تبليغاتX
شکسته ساز

از خون جوانان وطن

بند یکم

هنگام می و فصل ِ گًل و گشت و چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

دلتنگ چو من مرغ ِقفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ

سر ِکین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند دوم

از خونِ  ِ جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم ِ سرو ِ قدشان سرو خمیده

در سایه ی گل بلبل ازین غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند سوم

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ی ویران

یا رب بستان داد ِ فقیران ز امیران

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

.................................................

(سه بند پایانی در پایین نوشته)

عارف قزوینی در 1259 در قزوین زاده شد.پدرش ملاهادی وکیل بود.وی صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت.موسیقی را نزد حاج صادق خرازی فراگرفت.در 17 سالگی عاشق دختری به نام خانم بالا شد و در پنهان با او ازدواج کرد.پس از آنکه خانواده ی دختر آگاه شدند مخالفت کردند عارف مدتی به رشت رفت وپس از بازگشتش به قزوین همسرش را طلاق داد و پس از آن هرگز ازدواج نکرد.

23 سالگی عارف با مشروطیت همگام شد و او با غزلهایش مشروطه را در پیروزی یاری داد.ایرج میرزا منظومه ای هجو به نام عارف نامه در همان زمان سرود.پس از خودکشی عبدالحکیم خان یکی از دوستان نزدیک او،عارف به جنون دچار شد و برای درمان به بغداد رفت.همزمان با جنگ جهانی از بغداد به استامبول رفت و پس از بازگشتش به تهران کنسرت با شکوهی برگزار کرد.وی که با سروده های میهن دوستانه ی خود همواره مورد خشم سیاسیون بود،در پایان عمر به همدان تبعید شد و در سن 54 سالگی درگذشت.تصنیف زیر را در وصف خانم بالا تنها عشق اش سرود:

دیدم صنمی سرو فد و روی چو ماهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

افکنده به رخسار چو مه زلف سیاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

گر گویم سروش نوبد سرو خرامان

این قسم شتابان چون کبک خرامان

ور گویم گل پیش تو گل همچو گیاهی

الهی تو گراهی خدایا تو پناهی

این نیست مگر آینه ی لطف الهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

صد بار گدائیش به از منصب شاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

عارف قزوینی از بزرگان ادبیات مشروطه و از بزرگان موسیقی ماست..تصنیفهای او در میان بزرگان موسیقی ما جایگاه ویژه دارد.استاد شجریان کنسرتی به نام  به یاد عارف برگزار کردند.پاکی وجود او و میهن دوستی او از میان سروده هایش به آشکارا دریافت می گردد.وی مردی میهن دوست بود و هم با قاجار هم با پهلوی سر ستیز داشت.

چرا در سریال شهریار به شخصیت وی نگاه سلیقه ای و دور از راستی شد؟

سلیقه ای که عارف را نمی پسندید به  دروغ پراکنی درباره ی زندگی او پرداخت.هر چند نقش سودمند سریال سلیقه ای شهریار را در زنده کردن شاعران مشروطه و خود شهریار نمی توان انکار کرد ولی از فضای مثبت آن سریال و بازی جاودان زنده یاد احمد آقالو بازیگر نقش عارف قزوینی استفاده ای در راه ارج نهادن به عارف نشد.

عارف را دوست دارم چون مردی میهن دوست بود.عارف را دوست دارم چون عاشقی راستین بود.عارف را دوست دارم چون همچنان در میان اهل هنر زنده است.زبان بی پروای او را دوست دارم.روا نیست که گمنامانه رها شودو با کین ورزی نگاههای سلیقه ای خود را بدنام کنند چون هیچ کس نمی توان راستی را بدنام کند و هر چه دروغ بیش فروغ راستی بیش..

هر ایرانی با خواندن از خون جوانان وطن به راست گفتاری و بلند اندیشی وی پی می برد و بر او درود می فرستد

....................

ادامه ی از خون جوانان وطن:

بند چهارم:

از اشک همه روی زمین زیرو زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ی ایام بتر کن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند پنجم

از دست عدنو ناله ی من از سر درد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است

جان بازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

بند ششم

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست

جز جام به کس دست چو خیام ندادست

دل جز به سر زلف دلارام ندادست

صد زندگی ِ ننگ به یک نام ندادست

چه کج رفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ

 سر ِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

عارف قزوینی.

........................................

چگونه می توان از استاد شجریان تقدیر کرد؟(فرازستان)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:10   کیوان  | 

 آه باران

امسال در میان همه ی  بارانهای بهاری، بارانی دیگر نیز بارید.بارانی که سرشار از زیبایی و تازگی و پاکی

است.بارانی از آه و آهی از باران.

گر دل شما را در این هوای بهارانه غم گرفته است،گر دستمال پیچ در پیچ آرزوهایتان بوی باران گرفته است،

آه باران را گوش کنید.با همان گوشی که در بلندای تاریخ شنونده ی رنجها و دردهای عاشقان بوده است.آنان که

از ایران دوستی سخن می گویند،برای یک بار که شده خرابه های باستانی که در جای خود با ارزش است را

رها کرده و به سوی روح و روان فرهنگ ملی ما روی آورند.موسیقی بخشی از روح و روان فرهنگ ملی

ماست.موسیقی صدای تاریخ ماست.آنان که موسیقی ایرانی را درنمی یابند ولی از ایران دوستی سخن می گویند

 به سان کسانی هستند که  تنها چهره ی زیبای یار خود را می بینند؛ نه زیبایی های درونی و وراستین اورا.

 ****************************************************************

مضرابهای فرهنگ شریف چون بارش باران بهاری لطیف است.پس از پیوند مهرو گلهای پیش از انقلابش،

از او کمتر می شنیدیم و چندی سالی بود که می شنیدیم او و استاد شجریان بار دیگر برای کاری دیگر

 می کوشند و سر انجام آه باران به آن انتظار پایان بخشید و مضرابهای لطیف استاد فرهنگ شریف بار

 دیگر گوش ما را نواخت.

فخری ملک پور را پیش از آن نمی شناختم اما به راستی تا پیش از او کوک دشتی پیانو را با این همه زیبایی

 و احساس نشنیده بودم.پس از استادان بزرگی چون معروفی شاید پیانو در موسیقی سنتی رو به فراموشی بود

 مگر جسته گریخته هر از چند سالی گاهی،اما اینگاه دشتی  زیبایی  گلهای رنگارنگ را در خود دارد.موسیقی

ما به ملک پورها بیش از این نیاز دارد.

مزدای انصاری را چه بهتر که از زبان خودش بشناسیم:

"سالها بود که در آرزوی کاری مشترک با استاد آواز ایران محمد رضا شجریان بودم.چرا که صدای گرم و دلنشینش از دوران کودکیم در منزلمان همواره طنین انداز بود و یکی از انگیزه هایی که راه موسیقی را برگزیدم همین آشنایی بود.دستیابی به این آرزو سالها به طول انجامید تاآنکه با تاسف فراوان در سال 1380 یکی از شاعران  گرانمایه این مرزو بوم فریدون مشیری را از دست داده و با اندوه در سوگش نشستیم.نخستین بار آه باران ساخته استاد شحریان همراه با سه تار هنرمند ارزنده حسین علیزاده به یاد فریدون مشیری،به اجرا درآمد.این اثر چنان تاثیری در همگان بر انگیخت که از استاد شجریان درخواست کردم افتخار تنظیم آنرا به من بدهد تا بتوانم من نیز سهم اندکی در گرامیداشت این شاعر بزرگ داشته باشم و او پذیرفت."

و استاد دوست داشتنی موسیقی اصیل ایران" جاودان آوای مهر" محمد رضا شجریان مانند همیشه نوآور و

 خلاق،به زیباترین شیوه ی ممکن از بزرگان همیشه در یادی چون حسین یا حقی ،مرتضی محجوبی ،رهی

 معیری و بنان که به راستی گلهای موسیقی اصیل ایران هستند،یاد کردند.یاد زنده ی فریدون مشیری را در

 این کار جاری ساختند.من نیز از کودکی با صدای استاد گوش به موسیقی باز کردم و با همین صدا،صدای

عشق را شنیدم.لحظه ها و روزها را می شمارم تا کنسرت تیر ماه استاد شجریان فرا رسد و بار دیگر آن همه

شور و احساس وصف نشدنی در آوایشان.

 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده بید ِ وحشی  ِباران

یا نه دریائیست گویی واژگونه بر فراز شهر،

شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را،تواند شست آیا از

دل یاران

چشم ها و چشمه ها خشکند،روشنی ها محو

در تاریکی دلتنگ،همچنانکه نامها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که ما عمرایست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:25   کیوان  | 

ما زادگان اندوهیم و شما فرزندان شادمانی.

ما زادگان اندوهیم و اندوه،سایه ی الهه ای است که در جوار دل های شرور سکنا نمی گزیند.

جان های ما اندوهناک است و اندوه بزرگ در جان های کوچک نمی گنجد.ای خنده کنندگان!

ما می گرییم و ناله سر می دهیم،و هر کس که یک بار تن به سرشک خویش بشوید،تا پایان

 روزگاران پاک و پاکیزه خواهد ماند.

ما زادگان اندوهیم.ما پیامبر و شاعر و موسیقی دانیم...شما در کنار نادانی آسوده هستید،

زیرا خانه ی نادانی آینه ای ندارد که چهره ی خویش را در آن بنگرید...

ما زادگان اندوهیم و شما ،فرزندان شادمانی.پس بیایید تا ره آورد اندوه ما و دستاورد

 شادمانی شما را پیش روی خورشید نهیم.شما از جمجمه های بردگان هرمها ساختید،

و هرمها اکنون بر شن صحرا نشسته اند و با نسل ها از جاودانگی ما و زوال شما سخن

می گویند..

شما با خواهش هم بستر شده اید،حال آنکه تندباد خواهش،هزار کاروان ارواح زنان را

به بدکارگی و هرزگی سوق داده؛ولی ما تنهایی را درآغوش کشیده ایم،چرا که ابیات

"معلاقات سبع" و  شاهکار هملت و اشعار "دانته" در سایه سار تنهایی تبلور یافته است...

ما بر حقارت شما دل می سوزانیم و شما،عظمت ما را خوش ندارید؛و میان دلسوزی ما و

ناخرسندی شما ،زمان سرگشته و حیران مانده است.

ما همچون دوست به شما نزدیک می شویم و شما چون دشمن بر ما می تازید،و میان

دوستی و دشمنی،دره ای ژرف واقع شده است،آکنده از اشک و خون.

ما برای شما کاخ می سازیم و شما برای ما گور می کنید؛بشریت با گامهای آهنین،

میان زیبایی کاخ و تاریکی گور در حرکت است...

مسیح ناصری را بر دار کردید و پیرامون او به تمسخر ایستاده اید،اما چون آن ساعت

به پایان رسید،تو از فراز صلیب به زیر آمد و چون توانگری به راه افتاد،با جان حق جوی

خویش بر نسلها چیره شد و زمین را از شکوه و ابهت خویش سرشار کرد.

سقراط را به زهر کشتید و پولس را سنگسار کردید؛گالیله را هلاک نمودید،علی ابن ابی

طالب را ناجوانمردانه کشتید و مدحت پاشا را خفه کردید؛اما آنان اکنون زنده اند و همچون

قهرمانان در برابر ابدیت سرفرازند،ولی شما همچون نعشهایی بر روی زمین،در حافظه ی

بشریات باقی خواهید ماند؛نعشهایی که کسی نیست تا آنها را در تاریکی فراموشی و نیستی

دفن کند...

جبران خلیل جبران

 کتاب کاردانها و طوفانها برگردان مهدی سرحدی.

اهل غم را ویژگی هایی است برجسته .غم  چون نشانی ویژه بر دامان پاک دلان دوخته

شده، یکی از همراهان و دوستان همیشگی من است.در کاروان مهر نیک تر از هر زمانی

نوایش را شنیدم و باور کردم.و مرا غمی افتاد از مهر.هستی در پی نو شدن است.نویی را

زمزمه می کند و چون نوزادِ در رحم بر شکم مادرش می کوبد و می گوید: در راهم.

ما اگر خود را بخشی از هستی و آفریدگان خدا باور داریم،چگونه از این نویی دور باشیم؟

جهانی نو می شود و دوباره زاده می شود بستری از نویی  فراهم می شود.

بستری از زایش احساسات و اندیشه های نو.جبران خلیل اهل اندوه را بزرگ می خواند.آری

 به راستی غمهای بزرگ در جان های بزرگ می گنجد.اهل غم به نیکی به غم خویش پاسخ

می دهند.امیدهای آنها نیز بزرگ است چرا که امیدشان به خداست.غم و امید را پیوندی است

به رنگ عشق ، نا امیدی راهی در دل خدا باوران ندارد.

نوروز خود ره امید است در سرای مهر.بزرگترین خواهش و خواسته ی اندوه از ما

شناخت این راه است و ما بدهکار اندوه خویش هستیم اگر پاسخ آنرا به درستی ندهیم.

نروز را گرمابه ایست سرشک شوی چنان که جبران خلیل گفت با سرشک شویی پاکی

جاودانه در نهاد ما خانه می کند.

جشن چهارشنبه سوری(الهام)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:8   کیوان  | 

در میان خواب

چیزی می نوازد چشمانم را به آرامی .

نمی دانم که بینم باز،تار بی پود شب را 

یا نه .

هراس ازسرود سرد شب،  سنگین می کند بار چشمم را.

شاید این نوازش نیست ،خراش  خستگیهای زمستانی است.

  گر ببندم دیدگانم را ور بخوابانم حقیقت را ، به است

تا بر ستوه سردی سازم ،تماشا خانه ای سازم.

 

به خود چرخیدم در بستر فشردم چشمانم را،              

 تا نَبُِرّد سوزن سرما سرای خواب را دیگر.

 

بار دیگر چیزی نوازش کرد کاسه های خون شده از سوزن شب را.

کیست این نوازشگر که بر دروازه ی دردها دوای مهرآورده است؟

 

گشودم دیده بر شب،روشنی  دیدم.

برخواستم از بستر اندیشه های   بی سرو سامان.

گشودم پنجره را به سوی  مهر.

«آسمان سرخ است و اما این سرخی بعد از سحرگه نیست.»

سور سرخی فردا است. چراغ دل خموشان است.

 

بامداد آمد

سپیدی فراخوان می کند آسمان را به آغوش مهر ،

نویدم می دهد بامداد که روزی نو در راه است

پگاهانه، می آید هوای تازه ی آغاز.

 

پلی بینم در کران بی کران عشق

پلی از دل به سوی او

خوشا بر او که دریابد نوازشهای نوروز را.

شکسته ساز

 

درود بر شما.

ساز شکسته  که در فراموشخانه ی اینترنتی  خاموش بود،به کوک نوروز دوباره

 می نوازد. با پوزش از نبود بلند زمانم،گرچه در زمانی که هر کدام از دوستان برای

 دشواری هایی  که داشتند نتوانستند بنویسند،همواره پیگیر آنها بودم، اما در نبودم

 جز سه تن سراغ ترانه های  فراموش را نگرفتند.یکی همان دوست گرم مرام جنوبی

رضای همکلاسی  و دیگری سارا ی هنر تاریخ عرفان که خود نوازنده ی راستی است و

 دیگر کس همان که  اینگونه سیم های گسسته ی ساز را دگرگون  ساخت و خاک آنرا

روبید، و دوباره به دست من  داد؛ او کسی جز پگاه نیست.ترانه های او را نیز با نوای

 دلنشینش  خواهیم شنید.از شما می خوام دیدگاه خودتون رو درباره بامداد نوروز

و نوازشهای اون در میان بگذارید.نوشته های آینده نیز پیرامون نوروز است.

نوروزی که برای ما جز نام و یا بالیدن های  تهی از شور چیزی از آن نمانده است.

شناخت رنگ راستین نوروز نه بر همه ی ایرانیان که بر اهل دل بایسته است.

این آغازی است دگر بر نوشته های شکسته ساز.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:2   کیوان  | 

آیا زبان فارسی در  700 سال نخست تاختن  تازیان بیشتر آسیب دید یا در 700 سال دوم؟

در این نوشته به پاسخ این پرسش می پردازیم.

در نوشته های گذشته و این نوشته به چگونگی آسیب پذیری زبان از دیدگاه تاریخی و زبان شناسی

پرداخته شده است.آنچه  در خور نگرش است دریافت و باورکردن ارزشهای زبان کنونی و انجام کاری

 برای درمان بیماریها وپیشگیری آسیبهای زبانی است.جدا از ارزشهای تاریخی زبان فارسی، زبان

  یکی از ابزارهای مهمی است که روزانه  باآن سرو کار داریم.همانگونه که به سیما و جامگان خود

می پردازیم و آنها را از نشانه های شخصیتی می پنداریم،پرداختن به این ابزار روزانه که بیشترین

 نشانهای درونی و شخصیتی ما راهویدا می کند،پرداختن به خود و شخصیت خود است.

نخستین ابزاری که بازتاب دهنده ی اندیشه های ماست زبان است و همه ی این نوشته ها و

کوششها در راستای آسان سازی زبان است.زبان زمانی کاربرد آسان و درست دارد که به دور از

 آسیب و بیماری باشد.اکنون به پاسخ پرسش بالا می پردازم:

 پارسی امروزی، یا «پارسی نوین» به زبانی گفته می شود که از سه - چهار سده ی پس از تاختن

 تازیان به ایران، تا کنون، زبان رسمی و دیوانی و ادبی و دانشی ما ایرانیان است.

تا سال 346 (قرن چهارم هجری قمری) هنوز زبان پارسی در برابر فشار واژه های تازی پایداری

 می کرد. در این سال «ابو منصور محمد پسر عبدالرزاق» فرماندار توس، به کلیددار خود «سعد فرزند

منصور عمری» دستور داد دانشورانی که  بزبان  و تاریخ ایران آگاهی دارند، گرد بیایند و برای او

شاهنامه بنویسند.

 در انجام فرمان او، دانشمندانی چون: «یزدان داد پسر شاپور» «خورشید پسر بهرام» «تاج فرزند

 خراسانی» «شادان پسر برزین» از شهر های هرات و سیستان و نیشابور و توس گرد آمدند، و

داستانهای ایرانی را از کتابخانه های برجای مانده ی پهلوی ساسانی بویژه «خداینامه» گرد آورده، و

 مخلوطی را پدید آوردند، بنام «شاهنامه ی ابومنصوری» بدبختانه این شاهنامه از میان رفته است، و

 تنها دیباچه ی آن بر جای مانده، که در اینجا بخشی از آن را نمونه می آورم، تا روشن شود که در سده ی

 چهارم نیز زبان ما، ساده و دست نخورده مانده بود.

  .....و این را شاهان، کارنامه از بهر دو چیز خواندند.  یکی از بهر کار کرد، و رفتار و آیین شاهان، تا بدانند،

و  در کار خدایی با هر کس بتوانند ساختن. و دو دیگر آنکه اندرو داستانهاست که هم به کوش (کوشش) و هم

به  گوش خوش آید. که اندرو چیزهای نیکو با دانش هست، همچو پاداش نیکی، و پاد اَفرَه بدی ......

 به زمان سلجوقیان می رسیم. در این دوران، زبان پارسی دری،در کارهای دیوانی و فرمانروایی دوباره

 جای زبان تازی را گرفت ، تا بدانجا  که در جهان اسلام، پس از زبان تازی دومین زبان گسترده شد، و

از هند تا آسیای کوچک (ترکیه امروزی) را در بر گرفت،

 پادشاهان بزرگ عثمانی مانند «سلطان محمد فاتح» و «سلطان سلیم» بزبان پارسی چامه سرودند، و

 دیوان شعرهای سلطان سلیم دارای ارزش فراوان ادبی است. از سوی دیگر در خاک ایران، خواجوها،

خیام ها،  سعدی ها،و حافظ ها یکی پس از دیگری در دامان زبان پارسی پرورده شدند، که هر یک آفتابی

 درخشان در آسمان ادب ایران بشمار می آیند.

 به دوران صفویان و افشاریان می رسیم. در این دوران، زبان پارسی دوباره زیر تیرباران واژه های تازی

 و تازی  پردازی ها وسجع و قافیه های نابجا و همچنین واژه های ترکی رفت. بسیاری از پژوهندگان ایرانی

 به انگیزه های گوناگون، در گفتارها ونوشتارهای خود، از واژه های بیگانه سود بردند، و یا کتابهای خود

 را بزبان تازی نوشتند. و مردم نیز  برای دانشمندنمایی واینکه بگویند: ما، نوشته های بزرگان را

خوانده ایم، آن واژه ها را بی آنکه به ژرفای معناهای راستین آنها  پی ییرند، در گفته ها و نوشته های خود

 آوردند، و زبان پارسی، سیلی های فراوانی خورد گفتم در دوران افشاریان، زبان پارسی راه سراشیب

می گذرانید.

  نمونه ی دیگر، «دُرّه نادری» (نوشته ی میرزا مهدی خان استرابادی دبیر ویژه ی نادر) در سخت

 نویسی و سجع و قافیه سازی، و حتا نادرست نویسی است. او در «فتح نامه دهلی» می نویسد:

 .....بعدالعنوان. بعدالمقدمه. شکست اشرف افغان، عالیجاه ..... علیمردان خان شامل، ایشک آغاسی

 دیوان اعلا را با یلچی گری  هندوستان مأمور، و اعلام شد.

گفتنی است دره ی نادری را از در دسته بندی ادبی،نثر مصنوع و متکلف می شمارند و دشوارترین و

پیچیده ترین این نثر،همین دره ی نادری است.

در زنجیره ی قاجاریان  ، بجز پیچیده و دشوار نویسان گذشته   در کتابچه های زناشویی. در فرمان

 دادگاهها،در برگهای خرید خانه و زمین، در پیمان نامه ها، در فرمان های دولتی، در نوشته های

داوران، بجز اندکی واژه های پارسی چیزی نمی بینید و همه ی آنها تازی است. از حکم یک دادگاه:

   .....اَحَد از متهمان در محضر قضات عالیه به دفاع از اتهامات وارده در ادعانامه ی مدعی العموم

 مشغول شد

در زمان قاجاریان بانگیزه ی مغول نژاد بودن این زنجیره واژه های ترکی مغولی مانند:

اتابک. قیچی. چماق. چاتمه. توفان. خاقان. قاچ. جیران. چریک. قاراشمیش. چپق. قاشق. قره

 قروت. قرق. قراول. قشون. چپو. ایل. تیول. سیورسات. ایلغار. گَلَن گَدَن. قنداق.  ..و ....و....

 بزبان ما ریختند.

 بویژه آنکه واژه های فرانسه. سپس روسی و پس آنگاه انگلیسی هم راه خود را بدرون زبان ما

 گشودند. برای نمونه واژه های روسی: سماور. استکان. درشکه. ترمز. چمدان.  ...و...

و و واژه های فرانسه مانند مرسی. سینمه. تلویزیون. شاپو. لژ. رُز ...و...و یکی پس از دیگری

 بزبان ما آمدند.

 در سالهای پایانی زنجیره ی قاجاریان ناگهان زبان ما، دوباره جنبید و آرام آرام ساده نویسی روا

 شد و نویسندگانی چون «میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی» پدید آمدند. اما نابسامانی و در هم

 ریختگی نه چندان بود که با کوشش یکی دو تن بسامان برسد.

در آغاز پادشاهی رضا شاه، دانشمندانی چون علی اکبر دهخدا. احمد کسروی. ذبیح بهروز جمال زاده.

 پور داوود، و سپس دکتر گل گلاب و دکتر فره وشی، دکتر مقدم  و دکتر کیا، یکی پس از دیگری پیدا

 شدند، و بدستور رضا شاه  «فرهنگستان زبان ایران» نیز بنیاد گذارده شد. ..

کدامیک از قالبها شعری کنونی گرفته شده از زبان فارسی باستان است؟

در نوشته  های آینده به پاسخ این پرسش خواهیم رسید.

 بالاترین نشان فرهنگی فرانسه بر سینه ی شهرام ناظری

نادرشاه افشار(آریا راد)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:26   کیوان  | 

چگونه و در چه زمانی برای نخستین بار زبان رسمی و اداری کشور از فارسی به تازی برگردانده شد؟

در این نوشته به پاسخ این پرسش خواهیم رسید.

در ادامه ی جستار آسیبهای گفتاری آنچه در نوشته ی پیش پرداختم و از دیدگاه شما نیاز به بررسی بیشتر

 داشت،در این نوشته می شکافم .

برای شناخت این دشواری گفتاری نیاز به سواد ادبیات دوم راهنمایی است چرا که همه ی ما در آن سال

شیوه ی فعل امر ساختن را آموختیم.با همه ی آسانی این روش،به شوند نبود آگاهی واز سوی دیگر رواج

 آسیبهای زبانی گوناگون،این آسیب گفتاری روز به روز گسترده تر می شود.بر همه ی ماست که کوشش کنیم

و با دادن آگاهی  کوچکترین خویشکاری یا وظیفه ی خود را در برابر زبان بیمار کنونی انجام دهیم.

پیش از ما پدران و مادران ما برای نگه داشت این زبان و این فرهنگ جان خود را از دست دادند،پس ارزش

 این زبان فراتر از باور ماست.

در ادبیات دوم راهنمایی شیوه ی امر کردن یک فعل را چنین خواندیم:

مصدر=ب+صورت امری فعل.سپس برداشتن ب اگر نیاز بود

نشستن=ب+نشین=بنشین=نشین.

همانگونه که می بینیم نشین از کارواژه(مصدر) نشستن گرفته شده است.

اکنون به شیوه ی نادرست فعل امر ساختن که چم و معنی فعل را دگرگون می کند نگاه کنیم:

بحرف.حرفیدن=ب +حرف=بحرف یا حرف.

فعل امر بحرف از  کاواژه ی حرفیدن گرفته شده و به چم یا معنی حرفی شو می باشد.

این شیوه ی نادرست گاهی جدا از فعل امر نیز گسترش یافته.برای نمونه:

دلم برات تنگیده بود.!

تنگیده=گرفته شده از کارواژه ی تنگیدن=ب+تنگ=بتنگ برداشتن ب =تنگ.

این جمله این چم را می رساند:

دلم برات تنگی شو ام بود!.

اگر شما هم از این کاربردها سراغ دارید خشنود می شم اگر در دیدگاه ها آگاهی بدید.

همانگونه که می بینیم دشواری در کاربرد یک شیوه ی آسان در امر ساختن فعل ما را به جایی رسانده که

جمله ها و واژگانی از پایه و بن نادرست پدید آمده.من به هر کس که این نادرست گویی را انجام می داد،رسیدم

آگاهی دادم و بسیاری از اونها از نادرست گویی خودشون شرمگین شدن.امیدوارم این آگاهی رسانی همگانی و

همه گیرشود چرا که به راستی پیشگیری از آسیب کمترین کاری است که می توانیم در برابر زبان انجام دهیم.

درباره ی اینکه  ریشه ی این دشواری های زبانی در چیست سخن بسیار است که  در نوشته های آینده بیشتر

 خواهم پرداخت.گویی برای هم نسلان ما اندیشیدن و نگریستن و به کار بردن حتی سواد دوم راهنمایی گران است.

نمی شود به سلیقه ی بسیار پایین فرهنگی چنین نسلی احترام گذاشت و این ارزش و بزرگداشت را خود ما باید

پدید آوریم.شگفتا که خود را نسل سوخته می نامیم در حالی که خودسوزی اندیشه و فرهنگ را خودمان انجام

می دهیم.این سخن در خور نگرش است و در نوشته های آینده به آن خواهم پرداخت.

اکنون بر می گردم به پاسخ پرسشی که در آغاز این نوشته پرسیدم.

پس از تاختن تازیان، تا پیش از فرمانروایی «هشام  بن عبدالملک اُموی» (41 تا 95 قمری) زبان دیوانی و

 دفترهای دولتی ایران، همه بزبان فارسی بودند.هُشام، «حجاج بن یوسف» را بفرماندهی سپاه خود برگزید، و

حَجاج، عبداله بن زُبیر را سرکوب کرد، و با منجنیق خانه یکعبه را در هم کوبید، و هُشام، فرمانداری ایران و

عراق را به او سپرد.  در زمان فرمانروایی «حَجاج» کارهای دفتری و دیوانی به «زادان فرّخ» سپرده شد. و

او، آمارها وفرمانهای کشوری و دفترهای دیوانی را بزبان پارسی نوشت.

    در همان زمان، «زادان فرخ  » مردی بنام «صالح بن عبدالرحمان» را که پارسی و تازی را

بخوبی میدانست،برای یاری دادن به خود، نزد حَجاج برد و او را به همکاری با خود گماشت.

 روزی «صالح» به «زادان فرّخ» گفت: بخدا سوگند اگر بخواهم نوشته های دیوانی را به تازی برگردانم،

بآسانی می توانم»زادان فرخ برافروخت، و او را از این کار بر کنار داشت، و گفت: «با این کار ننگ جاودان

را برای خود مخر»  چندی پس از آن زادان فرخ کشته شد.

 روزی «صالح» داستان سخنان خود و «زادان فرخ» را در زمینه ی جابجایی دیوان ها و دفترهای

فرمانروایی از زبان پارسی به عربی، به «حجاج بن یوسف» باز گفت.

 حجاج بر آن می شود که همه ی دفترها و آمارها و نوشته های دیوانی را به تازی برگرداند. و صالح را بر

اینکار می گمارد. و صالح نیز دستور حجاج را انجام می دهد.

 «مردان شاه» فرزند «زادان فرخ» با آگاهی از این کار، به صالح سخنی می گوید که در تاریخ می ماند. او

گفت: «ریشه ات کنده باد، که ریشه ی زبان پارسی را کندی»  آز آن پس بود که واژه های تازی، اندک اندک

در سراسر پهنه ی ایران، به دستگاههای دیوانی و فرمانروایی راه یافت، و رفته رفته به زبان مردم هم کشیده

شد. در سده ی چهارم هجری قمری، با اینکه غزنویان، سامانیان را از میان برداشته، و خود فرمانروای بخش

بزرگی از ایران آنروز شدند، ولی شیوه ی سامانیان را که نگهداشت و گسترش زبان پارسی بود، دنبال کردند.

و در بارگاه سلطان محمود، گروهی چامه سرای پارسی گوی مانند فرخی سیستانی و عنصری و عسجدی و

منشوری سمرقندی و کسایی مرزوی و غضائری رازی، گرد آمده بودند و بزبان پارسی شعر می سرودند.

بی گمان اگر صالح چنین نمی کرد کس دیگری این کار را انجام می داد.اما در آن زمان کسی که هم زبان پارسی

بداند هم تازی و با سواد باشد بسیار بسیار اندک بود.به هر روی میهن فروشی و ریشه کنی در کنار نامش

جاودان شد.این بخش از نوشته های یک استاد بزرگ زبان شناسی گرفته شده که چون پروانه ندرام نامشون رو

اینجا نمی آرم.

از دیدگاه شما آیا زبان فارسی در  700 سال نخست تاختن  تازیان بیشتر آسیب دید یا در 700 سال

دوم؟در نوشته های آینده به پاسخ این پرسش می پردازیم.

ستارخان1 و 2

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:31   کیوان  | 
 

در آستانه هر دگرگونی بزرگی در یک جامعه و کشور گونه ای گسستگی اندیشه ای در آن دیده میشود.فشار روحی پدید آمده از دگرگونی و مبارزه    جابه جا شدن شرایط جامعه و رویارویی مردم آن با مسائل و مفاهیم تلخ و شیرین نو و..سرچشمه آشفتگی ذهنی مردم است و اگر فرهنگ یک جامعه و گروه را مفهوم پدید آمده از کنار هم قرار گرفتن اندیشه و باور مردمان آن بدانیم به این میرسیم که هر جنگ انقلاب و هر گونه مبارزه دیگر جدای از چیزهای دیگر یک نیاز را پیش رو میگذارد.نیاز به یک پیوند دهنده  و سامان دهنده یک اندیشه باور پذیر برای مردم.

مجال بررسی این گفته در این نوشتار نیست اما گمان میکنم همه ما هر چند کم این را در تاریخ خوانی هایمان و در بررسی کار آزمودگی های تاریخی مردمان دریافته ایم یا دست کم شنیده ایم که هر دگرگونی و مبارزه ای زمانی به سرانجامی دلخواه رسیده که توانسته در پایان جنبشش راهی برای از میان برداشتن این گسست بیابد و اندیشه استواری پشت آن بوده  که از آن پس رنگ اندیشه مردمی گرفته و کوتاه سخن اینکه اندیشمندان آن کشور دغدغه و نگرانی سامان دادن به باور های گروهی و درمان آشفتگی را داشته اند.کوشش برای پایه های اندیشمندانه در جنبشی هوده مند.آنچه که برای نمونه در انقلاب ایران رخ نداد اما در انقلاب کوبا و انقلاب فرانسه پیش آمد.

یکی از این بینش ها که پس از جنگ جهانی دوم در فرانسه زخم خورده اما رها شده آشکار شد اگزیستانسیالسم بود.

اگزیستانسیالیسم جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسوولیت و نیز عینیت گرایی است. از دید گاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانه است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است.اگزیستانسیالیسم بر پیش بودن وجود بر ماهیت تکیه می کند. با چنین تعریفی بر آزادی انسان و به دنبال آن مسوولیت او پافشاری می شود.

اگزیستانسیالیسم فلسفی در زمان جنگ آغاز شد اما روی سخن ما در این نوشتار جریان ادبی این بینش است.که پس از جنگ گسترش یافت وبه راستی که تا زمانی که اندیشه و فلسفه به قلم نویسنده به شیوه ی ادبی در نیامده باشد نمیتواند رنگ باور مردمی پیدا کند. از نمایندگان این جریان ادبی می توان ژان پل سارتر، سیمون دوبووآر، آلبر کامو و بوری ویان را نام برد.

سارتر از میان این نویسنده گان کارهای شناخته شده تری دارد.پایه بینش سارتر به هستی و انسان بر آزادی او ست.وبر این پایه مسئولیت هر گزینش آدم بر دوش خود اوست.چنین بینشی در برابر دو بینش چیره آن زمان ناسیونالیسم فاشیستی  و کمونیسم می ایستد واستدلالی رویاروی آنها می آورد چرا که در یکی مسئولیت وجود ندارد و در دیگری آزادی.هستی گرایی با این دیدگاه جامعه را به کوشش برای سازندگی فرامیخواند.دید گاهی که بسیاری بر این باورند که پیشتر در عرفان ایرانی آمده بود.که در این باره بدبختانه اگاهی بسیار کمی دارم.سارتر میگوید سنجه انسان در زمین و آسمان نیست در وجود خود او و وابسته به بینش ماورایی او از هستی و انسان است.

سارتر برای مینا بخشیدن به هویت مردمی که از پس جنگ شاید تهی شده بیرون آمده بودند بر بینش وجود باوری تکیه کرد وچنان آن را در نمایشنامه ها و داستانهایش به کار برد که به زودی بخشی از اندیشه گفتاری مردم فرانسه شد با یاری اگزیستانسیالیستهای دیگر این اندیشه در همه اروپا وچه بسا دیگر کشورهای جهان گسترش یافت.از دید من میتوان گفت فرانسه مهد اگزیستانسیالیسم واگزیستانسیالیسم پرورش دهنده فرانسه است...

 

در پناه راستی باشید.

پگاه

 سخنگوی اتحادیه تهیه کننده گان:اگر فروش سی دی فیلمهای روی پرده ادامه پیدا کند تصمیم دیگری میگیریم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:24   کیوان  | 

 

 

بنام خداوند جان و خرد     /   کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند جان و خداوند جای    /  خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر /   فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

زنام و نشان و گمان برتر است /   نگارنده ی بر شده پیکر است

در باره ی حکیم ابوالقاسم فردوسی سخن بسیار رفته است و شاید نیازی نباشد که دیگر بار من نیز بدان بپردازیم که نیک می دانم آگاهی همه در باره ی چنین مرد فرزانه و میهن پرستی بسیار است.اما نوشتن بهانه ایست به مناسبت فرا رسیدن سالروز بزرگ  مرد حماسه سرای ایرانی.

حکیم ابوالقاسم فردوسی شاعر حماسه سرای ایرانی در سال329 و یا 330 هجری قمری در قریه پاز طابران طوس به دنیا آمد. آگاهی ما از زندگی و تحصیل وی اندک است جز آنکه از شاهنامه چنان برمی

آید که وی به زبان و ادبیات عرب تسلط کامل داشته و شباهت شاهنامه به اثر ایلیاد و هومر آشنای کامل

وی را با زبان و ادبیات یونان می رساند.

شاهنامه در بر گیرنده ی تاریخ و تمدن ایران باستان است .که از آغاز تمدن تا انقراض حکومت ایران به دست اعراب را شامل میشود: 1.دوره ی اساطیری:از کیومرث تا فریدون.2.دوره ی پهلوی:از قیام کاوه آهنگر تا مرگ رستم.3.دوره ی تاریخی:از اواخر کیانیان تا انقراض ساسانیان.

فردوسی شاهنامه را به خاطر عرق ملی و میهن پرستی به نظم در آورد نه به دستور سلطان محمود

غزنوی چون هنگامی که وی شروع به سرودن شاهنامه کرد سلطان محمود هنوز به سلطنت نرسیده بود.

باری سخن بسیار است و ما باید بیش از این به چنین انسانهای پرارزشی که از جان و مال خود در راه

ایران گذشتند قدر دانی کنیم و آنها را سپاس گوییم و به اهداف و آرمانهای ایشان که همانا سربلندی نام ایران و ایرانی است بپردازیم .

و بکوشیم در پندار نیکو سرشت باشیم و همواره سخن به نیک گوییم و این دو سر آغازی باشد برای

درست زیستن و درست اندیشیدن مان. که بسیار بوده اند زنان و مردانی که در این راه زیسته اند وسرآمد مردمان هم عصر خویش بوده اند. باشد که ما نیز راه و مسلک بزرگانی اینچنین را سر مشق قرار دهیم و

در حفظ سربلندی ایرانی آباد بکوشیم

جاوید ایران

 

شود مردمی کیش و آیین ما   / نگیرد خرد خرده بر دین ما

بیاریم آن آب رفته به جوی   /  مگر زان بیابیم باز آبروی

 

 سارا

 

از سارا برای فرستادن  این نوشته سپاسگذاری می کنم. 

به امید همکاریهای بیشتر با همه شما دوستان گرامی

 

 جایگاه زن در ایران باستان(داریوش)

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 23:35   کیوان  | 
زیستن برای باز گفتن

درود بر شما همراهان

در بلندای هستی نویسندگی آدمی هر گاه مفهوم ومینایی نوین اندیشه ها را دربر گرفته وسخن تازه ای پدید آمده است سبکی نو نیز آشکار شده.
هر سخنی نیازمند روش ویژه ی خود برای بازگویی ست.ازاین روست که همگام با دگرگونی اندیشه
گسترده در یک گروه ویا فرهنگ یک گروه وجامعه شیوه نوینی در نوشتنش میبینیم.نوشتن  از هر گونه که باشد .

برای نمونه بسیاری از ادبیات دانان بینوایان اثر ویکتور هوگو را سر آغاز روشی نو در داستان نویسی غرب میدانند.
به شوند ساختارشکنی اش در آفرینش شخصیتها،هوگو در این داستان از شیوه سنتی وساده پیشین فراتر رفته وشخصیتهایی چند گانه می آفریند.
وجود شخصیتهای "خاکستری"به جای سراپا "سفید" یا "سیاه"، نگرش روانشناسانه به آدمها و تاثیر گذشته  بر رفتار کنونی شان از ویژگی های این داستان است.
این شیوه زمینه ساز سبکی در ادبیات نوین ومدرن به نام"رئالیسم"شد.

از دید شما کدام داستان ایرانی این ساختار شکنی را بر دوش داشته؟

رئالیسم از"قصه"  "داستان" میسازد  .بر گستره آنچه میتواند در داستان بگنجد می افزاید.همه آنچه به راستی وجود دارد میتواند در داستان بازگو شود.

پیش از پرداختن به رئالیسم میخواهم به سبک دیگری بپردازم به نام "رئالیسم جادویی"  کسی را
به یاد ندارم که بهتر از"گابریل گارسیا مارکز"این سبک را شناخته وشناسانده باشد.این نویسنده هشتاد ساله اسپانیایی برنده جایزه نوبل ادبی 1982 برای رمان"سد سال تنهایی"است.
او در این داستان روند پیدایش یک روستا را تا زمان شهر شدنش بازگو میکند ودر کنار آن به جنبه های فرهنگی مردم سرزمینش میپردازد.
او میگوید "ما زندگی میکنیم تنها برای آنکه آنچه به یاد میآوریم را باز گو کنیم" باز گویی یادها یا همان ادبیات گفتاری مردمی آنچه است که رئالیسم جادویی بر آن تکیه دارد.مارکز بر این باور است که کسی میتواند "نویسنده"باشد که نخست "بیماری ترس در او شفا یافته باشد".
هر کسی میتواند نویسنده باشد نیاز نیست که کتاب بنویسد.هر کس سخنگوی داستان هستی خویش است تنها اگر بتواند با بی باکی وبه روشنی آنچه در اندیشه دارد را بگوید.ودیدگاهش را در برابر دیگران بگشاید.باید گفتن آنچه که میدانیم _پس حقیقت است حتی اگر نادرست باشد_را به هم به شیوه ی رودررو بیاموزیم.از این گفتمان ساختار یک داستان به وجود می آید.این همان چیزیست که به آن میگویند"آفرینش گروهی".
در هر نگاره ودر هر آنچه چشم میبیند داستانی نهفته است.و"جادویی نویس" کسی ست که به یادمان های نسلی مردم _حافظه های تاریخیشان_درون شد میکند وراستی و باورهای افسانه گون آنان
را با هم می آمیزد.خیال نویسنده خواننده را به جهان وهم آلود قصه میبرد.هماهنگی قصه وداستان،اندیشه وافسانه،اکنون ویادواره،راستی وتخیل
پس سنت وفرهنگ،پیر وجوان،رهایی ودلبستگی..(شاید چیزی مانند "شل" کودکی هایمان اما اندکی بزرگانه تر)
در این سبک ماورا چنان با زندگی روزمره در می آمیزد که میتوانسیری بسیار پر کشش دید وبه این اندیشه رسید که به راستی میشود "سالها پس از مرگمان از سر کنجکاوی وبرای پیدا کردن یک دستنوشته دوران نوجوانی به زیر  زمین خانه مان برگردیم."
رئالیسم جادویی _از دید من_ همزمان زندگی را شوخی ونیز جدی میبیند.مانند خود گابریل که گاه در کارهای سیاسی همراه "کاسترو"میشود وگاه این گونه به دید می آید که در همه برگه های کتابش هست ولبخندی به لب دارد.
شاید گرایشم به"سد سال تنهایی"ودیگر کتابهای گابریل مانند "عشق سالهای وبا" ساعت خاموش"و..به شوند کشش وعلاقه ایست که به فرهنگ مکزیکی اسپانیایی دارم
اما به هر روی خواندنش رو پیشنهاد میکنم.
یکی از چیزهایی که پس از پایان سد سال تنهایی بهش رسیدم اینه که مردمی که در گذشته میزیستند دلگرمی های بیشتری به زندگی داشتند.از دید شما این درسته؟چرا اینگونست؟.....

سبز باشید

پگاه

 

گابريل گارسيا ماركز

ترجمه ی احمد شاملو

و مرد افتاده بود

يكي آواز داد: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

دوتن آواز دادند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد هم چنان افتاده بود

تمامي آن سرزمينيان گردآمده ، اشك ريزان خروش برآوردند:

دلاور برخيز!

و مرد به پاي برخاست

نخستين كس را بوسه اي داد

و گام در راه نهاد

 با یک دستینه(امضا)جان یک بی گناه را نجات دهید(ساناز)

آشنایی با روستای کهن میمه(بابک)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:16   کیوان  | 

این روزها که سخن از بزرگترین رویداد سینمایی ایران  جشنواره ی فیلم  فجر به میان آمده،،به جا دیدم

از نام ماندگار سینمای ایران  شادروان علی حاتمی یاد کنم.در هر زمان و در هر سنی به  فیلمهای علی   

حاتمی نگاه کرد، با آموخته ها و نکته های نوینی روبه رو شدم.فیلم هایی که شاید ده ها بار دیده باشم.

او کارگردانی است بی  جایگزین که یادش همواره در میان اهل سینما و هنر زنده خواهد ماند.به راستی

 که هر کدام از کارهای او نیاز به یک نوشته ی جدا داره . در این نوشته نگاهی داریم به سال شمار

 زندگی او با به کاربردن کتاب علی حاتمی از عباس بهارلو:

علی حاتمی در خیابان شاپور تهران کوچه ی اردیبهشت زاده شد.(همان جایی که رضا خوشنویس هزار

دستان در زیر سه پایه و داغ به نام محل زندگی اش به به مستنطق شش انگشتی بروز می دهد).او پیوند

نزدیکی با زمانه ی کودکی خود داشت تا اندازه ای که همه زندگی خود را بازتاب زمانه ی کودکی می داند:

«ممکن است یک نفر در خانه ی آدم باشد قصه بگوید،مانند مادربزرگ. خط مشی هر کس در کودکی

معلوم می شود.این موضوع درباره ی من بیشتر صدق می کند،چون در کارم دنبال قصه های قدیمی

می روم،و قصه خود به خود آدم را به دنیای با صفای کودکی می برد؛مسایل قدیمی شاخص مشهودی

 در کارهای من است،که تاثّر از کودکی و زمان قدیم من دارد.»

در هشت سالگی ناگهان بیمار شد و او را نزد یکی از بستگان مادرش بردند که پزشکی  با اصل و

 نسب وهماهنگ با فرهنگ قاجاری بود.زمانی  نزد آن پزشک ماند،در خانه ای که  انگاری پیرو کاخ

 گلستان بود،تا این که بیماری اش درمان شد.ماندگاری وی در آن خانه و نشست برخاست و رفت آمد

 با کسانی که بر پایه ی فرهنگ خانواده های قاجاری رفتار می کردند،دست آوردش آشنایی با آن فرهنگ

 و بازتاب همان فرهنگ در فیلم های آینده اش شد.سال شمار زندگی او:

۱۳۲۳:زاده شده در خیابان شاپور تهران کوچه ی اردیبهشت.

۱۳۴۳:درونشد به دانشگاه هنرهای درامانیک،و شرکت در کلاسهای نمایش نامه نویسی دکتر مهدی

 نامدار.

۱۳۴۴:نوشتن نمایش نامه ی دیب(دیو) و روی پرده بردن آن در اردیبهشت با بازی کودکان موسسه ی

آموزش فرهنگ آرزو در تالار نمایش هنرهای دراماتیک.نوشتن نمایش نامه های خاتون خورشید باف یا

دختر نارنج و ترنج(در هفت پرده)چهل گیس،خاتون و شهر آفتاب و مهتاب و قصه ی حریر و مردی

ماهیگیر.ساختن آگهی های بازرگانی.

۱۳۴۵:نوشتن نمایش نامه ی مدرن آدم و حوا یا برج زهر مار.استخدام در واحد فیلم نامه نویسی

تلویزیون ملی ایران.

۱۳۴۶ :نوشتن نخستین فیلم نامه با نام حماسه ی عشقی شب  جمعه،که هژیر داریوش آن با برای

 تلویزیون ملی ایران می سازد.ساختن نخستین مجموعه ی تلویزیونی با نام جنگل آشپزی(با هم کاری

 جواد طاهری)نوشتن چند  فیلمنامه باری مجموعه ی تلویزیونی سرکار استوار و همکاری با برنامه ی تلویزیون روستا.

۱۳۴۷:دل زدگی از ساخت آگهی های بازرگانی.

۱۳۴۸:آماده سازی فیلم رقص و آوازدار حسن کچل به شیوه ی رِنگی(ایستمن کالر)در سازمان

 سینمایی پیام و با بازی پرویز صیاد، کتایون صدق، صادق بهرامی، یدالله شیر اندامی، نادره(حمیده

خیر آبادی) و حسن خیاط باشی.

۱۳۴۹:نمایش فیلم حسن کچل در یک فروردین ماه در سینماهای تهران که یکی از فیلم های پر فروش

نوروزی شد.

نوشتن فیلم نامه ی مکتب خورشید که ساخته نشد.کارگردانی فیلم طوقی با بازی بهروز وثوقی ناصر

 ملک مطیع آفرین و شهرزاد.طوقی در بیست و سوم مهر به نمایش در گروه سینماهای مولن روژ به

 نمایش در می آید و با یک میلیون و هفت صد هزار تومان رده ی نخست را به دست می آورد.

۱۳۵۰:کارگردانی فیلم رقص و آواز دار بابا شمل،به شیوه ی رنگی،با بازی شادروان محمد علی

 فردین، ناصر ملک مطیع، فروزان و ثریا بهشتی که در نمایش سیزدهم مهر ماه در گروه کاپری با

 شکست تجاری روبه رو شد.برای رهایی از این شکست فیلم قلندر را با بازی ناصر ملک مطیعی،

فروزان و بهمن مفید می سازد.کوشش و آماده سازی فیلم مترسک با سرمایه ی محمد علی فردین و

بازی محمد علی کشاورز داوود رشیدی و زری خوشکام به شوند

درگیری میان بازیگران و تهیه کننده پس از فیلم برداری چند صحنه در شمال کشور بی پایان ماند.

۱۳۵۱:نمایش قلندر در سی ام فروردین در گروه سینماهای نیاگارا که در فروش پیروز نمی شود.

پیوند زناشویی(ازدواج)با زری خوشکام.کارگردانی فیلم خواستگار با سرمایه ی پرویز صیاد با بازی

 صیاد خوشکام نوذر آزادی صادق بهرامی رضا کرم رضایی و عنایت بخشی.نمایش خواستگار.

کارگردانی فیلم تاریخی ستارخان با بازی علی نصیریان عزت الله انتظامی پرویز صیاد جلال پیشواییان

 و محممد علی سپانلو که سوم اسفند در سینمای های آسیا به نمایش در می آید..

۱۳۵۲:زاد روز تنها فرزندش لیلا حاتمی.همکاری با شبکه ی یک تلویزیون ملی برای ساختن مثنوی

معنوی.

۱۳۵۳:مجموعه ی مثنوی معنوی در شش بخش  از دوم فروردین در شبکه ی یک تلویزیون ملی ایران

نمایش داده شد.در این مجموعه جمشید مشایخی، آتش خیّر،سعید امیر سلیمانی،عباس مغفوریان،بهروز

بهنژاد،و نمایش آن از یک تا هفت فروردین.ساخت مجموعه ی تلویزیونی سیزده بخشی سلطان صاحبقران با

بازی جمشید مشایخی،زری خوشکام،پرویز فنی زاده،ایرن،سعید نیک پور،ناصر ملک مطیعی و

 جهانگیر فروهر.

۱۳۵۴:نخستین نمایش سلطان صاحبقران در پانزدهم آبان ماه در برنامه ی دوم تلویزیون ملی ایران

 که پسین تر به نام تلویزیون 2 شناخته شد.

۱۳۵۵:آماده ساختن مجموعه تلویزیونی جاده ابریشم(هزار دستان)، که به شوند بلند پروازی های

 حاتمی در ساخت یک شهرک سینمایی دچار دیرکرد شد.

۱۳۵۷:کوشش برای ساختن مجموعه ی جاده ی ابریشم(هزار دستان) و شهرک سینمایی به یاری

 طراحان ایتالیایی و ایرانی.جانی کورنتا از ایتالیا و ولی الله خان خاکدان از ایران در ساختن این

 شهرک نقش داشتند.با آغاز انقلاب این کار را نگه داشته شد.

۱۳۵۸:آغاز به کار گروه سازنده ی مجموعه ی جاده ابریشم که با نام هزار دستان ادامه می یابد.

۱۳۵۹:کار هزار دستان با دیرکردهای بلند و کوتاه پیش می روند.

۱۳۶۰:نگه داشته چند باره ی هزار دستان.

۱۳۶۱:ساخت فیلم حاجی واشنگتن برای آن که گروه سازنده  ی هزار دستان جدا نشوند.هم گروه

هایی مانند:عزت الله انتظامی،مهرداد فخیمی(مدیر فیلم برداری)اتللو فاوا(چهره پرداز)و دیگران از هم

 جدا نشوند.نخستین نمایش حاجی واشنگتن در جشنواره ی فیلم فجر و توقیف بلند زمان آن.

۱۳۶۲:ساخت فیلم کمال الملک با همان هوده؛با بازی جمشید مشایخی عزت الله انتظامی علی

نصیریان محمد علی کشاورز، داوود رشیدی،پرویز پور حسینی،هوشنگ بهشتی و سروش خلیلی.

۱۳۶۳:نمایش فیلم کمال الملک در بهمن ماه در سینماهای تهران .کارگردانی فیلم جعفر خان از

 فرنگ برگشته با بازی عزت الله انتظامی،حسین سرشار،رضا ارحام صدر،و محمد علی کشاورز.توقیف

 بلند زمان فیلم.

۱۳۶۴:از سرگیری آماده سازی هزار دستان و فیلم برداری هزار دستان.

۱۳۶۶:کوشش علی عباسی،تهیه کننده ی جعفر خان از فرنگ برگشته برای نمایش فیلم.حاتمی زیر

 بار سانسور فیلم نمی رود و محمد متوسلانی فیلم را برای نمایش در هفدهمین جشنواره ی فیلم فجر

 آماده می کند.

۱۳۶۷:نمایش هزار دستان  در پانزده بخش از شبکه ی یک سیما .

۱۳۶۸:کارگردانی فیلم مادر با بازی رقیه چخر آزاد،فریماه فرجامی،محمد علی کشاورز،امین تارخ،

اکبر عبدی،حمید جبلی و جمشید هاشم پور.

۱۳۶۹:نمایش فیلم مادر در چهاردهم مرداد.

۱۳۷۰:کارگردانی فیلم دلشدگان با بازی فرامرز صدیقی،امین تارخ،اکبر عبدی،جلال مقدم،سعید

 پور صمیمی،لیلا حاتمی،فتحعلی اویسی و جمشید هاشم پور.

۱۳۷۱:نمایش فیلم دلشدگان در شانزدهم آبان و نوشتن فیلم نامه ی ملکه ی برفی که ساخت آن با

مانع روبه رو می شود.

۱۳۷۲:پژوهش و نوشتن فیلمنامه ی آخرین پیامبر.

۱۳۷۴:پژوهش و نوشتن فیلنامه ی جهان پهلوان تختی.اوج گرفتن بیماری سرطان و رفتن به

 انگلستان برای درمان.

۱۳۷۵:کوشش برای ساختن فیلم تختی در اوج بیماری با بازی عزت الله انتظامی افسانه بایگان و خسرو

 نظافت دوست.در گذشت او در چهاردهم آذر ماه و مراسم خاک سپاری وی.

با کدامیک از کارهای شادروان حاتمی پیوند بیشتری دارید؟

سپندار مزگان یا اسپند گان روز مهر و عشق در ایران باستان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:0   کیوان  | 

 

همانگونه که در نوشته های پیشین گفته شد پیگیری روندی برای پاک سازی زبانی

ما را در نگه داشت این یادبود فرهنگی یاری می کند.درباره ی این روند در نوشته های

پیشین سخن گفته شد در این نوشته در بخش نخست به روشنگری بیشتر درباره ی پاک

سازی پس از اون به پاک سازی بندها  و در بخش پایانی آشنایی  با تارنگار و تارنمایی

 همراستا با ا ین روند،می پردازم.

آیا پاک سازی زبانی مبارزه و دشمنی با فرهنگ دیگر کشور ها و نژاد پرستی   است؟

این سخن را کسانی می گویند که گروهی از هنجار ها و نا هنجار ها در سنگ نوشت

درونشان نشسته است و با هر گونه دگرگونی سر نا سازگاری دارند.کسانی که با چنین

 گفته هایی می خواهنداز دگرگون پذیری بگریزند و با  چنین برچسب هایی ما را از هوده

 ها و هدفها ی خود دور کنند.نگه داشت ارزشهای فرهنگی و جدا سا زی بیگانه گان از

 فرهنگ کهن ،دشمنی با دیگر  کشورها نیست.هم اکنون در ایران مردمانی از گروه های

گوناگون در کنار هم زندگی می کنند.ایرانی آذری کرد لر بلوچ عرب و..... همه  و همه در

 زیر آسمان کشور آریایی نام ایران زندگی می کنند.آریا=آرین=آریان=ایران.

همه ی این گروه ها هم تیره و هم نژاد هستند و زبان پارسی که زبان کشور ما برگزیده

 شده بایداز جای پای بیگانه گا ن پاک شود.همچنان که هر کشور با هر فرهنگی راه

 کارهایی برای دورماندن از آسیب فرهنگ و زبان خود می کند.پس این پرسش،پرسشی

است بازدارنده که نا آگاهان دربرابر این روند می آورند.

هر چه شمار واژ گان بیگانه  در زبان کمتر باشد،زبان پاک تر است.هر چند که پاک

سازی 100 % هر زبانی نشدنی است.

آیا زبان پارسی یک زبان نا توان و نا رسا است؟

بارها شنیده ایم بسیاری می گویند رسا تر ین(کاملترین)زبان،زبان عربی است و چون

 قرآن به  این زبان آمده برترین و بهترین زبان است.در پاسخ به چنین دیدگاه هایی باید

 گفت:

دین اسلام در میان گروهی بیابانگرد بی فرهنگ فرستاده شد تا از میان نا دان ترین مردم

روزگار مردم سازی کند.پس به زبانی فرستا ده شد تا دگرگون پذیری بسیار اندکی داشته

باشد . این شوند(دلیل)مناسبی برای آنکه زبان بیگانه را برتر از زبان خود بدانیم نیست.

از سویی پذیرش دین پذیرش اندیشه ها ی سودمند برای کاربرد در زندگی است.پیروی

ازروشها و فرهنگ بی فرهنگی گروهی بیابانگرد هیچ همسانی با پذیرش آیین آنها

ندارند.توانایی واژه سازی زبان پارسی چند هزار برابر زبان عربی است.آشکار ترین

نمونه واژه ی قمر مصنوعی است که زبان پارسی بی نیا ز از کنار هم گذاردن 2 واژه،با

 افزودن یک واج به واژه، ما هواره را جایگزین ساخت.

 

کدامیک از گفتارهای زیر بهتر است؟

حکاک ماهر که با حرافی های خود در مقابل نقاش،شان خود را پایین می آورد، در

یک لحظه  نادم شد و از او طلب عفو کرد.

پاک سازی شده:

کنده کار چیره دست که با تند گویی های خود در برابر نگارگر شکوه خود را در هم می

شکست،در یک دم پشیمان شد و از او پوزش خواست.

حکاک=کنده کار.حرافی=تندگویی.مقابل=برابر.نقاش=نگارگر.شان یا شوکت=شکوه.

لحظه=دم.نادم =پشیمان .طلب عفو کردن=پوزش خواستن.

 

کارشناس پزشکی قانونی تفسیرات خود را در حضور قاضی قرائت کرد تا دلایل قتل

زهرا کاظمی مجهول نماند.همه چیز معلوم است فقط قاتلان مجهول اند. عده ای

 سعی می کنند  قتل وی را انکار کنند.

کارشناس داد پزشکی گزارشهای خود را در پیشگاه داور خواند تا انگیزه های کشته

شد ن زهرا کاظمی ناشناخته نماند.همه چیز آشکار است تنها کشندگان ناشناخته اند.گروهی

 می کوشند کشته شدن وی را نپذیرند.

پزشکی قانونی=داد پزشکی.تفسیر=گزارش.حضور=پیشگاه.قرائت=خواندن.دلیل=شوند،

انگیزه.مجهول=ناشناخته.معلوم=آشکار.فقط=تنها.قاتلان=کشندگان.عده=شمار،گروه.سعی

کردن=کوشیدن.قتل=کشتن.انکار=نپذیرفتن.

بندهای بالا همانگونه که دیدیم شمار زیادی از واژگان بیگانه در خود داشتند که از دید

 زبان شناسی این زبان بیمار است.گمان نکنم جایگزین های پیشنهاد شده در گنجینه ی

واژگان شما نباشد.به راستی کدامیک از بندهای بالا زیبا ترو رسا تر است؟همه ی ما می

توانیم با به کار بردن گنجینه ی واژگان خود برای درمان بیماری زبانی بکوشیم.

کسانی که دوست دارند بیشتر در این زمینه بدانند تارنگار و تارنمای زیر همراستا با این

 روند هستند:فارسی سره و پارسی مان

پیروز باشید.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 9:55   کیوان  | 

 

پیش از اینکه درباره ی روند پارسی سازی سخن بگم برمی گردم به زمانه های گوناگون

زبان پارسی تا با روشنگری بیشتر روند رو آغاز کنیم.

همانگونه که گفته شد زبان پارسی سه زمانه دارد. پارسی باستان.پارسی میانه و پارسی

 نو که هر کدام از این زمانه ها دارای بخشهای گوناگون می باشد.زبان پارسی باستان

از دید زمانی به هزار سال پیش از میلاد مسیح بازمی گردد.زبان اوستایی و زبانی که

 شاهان هخامنشی بدان سخن می گفتند همگی در زمانه ی پارسی باستان می گنجد.

پارسی میانه با پایان پادشاهی هخامنشی همراه با دگرگونی هایی زبانی آن زمان،اندک

 اندک پدید آمد و چون این زبان زبانی بود که در دربار بدان سخن می گفتند  به آن زبان

 دری نیز می گویند.پایان پارسی میانه همزمان با یورش تازیان به ایران است.بر

 این پایه  از یورش  تازیان تا به امروز پارسی نو نامیده می شود که پارسی نو خود

 دربر گیرنده ی بخشهای زمانی گوناگون است.

 

روند پارسی سازی روندی است که با آگاهی از ارزشهای فرهنگی زبان و با آشنایی

 از چگونگی شناسایی واژه های بیگانه آغاز می شود.با آگاهی ازپایداری پیشینیان

ما دربرابر بیگانه گان و کوششهای آنها برای نگهداشت ارزشهای ایرانی،با این روند

همراه می شویم.

من تا اندازه ای که آگاهی دارم به شناساندن این روند و چگونگی به کار بردن اون

 می پردازم.روند پارسی سازی و بیگانه زدایی از زبان را باید از نوشته های خود

 و از زبان نوشتاری  آغاز کنیم.با پارسی ساختن نوشته ها خود به خود گفتارهای

 ما نیز با گذشت زمان بیگانه زدایی می شود.

 

شیوه ی شناسایی واژگان بیگانه:

 

*واژه هایی که دارای وزن باشند و بتوان آنها را در زبان تازی صرف نمود برای نمونه:

احمد(افعل)متفاوت(متفاعل)استفاده(استفاله)شهاب(فَعال)رئیس(فعیل)ماهر

(فاعل)و..... هر واژه ی دیگری که بتوان برای آنها وزن فعل با صرف تازی به کار

 برد.فراموش نشود همه ی واژه های دارای وزن، نا پارسی نیستند چرا که واژه های

 پارسی نیز شاید دارای وزن باشد یا واژه گانی که از پارسی به دیگر زبانها

رفته.آشنایی با وزنها نیاز به آشنایی به زبان تازی و وزنهای آن دارد که در نوشته

های آینده خواهم گفت.

 

*واژگانی که در آنها حرفهای:ع ص ض ق ط ظ ث  به کار رفته باشد.واژه هایی

 که دارای حرف  غ هستند بیشتر پارسی هستند چرا که  ق از زبان تازی به زبان

 ما آمده.برای نمونه واژه ی چراغ یا غنچه که بی گمان پارسی هستند.(داشتن پ ژ چ

 گ آشکار ترین نشانه ی پارسی بودن است).گاهی به نادرست نامهای پارسی

 با حرفهای بالا  نوشته می شود.مانند:کیومرث(کیومرس)طهمورث(تهمورس)

و دیگر نمونه ها.

 

*بیشتر قیدهایی که در زبان به کار می بریم تیز تازی هستند و در بیشتر

 نوشته ها می توان واژه ی پارسی جایگزین نمود یا آنرا به کار نبرد.برای نمونه:

اسا ساً امور قضایی ما  مشکلات خاص خود را دارد.

بی گمان کارهای دادگستری ما دشواریهای ویژه ی خود را دارد.

 

*نام دستگاههایی  از دیگر کشورها به زبان ما می آید.گروهی بر این باورند

که نباید برای آنها جایگزین سازی کرد.گرچه نمی توان دربهای زبان

 را بر روی هر گونه آسیب و گزند بست و زبان پاک داشتن این نیست که هیج

 واژه ی بیگانه ای در آن به کار نرود ،از آنجایی که ایران در زمان خود یک

 فرمانروایی بزرگ بوده زبان پارسی نیز توانایی جایگزین سازی دارد.

فرهنگستان با پیشنهاد دادن واژه گان مناسب می تواند جایگزین سازی کند.برای

 نمونه واژه ی یخچال به جای رفریگریتور.گمان نمی کنم هیج پارسی زبانی

رفریگریتور را به جای یخجال بپسندد.

نا گفته نماند فرهنگستان ما در سالهای گذشته جایگزینهای به جایی پیشنهاد نداده

لوح فشرده به جای سی دی جایگزینی است نادرست چرا که لوح نیز واژه ای

بیگانه است و بیگانه ی چند ده ساله با بیگانه ی هزار ساله یکی است.بیگانه ی

 هزار ساله چون زمانش بلند بوده در سنگ نوشت فرهنگی ما نوشته شده است.

 

پاک سازی زبانی سر ستیز داشتن با دیگر زبانها نیست.روند پارسی سازی

 مبارزه با  دیگر فرهنگها و زبان ها نیست.پاسداشت یک یادگار فرهنگی است

 که پیشینیان ما برای نگه داشت آن کوشیده اند.

یکباره نمی توان همه ی نوشته ها را پاک کرد.نوشته ی پاک نوشته ای است که

 در آن کمترین واژه ی بیگانه به کار رفته باشد وگرنه به کار بردن یک یا چند

 واژه ی نا پارسی آسیب  زبانی به شمار نمی آید.در نوشته هایی پسین درباره

 نوشته ی پاک بیشتر سخن می گویم.

 

برخی از واژگان که در زبان پارسی کهن به کار می رفته در زبان امروز به شیوه

 ای دیگر به کار می رود.برای نمونه واژه ی بیهوده که از افزوده شدن بی و

 هوده ساخته شده.هوده برابر هدف است و جای شگفتگی است که امروز بیهوده به

کار برده می شود و همه می دانند بیهوده به معنی بی هدف است. خود واژه ی

 هوده که جایگزین پارسی هدف است به کار برده نمی شود.

 

درنوشته های آینده به بررسی بیشتر جایگزین سازی،بیگانه زدایی و سنجیدن

جمله های پاک با نا پاک می پردازم.فراموش نکنیم بسیاری از این جایگزین ها را

می شناسیم،تنها نمی دانیم که چگونه باید جایگزین سازی به جا نمود.

من از نخستین نوشته ی شکسته ساز این روند رو آگاهانه در نوشته هام به کار

بردم .کار دشواری نیست.دیدگاه شما دوستان  درباره ی این روند و شیوه ی پیاده

 سازیش چیست؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:33   کیوان  | 

 

از دیدگاهای دوستان شگفت زده شدم .با پاسخهای پخته در برابر خرد نا پخته وکوته

 بینم روبرو شدم و با انگیزه ای بیشتر از گذشته راه رو ادامه می دم..از لطف و مهر

و همراهیهای شما دوستان سپاسگزارم.ازتون می خوام از این پس روند نوشته ها و

 خود نوشته ها رو نقد کنید.نقده که می تونه من رو از فرو بردن به سکوت بازداره

وراه رو بر من روشنتر ازپیش کنه.

*

 زبان آیینه ی فرهنگ:

زبان فارسی یکی از پایه های ایرانی بودن است.پاسداری،به روز کردن و گسترش

این زبان شیرین  با پیشینه ی درخشان،بر همه ی ایران دوستان وفرزانگان ادب و

 فرهنگ این مرز و بوم اهورایی بایسته است.

زبان پارسی سه زمانه داشته است:فارسی باستان،فارسی میانه، و فارسی نو.در

 پایان دوره ی پادشاهی  هخامنشی زبان پارسی باستان دچار دگرگونی شد و اندک

اندک درون آن پارسی میانه پدید آمد که بی گمان بخشی از پویایی خود را درزمان

 اشکانیان پشت سر گذاشت.با روی کار آمدن ساسانیان این زبان درباری و

 پادشاهی شد.آن گونه که در پایان دوره ی ساسانی گویش ویژه ای پدید آمد واز آن که

دردربار به کار می رفت،فارسی دری نامیده شد.فارسی دری پس ازشکست ساسانیان،

تنها با کوشش ایرانیان راستین در برابر زبان تازی ایستادگی کرد و زبان همه گیر

 ایران شد وبر جای ماند.زبان آیینه ی فرهنگ است فرهنگی که پویا است زبانی

 هم سنگ و هم ساز خویش را پدید می آورد...

 

آنچه از بررسی در تاریخ بر می آید این است تازیان از آنجا که بیم آن داشتند همین

 زبانها خلقی را بر آنها بشوراند در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج در

 ایران را،از میان ببرند.به همین سبب هر جا  در شهرهای ایران،به خط و زبان و

 کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند.ایرانیانی که آیین مسلمانی

پذیرفته بودند،زبان تازی را نمی آموختند و از این رونوشته اند که(تاریخ بخارا):

مردمان بخارا به اول اسلام در نماز،قرآن به پارسی خوانندی و عربی تنوانستندی

 آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بود که در پس ایشان بانگ زدی:بکنیان

کنیت،و چون سجده خواستندی کردی بانگ کردی نگونیانگونی کنیت.

*

 

در این پست بخشی از نوشته ها آغاز شد که بر پایه ی پیشنهاد دوستان باید چند

 ماه پیش آغاز می شد.در این زمان به گرد آوری منبعها و کتابها در این باره می

 پرداختم..نوشته های زبان پارسی از چهار منبع:برنامه های تلوزیونی دکتر ناصر

انقطاء،کتاب تاریخ ادبیات پیش از اسلام(دکتر احمد تفضلی)،هفته نامه ی امرداد،و

 بخشهایی از کتاب دو قرن سکوت گرفته شده.

همانگونه که می دانیم پارسیان تنها گروه از مردمان بودند(در میان کشورهای

همسایه) که زبان خود را اگر چه با دگرگونی نگه داشتند.امروزه می بینیم که

مصری ها با پیشینه ی تاریخی بسیار  با زبان تازی سخن می گویند و شکاف فرهنگی

 تاریخی بزرگی با گذشته ی خود دارند.زبان در نگاه نخست ابزاری برای رساندن پیام

است بی گمان در نگاه ژرف یاد بودی است  که پیشنیان ما بر جای گذاشته اند و همه

ما  باید برای پاسداشت این یادبود فرهنگی بکوشیم.برای این پاسداشت باید روند

 پارسی سازی را آغاز کنیم(هر چند که این روند رو آگاهانه در همه ی نوشته ها

 گنجاندم)  درباره ی این روند در نوشته های آینده سخن خواهم گفت.

برنامه ی به روز کردن وبلاگ همانند گذشته بر می گرده به واپسین روزهای هر

 هفته،پنجشنبه ها یا شب های آدینه و بخشهای دیگر نوشته های شکسته ساز مانند

 پارسیان آزاد منش ادامه خواهد داشت.

پیروز باشید

 

جان کبری رحمانی را نجات دهید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:1   کیوان  | 

بخش بزرگی از مبارزات ایرنیان در برابر بیگانگان،مبارزات فرهنگی است.هنر پارسیان 

 همواره زبانزدهمگان بوده راهی برای مبارزه فرهنگی شد.افسوس که امروز برای خود

ایرانیان هنر پارسیان به ویژه در زمینه ی موسیقی ناشناخته مانده است.

برگرفته از دو قرن سکوت(عبدالحسین زرین کوب):

پس از یورش تازیان،ترانه های پارسی اندک اندک بر حدی های تازیان برتری یافت و

 موسیقی و آواز پارسی در اندک زمان فراخنای بیابانهای عرب را نیز فروگرفت.هم از

 آغاز عهد بنی امیه در مکه و مدینه و شام و عراق،بسا کنیزان خواننده و بسا خنیاگر به

آهنگها ی پارسی ترنم می کردند.در کتاب اغانی داستانهایی هست که نشان می دهد تازیان

 تا چه اندازه شیفته ی آهنگها ی دلپذیر پارسی بوده اند.درباره ی سعید بن مسجح که

 یکی از قدیمی ترین خنیاگران عرب در روزگار معاویه بود،آوردنه اند که آواهای خویش را

از روی آهنگهای ایرانی می ساخت.جمله نوشته اند که وی بر گروهی از ایرانیان که در کعبه

 مشغول به کار  گل بودند گذشت.آوازهایی که آنها هنگام کار می خواندند شنید و چیزهایی

بدان شیوه به تازی ساخت که نزد تازیان بس مطبوع و دلپذیر افتاد.همچنین روایت کرده اند

 که این سعید بن مسجح نخست بنده ای بود.روزی آوازی پر شور خواند.خواجه اش چون

شنید از او پرسید ازکجا آموختی؟پاسخ داد این آهنگ پارسی است که من آنرا شنیده ام و به

 عربی نقل کردم.خواجه را بسیار خوش آمد و او را آزاد کرد.

ذوق به آهنگهای پارسی ،ذوق به زبان پارسی را نیز در تازیان بر می انگیخت و در ترانه

 ها و نغمه  هایی که شاعران تازی گوی می سرودند الفاظ و ترکیبات و حتی جمله ها و

 مصرعهای تکرار می شد.

نوشته اند که وقتی سعید بن عثمان از سوی معاویه فرمانروایی خراسان یافت  به آن

سوی جیحون رفت و بخارا را بگشود،با خاتون بخارا که کارها ی شهر همه بر دست او بود

 صلح کرد و میان آنها دوستی پدید آمد و خاتون بر این عرب شیفته گشت و مردم به زبان

بخارایی در این باره سرودها ساختند.

سرود در بلخ

اما ترانه ی کودکان بلخ داستانی دیگر دارد.در سال 119 هجری سردار عرب اسد بن

 عبدالله قسری از خراسان به جنگ ختلان رفت.اما کاری از پیش نبرد و پس از رنجهای

بسیار که دید شکسته و ناکام بازگشت.چون در این بازگشت به بلخ رسید مردمان بلخ در حق

او سرودها گفتند،طعنه آمیزو تلخ به فارسی که کودکان شهر می خواندند و این ازکهنه ترین

 سرودهای کودکان است که در تاریخها آمده است.

 *از ختلان آمدیه                        برو   تباه   آمدیه

  آباره باز آمدیه                       خشک و نزار آمدیه *

به امید انکه کودکان این سرزمین کهن  سرود آزادی و پیروزی بخوانند.

در نوشته های آینده به زبان پارسی و آنچه  ما باید در برابر این زبان کنیم،خواهم پرداخت.

و در نوشته های دورتر به آشنایی با موسیقی و موسیقی دانان پارسی خواهم پرداخت.از

دیدگاها و راهنمایی های شما سپاسگزارم.

 با امضاي این تومار از مجامع بين المللي حقوق بشر بخواهيم براي آزادي بي گناهان ايران

 کاري بکنندونیز اعلام بداریم که با هر گونه ظلم در هر جایی از جهان مخالفیم.

(اگر خواستید با نام کوچیکتون امضا کنید اما حتما یک ایمیل قرار بدید)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 20:16   کیوان  | 
 شعر دکتر شفیعی کدکنی که گفته بودم کامل می کنم و آشنایی با ایشون:

بزن آن پرده، اگرچند تو را سیم
از این ساز گسسته
بزن این زخمه، اگرچند دراین کاسهٔ تنبور
نمانده‌ست صدایی
بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بردم راه به جایی.

پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانهٔ جغد نگر،
کاسهٔ آن بربط سغدی
ز خموشی
نغمه سر کن که جهان
تشنهٔ آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد
که خاموش
درین ساز تو بینم.

نغمهٔ توست، بزن
آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این «پرده برافتد»
من و تو نیز نمانیم ـــ
اگرچند بمانیم و
بگوییم همانیم . .
.

محمدرضا شفيعي كدكني

شفيعي كدكني در سال 1318 در كدكن روستايي در پيرامون

تربت حيدريه چشم به جهان گشودآموزشهاي دبستاني و

 دبيرستاني را  درمشهد به پايان رساند در دانشگاه مشهد در

رشته زبان و ادبيات فارسي ليسانس گرفت از دانشگاه تهران با

 درجه دكتري فارغ التحصيل شداو ابتدا شعرهايي در وزن قديم

مي گفت ولي بعد ها اين شيوه را كنارنهاد و به نوگرايي رو آورد 

 و این هم شعری است که دوستی  در بخش دیدگاها(کامنت)

لطف داشتن و نوشتن  و البته شاعر رو نمی شناسم.سپاسگزارم از ایشون

 

 دیگر از تو بانگ طرب         کی برخیزد نیمه شب
از چه تو بستی لب ز سخن     ساز شکسته چون دل
ننوازد کس دگر تو را در دل شبها                                                                                              که نیاید از دلت چرا ناله گیرا
مرو از پیش نظرتا که مگر          از دل نروی
بفکن ناله مگر                          چون دل من پر خون نشوی
ساز شکسته دگر از چه فغان نکنی        سازشکسته غم دل تو بیان نکنی
یاری یادت نکندز آن که دگر                خود ز نظر دوری
لب بر بستی که دلی چون دل من           شب نزند شوری
نه مونسی نه آشنایی                        نه دلبری نه دلربایی
مهجوری شیدایی    رسوایی                                                                                                                   در این کنج تنهایی
نه خیالی نه وصالی نه امیدی               نه به دل از عشقی سودایی
ساز شکسته دگر از چه فغان نکنی        ساز شکسته غم دل تو بیان نکنی

یلدا شب خوبیو براتون آرزو می کنم.

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 23:15   کیوان  |