگ در جان های بزرگ می گنجد.اهل غم به نیکی به غم خویش پاسخ

می دهند.امیدهای آنها نیز بزرگ است چرا که امیدشان به خداست.غم و امید را پیوندی است

به رنگ عشق ، نا امیدی راهی در دل خدا باوران ندارد.

نوروز خود ره امید است در سرای مهر.بزرگترین خواهش و خواسته ی اندوه از ما

شناخت این راه است و ما بدهکار اندوه خویش هستیم اگر پاسخ آنرا به درستی ندهیم.

نروز را گرمابه ایست سرشک شوی چنان که جبران خلیل گفت با سرشک شویی پاکی

جاودانه در نهاد ما خانه می کند.

جشن چهارشنبه سوری(الهام)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:8   کیوان  | 

در میان خواب

چیزی می نوازد چشمانم را به آرامی .

نمی دانم که بینم باز،تار بی پود شب را 

یا نه .

هراس ازسرود سرد شب،  سنگین می کند بار چشمم را.

شاید این نوازش نیست ،خراش  خستگیهای زمستانی است.

  گر ببندم دیدگانم را ور بخوابانم حقیقت را ، به است

تا بر ستوه سردی سازم ،تماشا خانه ای سازم.

 

به خود چرخیدم در بستر فشردم چشمانم را،              

 تا نَبُِرّد سوزن سرما سرای خواب را دیگر.

 

بار دیگر چیزی نوازش کرد کاسه های خون شده از سوزن شب را.

کیست این نوازشگر که بر دروازه ی دردها دوای مهرآورده است؟

 

گشودم دیده بر شب،روشنی  دیدم.

برخواستم از بستر اندیشه های   بی سرو سامان.

گشودم پنجره را به سوی  مهر.

«آسمان سرخ است و اما این سرخی بعد از سحرگه نیست.»

سور سرخی فردا است. چراغ دل خموشان است.

 

بامداد آمد

سپیدی فراخوان می کند آسمان را به آغوش مهر ،

نویدم می دهد بامداد که روزی نو در راه است

پگاهانه، می آید هوای تازه ی آغاز.

 

پلی بینم در کران بی کران عشق

پلی از دل به سوی او

خوشا بر او که دریابد نوازشهای نوروز را.

شکسته ساز

 

درود بر شما.

ساز شکسته  که در فراموشخانه ی اینترنتی  خاموش بود،به کوک نوروز دوباره

 می نوازد. با پوزش از نبود بلند زمانم،گرچه در زمانی که هر کدام از دوستان برای

 دشواری هایی  که داشتند نتوانستند بنویسند،همواره پیگیر آنها بودم، اما در نبودم

 جز سه تن سراغ ترانه های  فراموش را نگرفتند.یکی همان دوست گرم مرام جنوبی

رضای همکلاسی  و دیگری سارا ی هنر تاریخ عرفان که خود نوازنده ی راستی است و

 دیگر کس همان که  اینگونه سیم های گسسته ی ساز را دگرگون  ساخت و خاک آنرا

روبید، و دوباره به دست من  داد؛ او کسی جز پگاه نیست.ترانه های او را نیز با نوای

 دلنشینش  خواهیم شنید.از شما می خوام دیدگاه خودتون رو درباره بامداد نوروز

و نوازشهای اون در میان بگذارید.نوشته های آینده نیز پیرامون نوروز است.

نوروزی که برای ما جز نام و یا بالیدن های  تهی از شور چیزی از آن نمانده است.

شناخت رنگ راستین نوروز نه بر همه ی ایرانیان که بر اهل دل بایسته است.

این آغازی است دگر بر نوشته های شکسته ساز.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:2   کیوان  | 

آیا زبان فارسی در  700 سال نخست تاختن  تازیان بیشتر آسیب دید یا در 700 سال دوم؟

در این نوشته به پاسخ این پرسش می پردازیم.

در نوشته های گذشته و این نوشته به چگونگی آسیب پذیری زبان از دیدگاه تاریخی و زبان شناسی

پرداخته شده است.آنچه  در خور نگرش است دریافت و باورکردن ارزشهای زبان کنونی و انجام کاری

 برای درمان بیماریها وپیشگیری آسیبهای زبانی است.جدا از ارزشهای تاریخی زبان فارسی، زبان

  یکی از ابزارهای مهمی است که روزانه  باآن سرو کار داریم.همانگونه که به سیما و جامگان خود

می پردازیم و آنها را از نشانه های شخصیتی می پنداریم،پرداختن به این ابزار روزانه که بیشترین

 نشانهای درونی و شخصیتی ما راهویدا می کند،پرداختن به خود و شخصیت خود است.

نخستین ابزاری که بازتاب دهنده ی اندیشه های ماست زبان است و همه ی این نوشته ها و

کوششها در راستای آسان سازی زبان است.زبان زمانی کاربرد آسان و درست دارد که به دور از

 آسیب و بیماری باشد.اکنون به پاسخ پرسش بالا می پردازم:

 پارسی امروزی، یا «پارسی نوین» به زبانی گفته می شود که از سه - چهار سده ی پس از تاختن

 تازیان به ایران، تا کنون، زبان رسمی و دیوانی و ادبی و دانشی ما ایرانیان است.

تا سال 346 (قرن چهارم هجری قمری) هنوز زبان پارسی در برابر فشار واژه های تازی پایداری

 می کرد. در این سال «ابو منصور محمد پسر عبدالرزاق» فرماندار توس، به کلیددار خود «سعد فرزند

منصور عمری» دستور داد دانشورانی که  بزبان  و تاریخ ایران آگاهی دارند، گرد بیایند و برای او

شاهنامه بنویسند.

 در انجام فرمان او، دانشمندانی چون: «یزدان داد پسر شاپور» «خورشید پسر بهرام» «تاج فرزند

 خراسانی» «شادان پسر برزین» از شهر های هرات و سیستان و نیشابور و توس گرد آمدند، و

داستانهای ایرانی را از کتابخانه های برجای مانده ی پهلوی ساسانی بویژه «خداینامه» گرد آورده، و

 مخلوطی را پدید آوردند، بنام «شاهنامه ی ابومنصوری» بدبختانه این شاهنامه از میان رفته است، و

 تنها دیباچه ی آن بر جای مانده، که در اینجا بخشی از آن را نمونه می آورم، تا روشن شود که در سده ی

 چهارم نیز زبان ما، ساده و دست نخورده مانده بود.

  .....و این را شاهان، کارنامه از بهر دو چیز خواندند.  یکی از بهر کار کرد، و رفتار و آیین شاهان، تا بدانند،

و  در کار خدایی با هر کس بتوانند ساختن. و دو دیگر آنکه اندرو داستانهاست که هم به کوش (کوشش) و هم

به  گوش خوش آید. که اندرو چیزهای نیکو با دانش هست، همچو پاداش نیکی، و پاد اَفرَه بدی ......

 به زمان سلجوقیان می رسیم. در این دوران، زبان پارسی دری،در کارهای دیوانی و فرمانروایی دوباره

 جای زبان تازی را گرفت ، تا بدانجا  که در جهان اسلام، پس از زبان تازی دومین زبان گسترده شد، و

از هند تا آسیای کوچک (ترکیه امروزی) را در بر گرفت،

 پادشاهان بزرگ عثمانی مانند «سلطان محمد فاتح» و «سلطان سلیم» بزبان پارسی چامه سرودند، و

 دیوان شعرهای سلطان سلیم دارای ارزش فراوان ادبی است. از سوی دیگر در خاک ایران، خواجوها،

خیام ها،  سعدی ها،و حافظ ها یکی پس از دیگری در دامان زبان پارسی پرورده شدند، که هر یک آفتابی

 درخشان در آسمان ادب ایران بشمار می آیند.

 به دوران صفویان و افشاریان می رسیم. در این دوران، زبان پارسی دوباره زیر تیرباران واژه های تازی

 و تازی  پردازی ها وسجع و قافیه های نابجا و همچنین واژه های ترکی رفت. بسیاری از پژوهندگان ایرانی

 به انگیزه های گوناگون، در گفتارها ونوشتارهای خود، از واژه های بیگانه سود بردند، و یا کتابهای خود

 را بزبان تازی نوشتند. و مردم نیز  برای دانشمندنمایی واینکه بگویند: ما، نوشته های بزرگان را

خوانده ایم، آن واژه ها را بی آنکه به ژرفای معناهای راستین آنها  پی ییرند، در گفته ها و نوشته های خود

 آوردند، و زبان پارسی، سیلی های فراوانی خورد گفتم در دوران افشاریان، زبان پارسی راه سراشیب

می گذرانید.

  نمونه ی دیگر، «دُرّه نادری» (نوشته ی میرزا مهدی خان استرابادی دبیر ویژه ی نادر) در سخت

 نویسی و سجع و قافیه سازی، و حتا نادرست نویسی است. او در «فتح نامه دهلی» می نویسد:

 .....بعدالعنوان. بعدالمقدمه. شکست اشرف افغان، عالیجاه ..... علیمردان خان شامل، ایشک آغاسی

 دیوان اعلا را با یلچی گری  هندوستان مأمور، و اعلام شد.

گفتنی است دره ی نادری را از در دسته بندی ادبی،نثر مصنوع و متکلف می شمارند و دشوارترین و

پیچیده ترین این نثر،همین دره ی نادری است.

در زنجیره ی قاجاریان  ، بجز پیچیده و دشوار نویسان گذشته   در کتابچه های زناشویی. در فرمان

 دادگاهها،در برگهای خرید خانه و زمین، در پیمان نامه ها، در فرمان های دولتی، در نوشته های

داوران، بجز اندکی واژه های پارسی چیزی نمی بینید و همه ی آنها تازی است. از حکم یک دادگاه:

   .....اَحَد از متهمان در محضر قضات عالیه به دفاع از اتهامات وارده در ادعانامه ی مدعی العموم

 مشغول شد

در زمان قاجاریان بانگیزه ی مغول نژاد بودن این زنجیره واژه های ترکی مغولی مانند:

اتابک. قیچی. چماق. چاتمه. توفان. خاقان. قاچ. جیران. چریک. قاراشمیش. چپق. قاشق. قره

 قروت. قرق. قراول. قشون. چپو. ایل. تیول. سیورسات. ایلغار. گَلَن گَدَن. قنداق.  ..و ....و....

 بزبان ما ریختند.

 بویژه آنکه واژه های فرانسه. سپس روسی و پس آنگاه انگلیسی هم راه خود را بدرون زبان ما

 گشودند. برای نمونه واژه های روسی: سماور. استکان. درشکه. ترمز. چمدان.  ...و...

و و واژه های فرانسه مانند مرسی. سینمه. تلویزیون. شاپو. لژ. رُز ...و...و یکی پس از دیگری

 بزبان ما آمدند.

 در سالهای پایانی زنجیره ی قاجاریان ناگهان زبان ما، دوباره جنبید و آرام آرام ساده نویسی روا

 شد و نویسندگانی چون «میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی» پدید آمدند. اما نابسامانی و در هم

 ریختگی نه چندان بود که با کوشش یکی دو تن بسامان برسد.

در آغاز پادشاهی رضا شاه، دانشمندانی چون علی اکبر دهخدا. احمد کسروی. ذبیح بهروز جمال زاده.

 پور داوود، و سپس دکتر گل گلاب و دکتر فره وشی، دکتر مقدم  و دکتر کیا، یکی پس از دیگری پیدا

 شدند، و بدستور رضا شاه  «فرهنگستان زبان ایران» نیز بنیاد گذارده شد. ..

کدامیک از قالبها شعری کنونی گرفته شده از زبان فارسی باستان است؟

در نوشته  های آینده به پاسخ این پرسش خواهیم رسید.

 بالاترین نشان فرهنگی فرانسه بر سینه ی شهرام ناظری

نادرشاه افشار(آریا راد)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:26   کیوان  | 

آوای کاروان می آید.آوایی که خوب می شناسم.کوله بار خود آماده می کنم.ره نشین این کاروانم.چه

دشواریها که برای یافتن راهش داشتم.

برخواستن از مرداب،شکستن زندان آیینه ها کوک کردن سازی شکسته و گم کردن راه.

به کوله بار نگاه می کنم.

مبادا در کوله بارم دروغ باشد؛هنگامه ی کین کُشی است.

مبادا بد اندیشی هم سفرم شود؛زمانه ی فکر آشوبی است.

مبادا بی مِی باشم؛دولت مست اندیشی است.

مبادا خوراک افسوس برداشته باشم؛روزگار مهر نوشی است.

از چشم خود یاری خواستم.بر دوست و همراه جاودانم غم درود فرستادم و اشکِ مهر بر کوله بار

 امید  توشه کردم.

کاروان در راه است.نزدیک و نزدیک تر می شود.آوای کاروان در سرم می پیچد.

سارابانا مرا هم ره کاروان خویش کن،کاروانی که نخستین سرایش مهر است و واپسینش یلدای مهر.

ترا به پاکی آبریزان غم شویت سوگند،مرا هم نوای خویش کن.نوایی که هم نواز غم است.آوازش

غم دوستی و غم باوری است:

ُخروش خَمش خاک از بن خاشاک.خیزش خویشتن خویش از خواب. خواهش خانه ی خیال از خدا.

خوشا آهنگ خزان.

 

می توان راستی پاییز را دریافت.آنچه در بن این فصل پنهان شده نه آنچه که با دیدگان می بینیم.پاییزبرای بسیاری فصل اندوه و تنهایی و مرگ و نا امیدی است.فصلی که غروبهای آن آسمانی از غم درخود دارد.فصلی که امیدها و آرزوها چون برگ درختان ریزش می کنند و آنچه می ماند تنهایی وغم است.امیدوارترین مردمان نیز غم پاییز را در یافته اند.هر چند برای گروهی که مرگ شیفته واندوه اندیش هستند،چون بهاری زیبا جلوه می کند اما آنها هرگز صدای غم خویش را نشنیده اند وجز سر ستیز با خود داشتن و سرکوب خود کار دیگر نمی کنند؛پاییز برای آنها یک ابزار مناسب خود دژخیمی است.

من که خود پیشتر نگرش نخست را داشتم و در زندان آیینه ها اینگونه نوشتم: بوی پاییز غم برگ را می افشاند..در پی ساختن نگرشی دیگر برای خودم و نوشتن سومین خط بر آمدم.نگرشی که در پی اندیشیدن روی مصرع:

"خیزید و خزایید که هنگام خزان است" پدید آمد و ادامه ی همراهی با طبیعت از نوروز  تا امرداد واکنون مهر.نمی دانم چرا روی نام نخستین ماه پاییز؛مهر نمی اندیشیم.اما روی مرگ برگ نگرش می کنیم.

می دانم که این پاییز همراه کاروان مهر خواهم شد تا با غم خود دوست باشم.تا صدای این دوست رابه درستی گوش کنم ،تا در خود گم نشوم و از خدا دور .به راستی سر ستیز با غمها داشتن جز  پیکار با خویشتن سود دیگری دارد؟.پاییز بهترین زمان برای باور کردن غمها و ودریافتن ارزش این دوست،می باشد.از دیدگاه شما غم باوری بهتر است یا غم ستیزی؟ویژگیهای کاوران مهر از دیدگاه شما چیست؟

پی نوشت:

درود بر شما.

نخست پوزش می خوام از اینکه نتوستم به درستی به شما دوستان سر بزنم.کمبود زمان بسیار دارم

.دوم سپاس ویژه از سارا که بهم انگیزه داد پس از چندین ماه دوباره به نوشته های ادبی روی بیارم

.شور بختانه از اونجایی  که این کمبود زمان تا نیمه دوم پاییز ادامه داره نمی تونم نوشته های آینده رویش بینی کنم.از دیدگاه شما نوشته  های ادبی ادامه داشته باشه بهتره یا بازگشت به روند پیشین؟

دیدگاه هایی که در نوشته پیش داشتیم برای من بسیار با ارزشه.چرا که این دوستان بی آنکه بهشون سر زده بشه دیدگاه نوشتن.به راستی همگی جزودوستان و یاران  راستین شکسته ساز هستند.

یکی از این یاران همکلاسی است.دوستی که بسیار از او آموختم و زمان زیادی است با هم همکاری تارنگاری(وبلاگی) داریم.از همه ی دوستان خواهش می کنم او را همراهی و یاری کنند تا تارنگارارزشمندش ادامه پیدا کنه.

درباره ی تن پوش(غالب)شکسته ساز دشواری هایی پیش اومد که دارم روش کار می کنم.

پیروز باشید.

"باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟


باغ بی برگی


خنده اش خونی ست اشک آمیز


 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن


پادشاه فصلها ، پاییز"

م.امید

یه مناسبت زادروز جاودان آوای مهر(استاد شجریان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:10   کیوان  | 
پس از برافتادن دژ ،بابک به ارمنستان گریخت جامه ی مسافران و بازرگانان را به تن کرد و از چوپانی

گوسفندی خرید.چوپان نزد سهل بن سنباط،امیر ارمنستان برفت و خبر برد.دانستند که بابک آمده است.

افشین پیش از آن به همه ی حکام و امیران آذربایجان و اران و بیقلان و ارمنستان نامه ها فرستاده بود

و آنان را بدان واداشته بود که در فرو گرفتن بابک با او کمک کنند.سهل بن سنباط چون ازآمدن بابک به

ارمنستان آگاهی یافت بر نشست و به دیدار او رفت و بابک را با لطف و اکرام به سرای خویش مهمان

 برد و..

به راستی با نگرش به سرگذشت بابک با درسهای فراتاریخی روبه رو می شویم.اینکه سرانجام یک

ایرانی به سود بیگانه بابک را سرکوب کرد.اینکه کسی که بابک به او پناه برده بود و خود را در جامه

ی دوست نمایان کرده بود یعنی سهل ابن سنباط،در عیان دوست بود در نهان دشمن.این دشمن دوست

نما از دسته ی خود فروخته گان شرف ودوستی است.به راستی به چه ارزشی دوست فروشی کرد؟

همانگونه که می بینیم در آن زمان نیز همه چیز فروختنی بود و زر پی و پول پایه گان تنها برای

 زمان ما نیستند.و چه پستند کسانی که میهن خود را می فروشند.آیا فروشنگان شرف و دوستی

 جایگاه فروشندگان پیش از خود را نمی بینند؟

سهل بن سنباط نزد بابک رفت و چون او را دید دستش را بوسید و گفت:سرور من،آهنگ کجا داری؟

گفت:اندیشه دارم به سرزمین روم بروم.گفت:کجا می روی؟به دژ من پناه بر و من غلام و خدمتگزار

تو ام.چیزی نگذشت که برو خدعه کرد وی را به دژ خویش  برد و از او پذیرایی بسیار کرد و نامه

ها به  افشین نوشت.سپس یک روز با هماهنگی افشین به بابک گفت:تو در این دژ مانده ای و دلتنگ

شده ای،من در اندیشه ی آنم که امروز به شکار روم و باز و سگ با من هست،اگر خواهی با ما

 بیرون  بیا که از دلتنگی و غم برهی.گفت:آری پس بیرون رفتند .در زمانی که به شکار گاه رسید

 ناگهان سوارانی بابک را محاصره کردند و گفتند؟:از ستور خود پیاده شو.گفت:از کجایید؟گفتند:از نزد

 افشین آمده ایم.بابک رو به سنباط گفت:خدای ترا زشت کند.اگر مالی از من می خواستی هر چه می

 خواستی به تو می دادم.سپس او را نزد افشین بردند.افشین بر او نگهبانان گماشت تا  به نزد  معتصم

بروند.معتصم  می خواست تا مردم بابک را به رسوایی و خواری بینند.بفرمود تا فیلی بیاوردند و بابک

را لباس زیبا در پوشیدندو کلاه سمور بر سر نهادند و او را با انبوه مردم بر درگاه معتصم بردند.معتصم

 دژخیمی را فراخواندو فرمان داد تا هر دو دست بابک قطع کند.خونسردی و بی پروایی دلیرانه ای که

 بابک در رویارویی با مرگ نشان داد شایسته ی قهرمانان بود.نوشته اند چون یک دستش بریدند دست

دیگر در خون زد و در روی خود مالید و همه  روی خود را از خود سرخ کرد معتصم گفت این چه

 عمل است؟

گفت در این حکمتی است شما هر دو دست و پای من بخواهید برید من روی خویش از خون خود

سرخ کردم تا چون خون ازتنم بیرون شود نگویند که رویش از بیم زرد شد.باری بابک در دم مرگ

 نیز این همه شکنجه رابه سردی گزراند و هیچ سخن نگفت و دم بر نیارود.معتصم بفرمود تا او را د

ر جانب شرقی بغداد بر دار کردند.

بابک خون خود را پیش کش رگهای آزادی کرد.نام بابک در کنار آزادی جاودان شد او هرگز نمرد

چرا که آزادی را نمی توان کشت.و سرانجام بابک زمینه روی کار آمدن نخستین فرمانروایی ایرانی

پس از تازش عربان،طاهریان را فراهم کرد.پرونده ی این بخش از نوشته های پارسیان آزادمنش

روبا یک پرسش می بندم.

چرا هرگز هیج نامی از بابک خرمدین در کتابهای تاریخی درسی نیامده است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 22:33   کیوان  | 

بابک در سال 200 هجری به نام آیین خرم دینان و برای ادامه ی نهضت جاویدان مزدکی برخواست.به زودی

پیروان او بسیار شدند و شمار زیادی از کشاورزان و روستاییان به یاری او برخاستند.

در این بیست سال مامون و معتصم برای برانداختن او چاره جوییهای بسیار کردند.لشکرهای بسیار برای

 دستگیر کردنش فرستادند.اما گذشته از نا رضایتی مردم که حاضر نبودند بار دیگر استیلای عربان را تحمل

 کنند،تنگی راهها و سختی سرماهای آن حدود ،همواره سرداران مسلمان را با ناکامی و شکست روبه رو

 می کرد.در سال  220 هجری معتصم یک امیرزاده ی ایرانی نژاد به نام افشین را به جنگ بابک فرستاد.

پس از اینکه از سال 200 هر سال بابک هر یک از فرماندهانی که به پیکار او آمده بودند،از پای در آورده

 بود.پیکار بابک با افشین در حصارهای محکم و طبیعی جبال آذربایجان،مدتها به طول انجامید داستان این

 جنگها را مورخان به تفصیل نوشته اند.این جنگها مدت 3 سال از سال 220 تا 223 هجری ادامه داشت.

معتصم براین مهم افشین را اکرام بسیار کرده بود .بابک در حصارهای محکم و ایمن بود هفت ماه سر از حصار

بر نیاورد و با سپاه افشین نبرد نکرد.افشین دلتنگ آمد و ملول شد..به معتصم نامه نوشته بود و ازودرهم

خواسته بود.معتصم صد شتر بار دهرم با سیصد غلام ترک همراه وی فرستاد.چون بغا به  جایی که تا اردوگاه

 افشین سه روز راه بود برسید،افشین  نامه کرد که یک ماه همانجا درنگ کن و آوازه درانداز  که این مالها

 فلان روز نزد افشین برم،تا چون جاسوسان بابک این خبر را بدو برسانند مگر برای تاراج این مال آهنگ تو

 کنندو از حصار خویش بیرون آیند.چنین کردند و آن روز بابک با 5 هزار تن سوار بیرون آمد.اما بغا به دستور

 افشین درهم ها را شبانه به جای گذاشته بود و شتران بی بار خود آورده بود.حیله ایی که افشین کرده بود در

 نگرفت و باباک بی آن که گزندو آسیب بزرگی بیند مقداری غنایم به چنگ آوردو بازگشت...

سپاهیان بابک که پناهگاههای استوار داشتند و از برف و سرما رنج بسیار می بردند دلیرانه پایداری می کردند.

اما یاران افشین که به سرمای سخت و راههای دشوار عادت نداشتند و رفته رفته ملول می شدند.دوسال بدین

گونه گذشت از سپاه افشین بسیاری هلاک شدند.اما معتصم همواره سپاه تازه می کرد.

سرانجام افشین آهنگ تسخیر حصار بابک کرد.چون در یک فرسنگی آن فرستاد و گفت شما میهمان مایید.در

این ده روز که به سوی حصار ما می آیید خوردنی نیافته اید ما را جز این چیزی نبود.افشین آن نزلها نگرفت

 و همچنان باز پس فرستاد و به بابک پیغام داد که:ما را خوردنی به کار نیست و می دانم که تو این کار بدان

 کردی تا سپاهیان ما را شماره کنی.در این سپاه سی هزار مرد جنگی است و با امیر المومنین سیصد هزار

 مسلمانند که همه با او یکدلند .اکنون تو بهتر دانی ،خواهی به زنهار آیی و خواهی جنگ کنی.

بابک که نمی خواست به زنهار خلیفه در آید جنگ را بر گزید پس درهای حصار محکم کرد و در آنجا بماند.

افشین نیز بر گرد حصار،لشگرگاه ساخت و خندق کند و همانجا نشست روزها از حصار بابک آوای چنگ و

 رود می آمد و چنین فرامی نمودند که از سپاه دشمن پروا ندارند اما شبها گروهی را همواره به شبیخون

 می فرستادند.جنگهای خونین و کشتارهای سخت روی داد و بسیاری از سپاه بابک تلف شدند.

سرانجام بابک در کار فروماند.بابک بر آن شد که با افشین حیله سازد.بر بام حصار بر آمد و گفت:منم بابک،

افشین را گویید نزدیکتر آید تا با وی سخنی گویم.افشین به پای دیوار بر آمد.بابک زنهار خواست و گفت گروگان

 من پسر مهترم است او را به نواگیر و برای من زنهار خلیفه بستان.بر این قرار نهادند و لشکریان افشین حصار

 را رها کردند و به جای خویش باز آمدند.چون شب در رسید بابک کسان خود را بر گرفت و با پنجاه مرد که با

وی در حصار بودند بیرون شد و به کوهها رفت و از آنجا به ارمنستان گریخت...

یکی از نکته های شگفت آور تاریخ همکاری افشین  بزرگ زاده ی ایرانی با تازیان برای سرکوب بابک

 بود و شگفت  آنکه از میان آنهمه سردار تازی،سرانجام یک ایرانی دژ بابک را برانداخت.همانگونه که در

 این نوشته خواندیم معتصم از دربار بغداد غلامان ترک به آ ذر بایجان فرستاد.در آن زمان برخی از سران ترک

 به خلیفه نزدیک شده بودند و با او همکاری داشتند و برای همین چنصد غلام ترک را به آذربایجان فرستادند.

آذربایجانی که در آن زمان مانند امروز تهی از هرگونه مردمان ترک نژاد بود وگرنه چرا در تاریخ نوشته نشده

غلامان ترک را به ترکستان فرستادند و در سرزمینی که خود ترک دارد چرا باید به آنجا ترک فرستاد؟

 ایرانیان آذری با پایداری خود در کنار بابک ایستادند و سرخ جامه گان به خاک آذربایجان با خون خود رنگ

آزادی زدند.آنها که پول می گیرند تا تاریخ شویی کنند بدانند که نام آذری نیز همانند دیگر ایرانیان با آزادی

 پیوند داشته است. آنها نمی توانند اندیشه ی آزادگی یک میهن را بشویند.در بن و نهاد ایرانیان آزادگی نهاده

 شده است که هیچ تاریخ شویی نمی تواند این را از ما بستاند.در نوشته ی های آینده بیشتر به تاریخ شویان

می پردازم. هر چندکه اگر روند دیدگاه ها اینگونه باشد خود به خود به نوشته ی پایانی شکسته ساز نزدیک

می شویم.نوشته ی آینده را هفت روز دیگر درباره ی دستگیری بابک و نگاه تاریخ نویسان تازی به او

خواهیم خواند.این تن پوش(غالب) آزمایشی است اگر ایرادی هست پوزش می خوام.

پیروز باشید.

سازنده ی خط میخی پارسی باستان کیست؟(داریوش)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:59   کیوان  | 

چگونه و در چه زمانی برای نخستین بار زبان رسمی و اداری کشور از فارسی به تازی برگردانده شد؟

در این نوشته به پاسخ این پرسش خواهیم رسید.

در ادامه ی جستار آسیبهای گفتاری آنچه در نوشته ی پیش پرداختم و از دیدگاه شما نیاز به بررسی بیشتر

 داشت،در این نوشته می شکافم .

برای شناخت این دشواری گفتاری نیاز به سواد ادبیات دوم راهنمایی است چرا که همه ی ما در آن سال

شیوه ی فعل امر ساختن را آموختیم.با همه ی آسانی این روش،به شوند نبود آگاهی واز سوی دیگر رواج

 آسیبهای زبانی گوناگون،این آسیب گفتاری روز به روز گسترده تر می شود.بر همه ی ماست که کوشش کنیم

و با دادن آگاهی  کوچکترین خویشکاری یا وظیفه ی خود را در برابر زبان بیمار کنونی انجام دهیم.

پیش از ما پدران و مادران ما برای نگه داشت این زبان و این فرهنگ جان خود را از دست دادند،پس ارزش

 این زبان فراتر از باور ماست.

در ادبیات دوم راهنمایی شیوه ی امر کردن یک فعل را چنین خواندیم:

مصدر=ب+صورت امری فعل.سپس برداشتن ب اگر نیاز بود

نشستن=ب+نشین=بنشین=نشین.

همانگونه که می بینیم نشین از کارواژه(مصدر) نشستن گرفته شده است.

اکنون به شیوه ی نادرست فعل امر ساختن که چم و معنی فعل را دگرگون می کند نگاه کنیم:

بحرف.حرفیدن=ب +حرف=بحرف یا حرف.

فعل امر بحرف از  کاواژه ی حرفیدن گرفته شده و به چم یا معنی حرفی شو می باشد.

این شیوه ی نادرست گاهی جدا از فعل امر نیز گسترش یافته.برای نمونه:

دلم برات تنگیده بود.!

تنگیده=گرفته شده از کارواژه ی تنگیدن=ب+تنگ=بتنگ برداشتن ب =تنگ.

این جمله این چم را می رساند:

دلم برات تنگی شو ام بود!.

اگر شما هم از این کاربردها سراغ دارید خشنود می شم اگر در دیدگاه ها آگاهی بدید.

همانگونه که می بینیم دشواری در کاربرد یک شیوه ی آسان در امر ساختن فعل ما را به جایی رسانده که

جمله ها و واژگانی از پایه و بن نادرست پدید آمده.من به هر کس که این نادرست گویی را انجام می داد،رسیدم

آگاهی دادم و بسیاری از اونها از نادرست گویی خودشون شرمگین شدن.امیدوارم این آگاهی رسانی همگانی و

همه گیرشود چرا که به راستی پیشگیری از آسیب کمترین کاری است که می توانیم در برابر زبان انجام دهیم.

درباره ی اینکه  ریشه ی این دشواری های زبانی در چیست سخن بسیار است که  در نوشته های آینده بیشتر

 خواهم پرداخت.گویی برای هم نسلان ما اندیشیدن و نگریستن و به کار بردن حتی سواد دوم راهنمایی گران است.

نمی شود به سلیقه ی بسیار پایین فرهنگی چنین نسلی احترام گذاشت و این ارزش و بزرگداشت را خود ما باید

پدید آوریم.شگفتا که خود را نسل سوخته می نامیم در حالی که خودسوزی اندیشه و فرهنگ را خودمان انجام

می دهیم.این سخن در خور نگرش است و در نوشته های آینده به آن خواهم پرداخت.

اکنون بر می گردم به پاسخ پرسشی که در آغاز این نوشته پرسیدم.

پس از تاختن تازیان، تا پیش از فرمانروایی «هشام  بن عبدالملک اُموی» (41 تا 95 قمری) زبان دیوانی و

 دفترهای دولتی ایران، همه بزبان فارسی بودند.هُشام، «حجاج بن یوسف» را بفرماندهی سپاه خود برگزید، و

حَجاج، عبداله بن زُبیر را سرکوب کرد، و با منجنیق خانه یکعبه را در هم کوبید، و هُشام، فرمانداری ایران و

عراق را به او سپرد.  در زمان فرمانروایی «حَجاج» کارهای دفتری و دیوانی به «زادان فرّخ» سپرده شد. و

او، آمارها وفرمانهای کشوری و دفترهای دیوانی را بزبان پارسی نوشت.

    در همان زمان، «زادان فرخ  » مردی بنام «صالح بن عبدالرحمان» را که پارسی و تازی را

بخوبی میدانست،برای یاری دادن به خود، نزد حَجاج برد و او را به همکاری با خود گماشت.

 روزی «صالح» به «زادان فرّخ» گفت: بخدا سوگند اگر بخواهم نوشته های دیوانی را به تازی برگردانم،

بآسانی می توانم»زادان فرخ برافروخت، و او را از این کار بر کنار داشت، و گفت: «با این کار ننگ جاودان

را برای خود مخر»  چندی پس از آن زادان فرخ کشته شد.

 روزی «صالح» داستان سخنان خود و «زادان فرخ» را در زمینه ی جابجایی دیوان ها و دفترهای

فرمانروایی از زبان پارسی به عربی، به «حجاج بن یوسف» باز گفت.

 حجاج بر آن می شود که همه ی دفترها و آمارها و نوشته های دیوانی را به تازی برگرداند. و صالح را بر

اینکار می گمارد. و صالح نیز دستور حجاج را انجام می دهد.

 «مردان شاه» فرزند «زادان فرخ» با آگاهی از این کار، به صالح سخنی می گوید که در تاریخ می ماند. او

گفت: «ریشه ات کنده باد، که ریشه ی زبان پارسی را کندی»  آز آن پس بود که واژه های تازی، اندک اندک

در سراسر پهنه ی ایران، به دستگاههای دیوانی و فرمانروایی راه یافت، و رفته رفته به زبان مردم هم کشیده

شد. در سده ی چهارم هجری قمری، با اینکه غزنویان، سامانیان را از میان برداشته، و خود فرمانروای بخش

بزرگی از ایران آنروز شدند، ولی شیوه ی سامانیان را که نگهداشت و گسترش زبان پارسی بود، دنبال کردند.

و در بارگاه سلطان محمود، گروهی چامه سرای پارسی گوی مانند فرخی سیستانی و عنصری و عسجدی و

منشوری سمرقندی و کسایی مرزوی و غضائری رازی، گرد آمده بودند و بزبان پارسی شعر می سرودند.

بی گمان اگر صالح چنین نمی کرد کس دیگری این کار را انجام می داد.اما در آن زمان کسی که هم زبان پارسی

بداند هم تازی و با سواد باشد بسیار بسیار اندک بود.به هر روی میهن فروشی و ریشه کنی در کنار نامش

جاودان شد.این بخش از نوشته های یک استاد بزرگ زبان شناسی گرفته شده که چون پروانه ندرام نامشون رو

اینجا نمی آرم.

از دیدگاه شما آیا زبان فارسی در  700 سال نخست تاختن  تازیان بیشتر آسیب دید یا در 700 سال

دوم؟در نوشته های آینده به پاسخ این پرسش می پردازیم.

ستارخان1 و 2

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:31   کیوان  | 

از آن جایی که درباره ی بابک سخن گفتن دشوار است با به کار بردن دو سرچشمه از  دو کتاب بابک

خرمدین سعید نفیسی و دو قرن سکوت دکتر زرین کوب،در چند نوشته با یکی از بزرگترین و آزادمنش ترین

ایرانیان آشنا می شویم.شناخت باباک بر هر ایرانی بایسته است چرا اگر امروز کشوری به نام ایران داریم

 نام ایران بر بابک ها ابومسلم ها استادیس ها مازیارها مقنع ها و همه ی کسانی که جان در ره آزادی مردم

ایران دادند،می بالد.در دو قرن خاموشی ایرانیان در برابر یورش بیگانگان خروش آزادی از نهاد شیرانی

چون بابک برآمد.شناخت بابک که آذرآبادگان ایران را ز دست بیگناگان رهانید خودپاسخی است جاودان

برای جدایی خواهان و میهن فروشان که در نوشته های آینده بیشتر به آنها خواهم پرداخت.از سویی

فراموش نکنیم خواندن تاریخ ایران گنجایش وِیژه ی خود را نیز می خواهد.بر ماست که شناسنامه ی

 درخشان خود که همانا تاریخمان است را به نیکی بشناسیم.اما اگر با خواندن چند کتاب دچار بسته نگری

 و تعصب بی جا شویم همان بهتر که نخوانیم!.دشنام دادن به تازیان و کوچک کردن آنها و یا کوچک

 شمردن دیگر دشمنان ایرانیان از ایران منشی و آزاد منشی به دور است.مگر نه اینکه کوروش همه ی

 آیین ها و باورها را گرامی داشت.مگر نه اینکه در شاهنامه به همان اندازه که از توانمندی رستم گفته

 شده،از توانمندی و برتریهای دشمنان رستم نیز گفته شده است.

دشنام دهنده گان دو دسته اند:

یکی بسته نگرانی بی گنجایش هستند که با خواندن یکی دو کتاب تاریخی و یا  هفته نامه و کمتر ازآن،

تا جایی که می توانند دشمنان ایران را کوچک می کنند.ودیگری  جدایی خواهانی هستند که دم از ایران

دوستی و ایران پرستی و کوروش دوستی و بالیدن به تاریخ می زنند،اما برای ایجاد تنش مانند نژاد

پرستان دو آتشه بر دیگر گروه های ایرانی که آنها نیز آریایی نژاد هستند می تازند و دشنام می دهند.

ایرانی هرگز نژاد پرست نبوده و نیست آنکه دشمن ایرانی را خُرد شمارد،خود خُرد مغز و کوته اندیش

است.

در این راستا افزون بر دیدگاه های شما به چیزی فراتر از دیدگاه  به یک چاره اندیشی و برخورد هماهنگ

با این افراد  نیازمدنیم.این یکی از گامهای بزرگ در راستای مبارزه با جدایی خواهان است.

بابک در روزگار نیرومندی تازیان و در زمانی که فشار بسیاری روی مردم بود و مردم رابیش از  پیش

 سرکوب می کردند،برخواست و چون یک تن دربرابر یک سپاه هزاران نفری ایستاد.بابک ویارانش

بزرگترین و با ارزش ترین کاری که انجام دادند از میان برداشتن و از پای درآوردن سرشناس ترین

 فرماندهان سپاه عرب بود.پس از بابک دیگر کسی نبود که در برابر موج آزادی خواهی ایرانیان بایستد

بابک و یارانش آنها را از میان برداشته بودند.از آنجایی که تاریخ نویسان پس از بابک همگی بیگانه گرا

 و تازی شیفته بودند،درباره ی هویت این آزادمرد دستکاری بسیار کرده اند.از این رو در واپسین نوشته

به آنچه که آنها به بابک نسبت داده اند می پردازم.

ابوحنیفه در اخبار الطوال می نویسد:مردم در نسب و مذهب بابک اختلاف کرده اندو آنچه بر من درست

 آمده و ثابت شد این است که او از فرزندان مطهر بن فاطمه دختر ابومسلم بوده است و طایفیه ی فاطمیه

 ازخرمیه به وی منسوب اند.

                                               شناخت خرم دینان

نخستین بار که نامی از خرمیان در تاریخ پیدا می شود  در سال 162 هجری است که به گفته ی نظام الملک

در سیاست نامه در ایام خلیفه مهدی باطنیان گرگان که ایشان را سرخ علمان خوانند با خرم دینان دست

 یکی کردند و گفتند ابومسلم زنده است.پس از بابک نیز تا بیش از هفتاد سال دیگر نزدیک 300 سال این

 جنبش بزرگ ملی ایران ادامه داشته است چنانکه گذشت باز هم تا میانه های قرن ششم خرم دینان در

 آذربایجان بوده اند.شورش خرم دینان نه تنها دین تازیان و دستگاه خلفا را تهدید می کرد،که برای

شاهزادگان  ایرانی نیز که همواره به بهانه ی دین زرتشت،مردم با به سود خویش و رویاروی تازیان فراز

 می آوردند،خطر بزرگی بود.این آیین خرمی که انگار تنها بازمانده ی دین مزدک بود و هنوز در گرگان و

دیلمان و آذرآبادگان و ارمنستان و همدان و دینور و ری و سپاهان شمار بسیاری از پیروان داشتند،با

اندیشه ی  دهقان زادگان جهانجوی که خواب برپایی دولت ساسانیان را می دیدند سازگار نبود.بدین رو

 بزرگان و دهقان زادگان ایرانی در سرکوب بابک با خلیفه ی تازیان هم داستان بودند.

درباره ی اندیشه ی های خرم دینان سخن بسیار است.آنچه که تا اندازه ی بوی حقیقت می دهد این است که

به تناسخ و بازگشت روح باور داشتند و مانند مزدکیان برخی چیزها را مشترک و مباح می شماردند.

مذهب خرمدین از دو عنصر اصلی مرکب بوده است:

نخست یک عنصر آریایی ایرانی پیش از اسلام که شاید برخی از عقاید مزدکیان جزو آن بوده و دوم یک

عنصر ملی ایرانی پس از اسلام که مانند همه ی جنبش های دیگری بوده است که در گوشه و کنار ایرانیان

میهن پرست برای کوتاه کردن دست توانایی و بیدادگری خلیفه تازی پیش آورده اند .

                                                جاویدان پسر شهرک

جاویدان استاد و پیشوای بابک بود و نیز پیشوای خرمدینان پیش از بابک بوده است.ابن واضح یعقوبی در

کتاب البدان می نوسید:مردم شهرهای آذربایجان مخلوطی از عجم آذری و جاودانیه که مردم شهر بذ باشند

که بابک در آنجا بود.طبری در وقایع سال 201 می نویسد:در این سال بابک خرمی بر کیش جاویدانیه بیرون

آمد و ایشان پیروان  جاویدان بن سهل خداوند بذ بودند و دعوی کرد که روان جاویدان درو دمیده شده است.

 پی نوشت:

نوشته های سیاه رنگ از دو کتاب دو قرن سکوت(دکتر زرین کوب) و بابک خرمدین(سعید نفیسی)برگزیده

شده.د=درود بر او و خاندانش.در پاسخ دوستانی که پرداختن به جدایی خواهان یا تجزیه طلبان را با ارزش تر

دانستند،شناخت بابک خرمدین از دیدگاه من پیش نیاز آغاز آن نوشته هاست.از شما هم خواهش می کنم با

دیدگاه های خودتون در این راستا هم اندیشی چاره جویی و یاری کنید.دوستانی که می خوان دیگر نوشته های

پارسیان آزادمنش رو بخونن از بایگانی جستارها تاریخ روگزینش کنند

پیروز باشد.

شش شب کنسرت استاد شجریان در تالار وزارت کشور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:14   کیوان  | 

مهرباد نوروز من را به سوی گرمای تابستان آورد.نسیم شبهای تابستان در خود گوهر های پنهانی دارد.بیهوده

نام ماه پس از تیر ،امرداد و جاودانگی نهاده نشده.پیام مهر و جاودانگی را از نسیم شبهای بی مرگی درمی یابم

 و  در گرمابه ی گرم تابستان  رخت کین را می شویم  و انبارهای اندیشه را تهی می کنم.

درود بر شما.

از فروردین تا تیر چون چشم بر هم زدنی گذشت.زمان زیادی ننوشتم .با  سپاس  فراوان از دوستان خوبم

 پگاه و سارا که این ساز در زمان نبودم به نیکی نواختند .با دست پر برگشتم.

نوشته های آینده ی شکسته ساز دربرگیرنده ی بخش دوم پارسیان آزادمنش(بابک خرمدین)پاسخی به

 جدایی خواهان،نوشته هایی درباره ی موسیقی ایرانی،تاریخچه ی پرچم ایران ،ادامه ی زبان پارسی،و دیگر

 جستار هاست.بی گمان ضرباهنگ(زمان روزآمد شدن) تارنگار تند تر می شه،اگر دیدگاهی درباره ی این

جستارها  داریدبگید و اینکه از دید شما کدام نوشته  با ارزش تره و باید زودتر گذاشته شه؟

اما این دومین بار است که از جبران خلیل جبران نویسنده ی شناخته شده و مرد اندیشمند براتون نوشته

می گذارم،و واپسین بار هم نخواهد بود.این دو نوشته از کتاب دیوانه و پیشتاز با بازگردانیه مهدی

 سرحدی  است .فراموش نشه در نوشته های گرفته شده از کتابها هرگز دست نمی برم

 (از دیدگاه پارسی سازی)چرا که دست کاری ادبی است و بسته نگری و کژاندیشی است.

با سپاس از همه ی همراهان.

پیروز باشید

زبان دیگر

گویند زمانی که سه روز بیش نداشتم،در گهواره ی نرم خویش آرمیده بودم و با شگفتی ،دنیای جدید پیرامون

 را می نگرسیتم.مادرم دایه را گفت حال فرزندم چطور است؟دایه پاسخ داد :خیلی سر حال است،بانو! امروز

 سه بار اورا شیر داده ام تا کنون کودکی به شادابی او ندیده ام.

وفتی این عبارات را شنیدم،خشمگین شدم و فریاد برآوردم:نه ،نه مادر!حرفش را باور نکن.بسترم زبر و

 ناراحت است.شیری که نوشیدم تلخ بود و بوی بدنش آزارم داد.چه بینوایم! نه مادر و نه دایه سخنم را

نشنیدند،زیرا من به زبان جهانی که از آن آمده بودم سخن می گفتم.

بیست و یک روز پس از به دنیا آمدنم ،زمانی که غسل تعمیدم دادند،کشیش به مادرم گفت:تبریک می گویم

 بانو! فرزندتان مسیحی به دنیا آمده است.با حیرت به کشیش گفتم:اگر چنین است پس مادر تو که به آسمان

رفته،باید به خاطر تو بسی نگران باشد،زیرا تو هنوز مسیحی نشده ای.اما کشیش نیز گفته ام را در نیافت.

هفت ماه بعد ،پیشگویی نزد من آمد.مدتی به چره ام خیره شد،سپس به مادرم گفتم:فرزندت،پیشوایی زیرک

خواهد شد و مردمان،پیرو او خواهند بود.

با تمام توان فریاد زدم :ای پیشگوی دروغگو!من خود بهتر از هر کس می دانم که موسیقی و آواز خواهم

 آموخت و موسیقی دان خواهم شد.اما با وجود آن که به آن سن رسیده بودم،با شگفتی تمام دیدم که هیچ

 کس زبان مرا در نمی یابد.

اکنون،سی و سه سال از آن زمان می گذرد.ماردم،دایه و کشیش خدای همه شان را بیامرزاد مرده اند.اما

آن پیشگو هنوز زنده است.دیروز او را در برابر معبد دیدم،به او گفتم که در زمره ی اهل موسیقی وارد

شده ام.گفت:از مدتها پیش یقین داشتم که تو،موسیقی دان بزرگی خواهی شد.وقتی شیر خواره ای بیش نبودی،

مادرت را از آینده آت خبر داده بودم.و من،گفته ی او را باور کردم،زیرا خود نیز زبان دنیایی را که از آمده ام ،

فراموش کرده ام.

دو قفس

در باغ پدرم ،دو قفس بود.درون یکی،شیری بود که بردگان پدرم آن را از صحرای قادسیه آورده بودند و در

دیگری ساری نغمه خوان،که لحظه ای از خواندن باز نمی ایستاد.هر صبحدم، سار به کنار شیر می آمد و می

 گفت :صبح ات  به خیر،ای برادر زندانی.

جبران خلیل جبران

 ایل کلهر1 و 2(سارا)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:38   کیوان  | 

ابو سعید فضل الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم معروف به ابوسعید ابوالخیر در روز یک شنبه اول ماه محرم سال سیصد و پنجاه و هفت در میهنه،ناحیه ای میان سرخس و ابیورد متولد شد و پس از هشتاد و سه سال در روز پنج شنبه چهارم ماه شعبان سال چهارصد و چهل هجری ،در همان زادگاه خویش درگذشت و او را در محلی که به نام مشهد ابوسعید شهرت یافت به خاک سپردند.

ابو سعید ابوالخیر در میان انبوه عارفان ایرانی در فرهنگ سرزمین ما مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر ایرانی آمیختگی عمیقی یافته است.چندانکه در بخش مهمی از شعر فارسی چهر ی او در کنار خیام و مولوی قرار می گیرد،بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد و در تاریخ اندیشه های عرفانی ،در صدر متفکران این قلمرو پهناور قرار دارد، در کنار حلاج و بایزید بسطامی و ابو الحسن خرقانی،همان کسانی که سهروردی انان را ادامه دهندگان فلسفه ی ایران باستان و تداوم حکمت خسروانی ایرانی می خواند.

از میهنه امروز جز مزار ابو سعید چیزی باقی نمانده است،ولی در طول تاریخ،میهنه یکی از آبادی های مهم ناحیه ی دشت خاوران بوده و در بعضی از ادوار تاریخ خراسان دارای کمال اهمیت.

ابوسعید هم به سائقه ی کشش ذاتی و تربیتی خانوادگی و هم بر اثر آموزشهای روحانی ابوالقاسم بشر یاسین،از همان آغاز نوجوانی تمایلی به عالم عرفان داشت ولی در روزهای تحصیل در سرخس دیدار لقمان سرخسی و ابوالفضل حسن سرخسی در او دگرگونی خاصی ایجاد کرد که سر انجام او را به ترک علوم رسمی واداشت و شیوه ای دیگر از زندگی را در برابر او به جلوه درآورد.

یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ تصوف به طور عموم،و زندگی بو سعید به ویژه دیداری است که وی ،بر طبق روایات،با ابو علی سینا حکیم نامدار ایران داشته است.قدیم ترین سند این دیدار کتاب حالات و سخنان ابو سعید است که بخشی از نامه های مبادله شده میان آن دو را ضبط کرده است.

میراث روحانی بوسعید بیشتر در آموزشهای عرفانی اوست و در رفتار شگفت انگیز او در طول زندگانیش،ولی در تاریخ فرهنگ ایران نام او در صدر شاعران زبان فارسی در کنار خیام و باباطاهر و مولوی و عطار همواره تکرار شده است

حکایت:در بیماری آخرین،شیخ را گفتند که مقری پاز وفات،در پیش جنازه ی شما کدام آیت خواند؟ شیخ گفت که این بیت خوانند:

دوست بَر دوست رفت یار بَر یار

خوش تر از این در جهان هیچ بود کار؟

منابع:حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر

 

سارا

 

 واکنش مردم به سهم بندی بنزین

حکم شگفت آور درباره ی یک بانوی ایرانی

 آشفتگی موسیقی ایران از زبان پیرنیاکان(سوتیام)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:50   کیوان  | 
 

در آستانه هر دگرگونی بزرگی در یک جامعه و کشور گونه ای گسستگی اندیشه ای در آن دیده میشود.فشار روحی پدید آمده از دگرگونی و مبارزه    جابه جا شدن شرایط جامعه و رویارویی مردم آن با مسائل و مفاهیم تلخ و شیرین نو و..سرچشمه آشفتگی ذهنی مردم است و اگر فرهنگ یک جامعه و گروه را مفهوم پدید آمده از کنار هم قرار گرفتن اندیشه و باور مردمان آن بدانیم به این میرسیم که هر جنگ انقلاب و هر گونه مبارزه دیگر جدای از چیزهای دیگر یک نیاز را پیش رو میگذارد.نیاز به یک پیوند دهنده  و سامان دهنده یک اندیشه باور پذیر برای مردم.

مجال بررسی این گفته در این نوشتار نیست اما گمان میکنم همه ما هر چند کم این را در تاریخ خوانی هایمان و در بررسی کار آزمودگی های تاریخی مردمان دریافته ایم یا دست کم شنیده ایم که هر دگرگونی و مبارزه ای زمانی به سرانجامی دلخواه رسیده که توانسته در پایان جنبشش راهی برای از میان برداشتن این گسست بیابد و اندیشه استواری پشت آن بوده  که از آن پس رنگ اندیشه مردمی گرفته و کوتاه سخن اینکه اندیشمندان آن کشور دغدغه و نگرانی سامان دادن به باور های گروهی و درمان آشفتگی را داشته اند.کوشش برای پایه های اندیشمندانه در جنبشی هوده مند.آنچه که برای نمونه در انقلاب ایران رخ نداد اما در انقلاب کوبا و انقلاب فرانسه پیش آمد.

یکی از این بینش ها که پس از جنگ جهانی دوم در فرانسه زخم خورده اما رها شده آشکار شد اگزیستانسیالسم بود.

اگزیستانسیالیسم جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسوولیت و نیز عینیت گرایی است. از دید گاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانه است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است.اگزیستانسیالیسم بر پیش بودن وجود بر ماهیت تکیه می کند. با چنین تعریفی بر آزادی انسان و به دنبال آن مسوولیت او پافشاری می شود.

اگزیستانسیالیسم فلسفی در زمان جنگ آغاز شد اما روی سخن ما در این نوشتار جریان ادبی این بینش است.که پس از جنگ گسترش یافت وبه راستی که تا زمانی که اندیشه و فلسفه به قلم نویسنده به شیوه ی ادبی در نیامده باشد نمیتواند رنگ باور مردمی پیدا کند. از نمایندگان این جریان ادبی می توان ژان پل سارتر، سیمون دوبووآر، آلبر کامو و بوری ویان را نام برد.

سارتر از میان این نویسنده گان کارهای شناخته شده تری دارد.پایه بینش سارتر به هستی و انسان بر آزادی او ست.وبر این پایه مسئولیت هر گزینش آدم بر دوش خود اوست.چنین بینشی در برابر دو بینش چیره آن زمان ناسیونالیسم فاشیستی  و کمونیسم می ایستد واستدلالی رویاروی آنها می آورد چرا که در یکی مسئولیت وجود ندارد و در دیگری آزادی.هستی گرایی با این دیدگاه جامعه را به کوشش برای سازندگی فرامیخواند.دید گاهی که بسیاری بر این باورند که پیشتر در عرفان ایرانی آمده بود.که در این باره بدبختانه اگاهی بسیار کمی دارم.سارتر میگوید سنجه انسان در زمین و آسمان نیست در وجود خود او و وابسته به بینش ماورایی او از هستی و انسان است.

سارتر برای مینا بخشیدن به هویت مردمی که از پس جنگ شاید تهی شده بیرون آمده بودند بر بینش وجود باوری تکیه کرد وچنان آن را در نمایشنامه ها و داستانهایش به کار برد که به زودی بخشی از اندیشه گفتاری مردم فرانسه شد با یاری اگزیستانسیالیستهای دیگر این اندیشه در همه اروپا وچه بسا دیگر کشورهای جهان گسترش یافت.از دید من میتوان گفت فرانسه مهد اگزیستانسیالیسم واگزیستانسیالیسم پرورش دهنده فرانسه است...

 

در پناه راستی باشید.

پگاه

 سخنگوی اتحادیه تهیه کننده گان:اگر فروش سی دی فیلمهای روی پرده ادامه پیدا کند تصمیم دیگری میگیریم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:24   کیوان  | 

 

 

بنام خداوند جان و خرد     /   کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند جان و خداوند جای    /  خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر /   فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

زنام و نشان و گمان برتر است /   نگارنده ی بر شده پیکر است

در باره ی حکیم ابوالقاسم فردوسی سخن بسیار رفته است و شاید نیازی نباشد که دیگر بار من نیز بدان بپردازیم که نیک می دانم آگاهی همه در باره ی چنین مرد فرزانه و میهن پرستی بسیار است.اما نوشتن بهانه ایست به مناسبت فرا رسیدن سالروز بزرگ  مرد حماسه سرای ایرانی.

حکیم ابوالقاسم فردوسی شاعر حماسه سرای ایرانی در سال329 و یا 330 هجری قمری در قریه پاز طابران طوس به دنیا آمد. آگاهی ما از زندگی و تحصیل وی اندک است جز آنکه از شاهنامه چنان برمی

آید که وی به زبان و ادبیات عرب تسلط کامل داشته و شباهت شاهنامه به اثر ایلیاد و هومر آشنای کامل

وی را با زبان و ادبیات یونان می رساند.

شاهنامه در بر گیرنده ی تاریخ و تمدن ایران باستان است .که از آغاز تمدن تا انقراض حکومت ایران به دست اعراب را شامل میشود: 1.دوره ی اساطیری:از کیومرث تا فریدون.2.دوره ی پهلوی:از قیام کاوه آهنگر تا مرگ رستم.3.دوره ی تاریخی:از اواخر کیانیان تا انقراض ساسانیان.

فردوسی شاهنامه را به خاطر عرق ملی و میهن پرستی به نظم در آورد نه به دستور سلطان محمود

غزنوی چون هنگامی که وی شروع به سرودن شاهنامه کرد سلطان محمود هنوز به سلطنت نرسیده بود.

باری سخن بسیار است و ما باید بیش از این به چنین انسانهای پرارزشی که از جان و مال خود در راه

ایران گذشتند قدر دانی کنیم و آنها را سپاس گوییم و به اهداف و آرمانهای ایشان که همانا سربلندی نام ایران و ایرانی است بپردازیم .

و بکوشیم در پندار نیکو سرشت باشیم و همواره سخن به نیک گوییم و این دو سر آغازی باشد برای

درست زیستن و درست اندیشیدن مان. که بسیار بوده اند زنان و مردانی که در این راه زیسته اند وسرآمد مردمان هم عصر خویش بوده اند. باشد که ما نیز راه و مسلک بزرگانی اینچنین را سر مشق قرار دهیم و

در حفظ سربلندی ایرانی آباد بکوشیم

جاوید ایران

 

شود مردمی کیش و آیین ما   / نگیرد خرد خرده بر دین ما

بیاریم آن آب رفته به جوی   /  مگر زان بیابیم باز آبروی

 

 سارا

 

از سارا برای فرستادن  این نوشته سپاسگذاری می کنم. 

به امید همکاریهای بیشتر با همه شما دوستان گرامی

 

 جایگاه زن در ایران باستان(داریوش)

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 23:35   کیوان  | 
زیستن برای باز گفتن

درود بر شما همراهان

در بلندای هستی نویسندگی آدمی هر گاه مفهوم ومینایی نوین اندیشه ها را دربر گرفته وسخن تازه ای پدید آمده است سبکی نو نیز آشکار شده.
هر سخنی نیازمند روش ویژه ی خود برای بازگویی ست.ازاین روست که همگام با دگرگونی اندیشه
گسترده در یک گروه ویا فرهنگ یک گروه وجامعه شیوه نوینی در نوشتنش میبینیم.نوشتن  از هر گونه که باشد .

برای نمونه بسیاری از ادبیات دانان بینوایان اثر ویکتور هوگو را سر آغاز روشی نو در داستان نویسی غرب میدانند.
به شوند ساختارشکنی اش در آفرینش شخصیتها،هوگو در این داستان از شیوه سنتی وساده پیشین فراتر رفته وشخصیتهایی چند گانه می آفریند.
وجود شخصیتهای "خاکستری"به جای سراپا "سفید" یا "سیاه"، نگرش روانشناسانه به آدمها و تاثیر گذشته  بر رفتار کنونی شان از ویژگی های این داستان است.
این شیوه زمینه ساز سبکی در ادبیات نوین ومدرن به نام"رئالیسم"شد.

از دید شما کدام داستان ایرانی این ساختار شکنی را بر دوش داشته؟

رئالیسم از"قصه"  "داستان" میسازد  .بر گستره آنچه میتواند در داستان بگنجد می افزاید.همه آنچه به راستی وجود دارد میتواند در داستان بازگو شود.

پیش از پرداختن به رئالیسم میخواهم به سبک دیگری بپردازم به نام "رئالیسم جادویی"  کسی را
به یاد ندارم که بهتر از"گابریل گارسیا مارکز"این سبک را شناخته وشناسانده باشد.این نویسنده هشتاد ساله اسپانیایی برنده جایزه نوبل ادبی 1982 برای رمان"سد سال تنهایی"است.
او در این داستان روند پیدایش یک روستا را تا زمان شهر شدنش بازگو میکند ودر کنار آن به جنبه های فرهنگی مردم سرزمینش میپردازد.
او میگوید "ما زندگی میکنیم تنها برای آنکه آنچه به یاد میآوریم را باز گو کنیم" باز گویی یادها یا همان ادبیات گفتاری مردمی آنچه است که رئالیسم جادویی بر آن تکیه دارد.مارکز بر این باور است که کسی میتواند "نویسنده"باشد که نخست "بیماری ترس در او شفا یافته باشد".
هر کسی میتواند نویسنده باشد نیاز نیست که کتاب بنویسد.هر کس سخنگوی داستان هستی خویش است تنها اگر بتواند با بی باکی وبه روشنی آنچه در اندیشه دارد را بگوید.ودیدگاهش را در برابر دیگران بگشاید.باید گفتن آنچه که میدانیم _پس حقیقت است حتی اگر نادرست باشد_را به هم به شیوه ی رودررو بیاموزیم.از این گفتمان ساختار یک داستان به وجود می آید.این همان چیزیست که به آن میگویند"آفرینش گروهی".
در هر نگاره ودر هر آنچه چشم میبیند داستانی نهفته است.و"جادویی نویس" کسی ست که به یادمان های نسلی مردم _حافظه های تاریخیشان_درون شد میکند وراستی و باورهای افسانه گون آنان
را با هم می آمیزد.خیال نویسنده خواننده را به جهان وهم آلود قصه میبرد.هماهنگی قصه وداستان،اندیشه وافسانه،اکنون ویادواره،راستی وتخیل
پس سنت وفرهنگ،پیر وجوان،رهایی ودلبستگی..(شاید چیزی مانند "شل" کودکی هایمان اما اندکی بزرگانه تر)
در این سبک ماورا چنان با زندگی روزمره در می آمیزد که میتوانسیری بسیار پر کشش دید وبه این اندیشه رسید که به راستی میشود "سالها پس از مرگمان از سر کنجکاوی وبرای پیدا کردن یک دستنوشته دوران نوجوانی به زیر  زمین خانه مان برگردیم."
رئالیسم جادویی _از دید من_ همزمان زندگی را شوخی ونیز جدی میبیند.مانند خود گابریل که گاه در کارهای سیاسی همراه "کاسترو"میشود وگاه این گونه به دید می آید که در همه برگه های کتابش هست ولبخندی به لب دارد.
شاید گرایشم به"سد سال تنهایی"ودیگر کتابهای گابریل مانند "عشق سالهای وبا" ساعت خاموش"و..به شوند کشش وعلاقه ایست که به فرهنگ مکزیکی اسپانیایی دارم
اما به هر روی خواندنش رو پیشنهاد میکنم.
یکی از چیزهایی که پس از پایان سد سال تنهایی بهش رسیدم اینه که مردمی که در گذشته میزیستند دلگرمی های بیشتری به زندگی داشتند.از دید شما این درسته؟چرا اینگونست؟.....

سبز باشید

پگاه

 

گابريل گارسيا ماركز

ترجمه ی احمد شاملو

و مرد افتاده بود

يكي آواز داد: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

دوتن آواز دادند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

تمامي آن سرزمينيان گردآمده ، اشك ريزان خروش برآوردند:

دلاور برخيز!

و مرد به پاي برخاست

نخستين كس را بوسه اي داد

و گام در راه نهاد

 با یک دستینه(امضا)جان یک بی گناه را نجات دهید(ساناز)

آشنایی با روستای کهن میمه(بابک)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:16   کیوان  | 
درود بر شما

زمانی رسید که خواستم جستار "خواندنی "نخستینم رو برگزینم.روبرو یم چند گزینه بود:فلسفه ،ادبیات، تاریخ،هنر،وجستارهای اجتماعی..
 میشد به فراخور روحیه در زمانی از هر کدام خواند اما از دید خودم باید یکی را در اهمیت نخست میگذاشتم که این علاقه من است.
با نگرش به دو کشش وعلاقه ام که شاید از روز آغازین زندگی با من بودند ،طبیعت ونوشتن ،بر آن شدم که با شناخت از خود رشته تحصیلی وروند مطالعه کناریم رو گزینش کنم.
طبیعت "کشاورزی"رو به ارمغان آورد واز میان گزینه ها "ادبیات" رو برگزیدم.خواستم پیمایش هر دو اینها در راستاوکنارهم است.
خشنود میشم اگه اینجا بازگو کنیم که هر کدوم چه چیزی رو برگزیدیم وچرا.خواستم آشنایی با ویژگیهای خوب دانستنیهای جستارهای گوناگون است.
 
ادبیات رو در دو شاخه بزرگ مبینم.شعر وداستان.
به این سخن باور دارم که سراینده ها دستیار آفرینش هستند در معنا کردن هستی وبازگویی ریز ویژگی هاییش که در دید نخست نمی بینیم.
این سخن در ناخود آگاهم مانده وبه یاد نمیارم که از چه کسی ست.هم اکنون به اندیشه ام آمد که شاید هم از خودم باشه!
ادبیات داستانی ادبیاتی ست که به آفریدن شخصیتها ورخ دادها می پردازد.آدمهایی که وجود خود را در اونها می یابیم.وبازخورد رفتارهامون رو در واکشنهاشون می بینیم.
پیش آمدهایی که تجربه های زندگی خود ما هستند.که با دیدن اونها در قالب داستان دیگر نیازی به باز انجام دادن برخی از اونها نیست.
تجربه کردن در کنار آسیب ندیدن از برخی پیش آمدها.دید گاه شما چیه؟آیا ما باید همه کار آزمودگی ها رو خودمون انجام بدیم؟
در کوتاه سخن اینکه از دید من داستان آیینه ی تمام قد زندگی ماست.
میخواهم زین پس در بخشی از نوشته هام به گونه ها ی داستان وویژگی های اونها بپردازم.
 
شاد باشید
پگاه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:56   کیوان  | 
درود بر شما همنوایان شکسته ساز

برای کوتاه زمانی به جای نوازنده این ساز تا کنون خوش آوا خواهم نوشت.امیدوارم نوایم به گونه ای باشه که بتونه شما رو تا زمان بازگشت نویسنده همراه نگه داره.
 سپاسگذار میشم اگردر این راه با دیدگاهها ونوشته هاتون یاری گر من باشید.


باید به پاس شور            باید به پاس گرمی ونور
یک کاسه آب را
برداشت از درز دو هستی
باید نگه داشت زمان را
در کاسه آب 
            باید سراشیبی بودن را گذر کرد
باید ز آهنگ
     نقش چهان را پر رنگتر کرد 
باید ز آتش
 فواره ای ساخت
    تا در نبود نور
آرامشی یافت
 
باید که پر از روشنی شد
چون بامدادان هدیه ای داد
       یا رفت تا فردای دیروز
    یا ماند تا پایان فریاد


باید به پاس عشق
باید به پاس
جریان هستی در رگ مهر
یا
جریان مهری در رگ هست
یکرنگتر از آسمان گشت
          یا بر تن خاک  
     با مردمان گشت
باید به پاس سهمی از لبخند داشتن
یکدم روان شیشه را با اشکها شست
      چون ریه های پنجره
سرشار شد از بوی مهتاب
    چون چشمهایش
 از روی باران

باید به پاس لحظه ی زیبای رویا
نجوای لالایی برای کودکان گفت
    بر روی گاهوار طبیعت
  در بستر مرگ
بر سرزمین پاکمان خفت
باید به پاس زندگی هم
زندگی کرد
چون چاه آبی
پنهان شده در عمق صحرا

چون پیرمردی
در زیر پله
سرگرم کفاشی

چون دوره گردی
درگوشه راه
دلگرم نقاشی

باید به پاس دوستی
از آفرینش
سیراب گشت
باید به پاس او
هر دم برای دیدنش
بیتاب گشت.


خشنود میشم دیدگاه شما رو درباره ی گذشت زمان ودوره زندگی آدمی(عمر) بدونم.

پیروز باشد
پگاه

اعتصابات و بست نشینی آموزگاران سراسر کشور(کانون حقوق کودکان و زنان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:3   کیوان  | 

به نام شکوفه به کام بهار.

زبان آسیبهای گوناگون دارد.همه ی ما می توانیم در مبارزه با آسیب های زبانی کاری انجام دهیم.ما

باید به گفتار خود نیزهمچون چهره و جامگان خود و یا شیوه ی رفتار خود، نگرش کنیم.درباره ی

چرایی روند پارسی سازی در نوشته های پیشین سخن گفتم.بخشی از این آسیبها شناور هستند.زود

می آیند و زود می روند در اندازه ی که ارزش پرداختن را ندارند.مانند دگرگونی که سریالهای تلویزیونی

 شاد در گفتار روزانه ی مردم پدید می آورند که هرگز ماندگار نیست و آسیب زبانی شمرده نمی شود.

در این نوشته به یک آسیب گفتاری می پردازم .آسیب کوچکی که اندیشه و روشنگری می تواند نابودش

کند.این آسیب امروز در گفتار روزانه ی  جوانان به راه افتاده بر پایه ی زبان sms که زبان  کوته

 نوشت  است.چه شگفت که این کوتاه نویسی به زودی در گفتار جوانان هم درونشد کرد.این گونه آسیب

 بیش از  آنکه به زبان آسیب بزند به گفتار روزانه ی مردم آسیب می رساند و واژگانی بی چم بی معنی

 در میان  گفتار روزانه ی مردم می آید.با اندکی نگرش و اندیشه می توان این آسیب را شناخت.