نخست سخنی با خوانندگان:

درود بر شما

ساز شکسته چندین ماه فراموش شدو در گوشه ای خاک می خورد تا امروز که دوستی آمد و ساز خاموش را  کوک کرد و به دست من داد.آنان که دستی بر ساز دارند می دونن که با ساز شکسته می شه نواخت ولی با ساز نا کوک نمی شه. اینبار چند قدم مانده به کوی پاییز،برگشتم تا برای شما بنوازم و از شما بیاموزم.ممنونم از همراهی همه دوستان و سپاس از دستان پاکی که ساز را کوک کرد و دوباره به من انگیزه ی نوشتن داد.

………...............................................................................................................................

کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین  رو خوندین؟

اگه نخوندین چیزهای زیادی از دست دادین.این جمله ها ی زرین رو از اون کتاب بیرون آوردم.

دوست دارم دیدگاه های شما رو هم بدونم.کدوم جلمه رو با ارزش و تاثیر گذار می دونید؟

  • گذشته و آینده زمان حال را به سرقت می برند.
  • انتقاد پیوسته نوعی مشکل روانی است که کم کم منجر به بیماری روماتسیم می شود.
  • پس از اینکه دریا از تلاطم ایستاد کشتی های نجات فرا می رسد.
  • زندگی همانند یک آینه است و ما در دیگران،بازتاب چهره ی خودمان را می بینیم.
  • هر قدر انسان بیشتر بداند مسئولیتش بیشتر خواهد بود.
  • نفرین همیشه به گوینده ی آن بازمی گردد.
  • (بام ذهن آدمی حیاط خانه ی خداست)

......................................................................................................................................

خودم و خودت۱:

خودت:این جمله ی آخرو از کجا آوردی؟چقدر آشناست.مطمئنی از همین کتابه؟

خودم:نه! راستش دیدم قشنگه خوشم اومد گذاشتمش جمله ی حسین پناهیه.(ببینم کی حواسش جمه)

خودت: چه لوس!چند وقت نبوده با مزه شدی.ببینم تو قدیما یه جور دیگه می نوشتی پس زبان فارسی و پاک سازی و اینا کجا رفتن؟

خودم:ولمون کن بابا حوصله داری.سری که درد می کرد و این همه دستمال بستم چی شد؟بگذار یه باردستمال رو  باز کنیم ببینیم چی میشه.

خودت:همین شمایید که با بی تفاوتی فرهنگ مارو نابود کردید.

خودم:دیگه داری زیادی گیر می دی.ببین خود تو جمله ی نخست چند تا واژه ی نا پارسی به کار بردی:

آخرـمطمئن ـ چقدرـکتاب

خوش باشید و پیروز

در پناه راستی.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 22:36   کیوان  | 
پس از برافتادن دژ ،بابک به ارمنستان گریخت جامه ی مسافران و بازرگانان را به تن کرد و از چوپانی

گوسفندی خرید.چوپان نزد سهل بن سنباط،امیر ارمنستان برفت و خبر برد.دانستند که بابک آمده است.

افشین پیش از آن به همه ی حکام و امیران آذربایجان و اران و بیقلان و ارمنستان نامه ها فرستاده بود

و آنان را بدان واداشته بود که در فرو گرفتن بابک با او کمک کنند.سهل بن سنباط چون ازآمدن بابک به

ارمنستان آگاهی یافت بر نشست و به دیدار او رفت و بابک را با لطف و اکرام به سرای خویش مهمان

 برد و..

به راستی با نگرش به سرگذشت بابک با درسهای فراتاریخی روبه رو می شویم.اینکه سرانجام یک

ایرانی به سود بیگانه بابک را سرکوب کرد.اینکه کسی که بابک به او پناه برده بود و خود را در جامه

ی دوست نمایان کرده بود یعنی سهل ابن سنباط،در عیان دوست بود در نهان دشمن.این دشمن دوست

نما از دسته ی خود فروخته گان شرف ودوستی است.به راستی به چه ارزشی دوست فروشی کرد؟

همانگونه که می بینیم در آن زمان نیز همه چیز فروختنی بود و زر پی و پول پایه گان تنها برای

 زمان ما نیستند.و چه پستند کسانی که میهن خود را می فروشند.آیا فروشنگان شرف و دوستی

 جایگاه فروشندگان پیش از خود را نمی بینند؟

سهل بن سنباط نزد بابک رفت و چون او را دید دستش را بوسید و گفت:سرور من،آهنگ کجا داری؟

گفت:اندیشه دارم به سرزمین روم بروم.گفت:کجا می روی؟به دژ من پناه بر و من غلام و خدمتگزار

تو ام.چیزی نگذشت که برو خدعه کرد وی را به دژ خویش  برد و از او پذیرایی بسیار کرد و نامه

ها به  افشین نوشت.سپس یک روز با هماهنگی افشین به بابک گفت:تو در این دژ مانده ای و دلتنگ

شده ای،من در اندیشه ی آنم که امروز به شکار روم و باز و سگ با من هست،اگر خواهی با ما

 بیرون  بیا که از دلتنگی و غم برهی.گفت:آری پس بیرون رفتند .در زمانی که به شکار گاه رسید

 ناگهان سوارانی بابک را محاصره کردند و گفتند؟:از ستور خود پیاده شو.گفت:از کجایید؟گفتند:از نزد

 افشین آمده ایم.بابک رو به سنباط گفت:خدای ترا زشت کند.اگر مالی از من می خواستی هر چه می

 خواستی به تو می دادم.سپس او را نزد افشین بردند.افشین بر او نگهبانان گماشت تا  به نزد  معتصم

بروند.معتصم  می خواست تا مردم بابک را به رسوایی و خواری بینند.بفرمود تا فیلی بیاوردند و بابک

را لباس زیبا در پوشیدندو کلاه سمور بر سر نهادند و او را با انبوه مردم بر درگاه معتصم بردند.معتصم

 دژخیمی را فراخواندو فرمان داد تا هر دو دست بابک قطع کند.خونسردی و بی پروایی دلیرانه ای که

 بابک در رویارویی با مرگ نشان داد شایسته ی قهرمانان بود.نوشته اند چون یک دستش بریدند دست

دیگر در خون زد و در روی خود مالید و همه  روی خود را از خود سرخ کرد معتصم گفت این چه

 عمل است؟

گفت در این حکمتی است شما هر دو دست و پای من بخواهید برید من روی خویش از خون خود

سرخ کردم تا چون خون ازتنم بیرون شود نگویند که رویش از بیم زرد شد.باری بابک در دم مرگ

 نیز این همه شکنجه رابه سردی گزراند و هیچ سخن نگفت و دم بر نیارود.معتصم بفرمود تا او را د

ر جانب شرقی بغداد بر دار کردند.

بابک خون خود را پیش کش رگهای آزادی کرد.نام بابک در کنار آزادی جاودان شد او هرگز نمرد

چرا که آزادی را نمی توان کشت.و سرانجام بابک زمینه روی کار آمدن نخستین فرمانروایی ایرانی

پس از تازش عربان،طاهریان را فراهم کرد.پرونده ی این بخش از نوشته های پارسیان آزادمنش

روبا یک پرسش می بندم.

چرا هرگز هیج نامی از بابک خرمدین در کتابهای تاریخی درسی نیامده است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 22:33   کیوان  | 

بابک در سال 200 هجری به نام آیین خرم دینان و برای ادامه ی نهضت جاویدان مزدکی برخواست.به زودی

پیروان او بسیار شدند و شمار زیادی از کشاورزان و روستاییان به یاری او برخاستند.

در این بیست سال مامون و معتصم برای برانداختن او چاره جوییهای بسیار کردند.لشکرهای بسیار برای

 دستگیر کردنش فرستادند.اما گذشته از نا رضایتی مردم که حاضر نبودند بار دیگر استیلای عربان را تحمل

 کنند،تنگی راهها و سختی سرماهای آن حدود ،همواره سرداران مسلمان را با ناکامی و شکست روبه رو

 می کرد.در سال  220 هجری معتصم یک امیرزاده ی ایرانی نژاد به نام افشین را به جنگ بابک فرستاد.

پس از اینکه از سال 200 هر سال بابک هر یک از فرماندهانی که به پیکار او آمده بودند،از پای در آورده

 بود.پیکار بابک با افشین در حصارهای محکم و طبیعی جبال آذربایجان،مدتها به طول انجامید داستان این

 جنگها را مورخان به تفصیل نوشته اند.این جنگها مدت 3 سال از سال 220 تا 223 هجری ادامه داشت.

معتصم براین مهم افشین را اکرام بسیار کرده بود .بابک در حصارهای محکم و ایمن بود هفت ماه سر از حصار

بر نیاورد و با سپاه افشین نبرد نکرد.افشین دلتنگ آمد و ملول شد..به معتصم نامه نوشته بود و ازودرهم

خواسته بود.معتصم صد شتر بار دهرم با سیصد غلام ترک همراه وی فرستاد.چون بغا به  جایی که تا اردوگاه

 افشین سه روز راه بود برسید،افشین  نامه کرد که یک ماه همانجا درنگ کن و آوازه درانداز  که این مالها

 فلان روز نزد افشین برم،تا چون جاسوسان بابک این خبر را بدو برسانند مگر برای تاراج این مال آهنگ تو

 کنندو از حصار خویش بیرون آیند.چنین کردند و آن روز بابک با 5 هزار تن سوار بیرون آمد.اما بغا به دستور

 افشین درهم ها را شبانه به جای گذاشته بود و شتران بی بار خود آورده بود.حیله ایی که افشین کرده بود در

 نگرفت و باباک بی آن که گزندو آسیب بزرگی بیند مقداری غنایم به چنگ آوردو بازگشت...

سپاهیان بابک که پناهگاههای استوار داشتند و از برف و سرما رنج بسیار می بردند دلیرانه پایداری می کردند.

اما یاران افشین که به سرمای سخت و راههای دشوار عادت نداشتند و رفته رفته ملول می شدند.دوسال بدین

گونه گذشت از سپاه افشین بسیاری هلاک شدند.اما معتصم همواره سپاه تازه می کرد.

سرانجام افشین آهنگ تسخیر حصار بابک کرد.چون در یک فرسنگی آن فرستاد و گفت شما میهمان مایید.در

این ده روز که به سوی حصار ما می آیید خوردنی نیافته اید ما را جز این چیزی نبود.افشین آن نزلها نگرفت

 و همچنان باز پس فرستاد و به بابک پیغام داد که:ما را خوردنی به کار نیست و می دانم که تو این کار بدان

 کردی تا سپاهیان ما را شماره کنی.در این سپاه سی هزار مرد جنگی است و با امیر المومنین سیصد هزار

 مسلمانند که همه با او یکدلند .اکنون تو بهتر دانی ،خواهی به زنهار آیی و خواهی جنگ کنی.

بابک که نمی خواست به زنهار خلیفه در آید جنگ را بر گزید پس درهای حصار محکم کرد و در آنجا بماند.

افشین نیز بر گرد حصار،لشگرگاه ساخت و خندق کند و همانجا نشست روزها از حصار بابک آوای چنگ و

 رود می آمد و چنین فرامی نمودند که از سپاه دشمن پروا ندارند اما شبها گروهی را همواره به شبیخون

 می فرستادند.جنگهای خونین و کشتارهای سخت روی داد و بسیاری از سپاه بابک تلف شدند.

سرانجام بابک در کار فروماند.بابک بر آن شد که با افشین حیله سازد.بر بام حصار بر آمد و گفت:منم بابک،

افشین را گویید نزدیکتر آید تا با وی سخنی گویم.افشین به پای دیوار بر آمد.بابک زنهار خواست و گفت گروگان

 من پسر مهترم است او را به نواگیر و برای من زنهار خلیفه بستان.بر این قرار نهادند و لشکریان افشین حصار

 را رها کردند و به جای خویش باز آمدند.چون شب در رسید بابک کسان خود را بر گرفت و با پنجاه مرد که با

وی در حصار بودند بیرون شد و به کوهها رفت و از آنجا به ارمنستان گریخت...

یکی از نکته های شگفت آور تاریخ همکاری افشین  بزرگ زاده ی ایرانی با تازیان برای سرکوب بابک

 بود و شگفت  آنکه از میان آنهمه سردار تازی،سرانجام یک ایرانی دژ بابک را برانداخت.همانگونه که در

 این نوشته خواندیم معتصم از دربار بغداد غلامان ترک به آ ذر بایجان فرستاد.در آن زمان برخی از سران ترک

 به خلیفه نزدیک شده بودند و با او همکاری داشتند و برای همین چنصد غلام ترک را به آذربایجان فرستادند.

آذربایجانی که در آن زمان مانند امروز تهی از هرگونه مردمان ترک نژاد بود وگرنه چرا در تاریخ نوشته نشده

غلامان ترک را به ترکستان فرستادند و در سرزمینی که خود ترک دارد چرا باید به آنجا ترک فرستاد؟

 ایرانیان آذری با پایداری خود در کنار بابک ایستادند و سرخ جامه گان به خاک آذربایجان با خون خود رنگ

آزادی زدند.آنها که پول می گیرند تا تاریخ شویی کنند بدانند که نام آذری نیز همانند دیگر ایرانیان با آزادی

 پیوند داشته است. آنها نمی توانند اندیشه ی آزادگی یک میهن را بشویند.در بن و نهاد ایرانیان آزادگی نهاده

 شده است که هیچ تاریخ شویی نمی تواند این را از ما بستاند.در نوشته ی های آینده بیشتر به تاریخ شویان

می پردازم. هر چندکه اگر روند دیدگاه ها اینگونه باشد خود به خود به نوشته ی پایانی شکسته ساز نزدیک

می شویم.نوشته ی آینده را هفت روز دیگر درباره ی دستگیری بابک و نگاه تاریخ نویسان تازی به او

خواهیم خواند.این تن پوش(غالب) آزمایشی است اگر ایرادی هست پوزش می خوام.

پیروز باشید.

سازنده ی خط میخی پارسی باستان کیست؟(داریوش)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:59   کیوان  | 

از آن جایی که درباره ی بابک سخن گفتن دشوار است با به کار بردن دو سرچشمه از  دو کتاب بابک

خرمدین سعید نفیسی و دو قرن سکوت دکتر زرین کوب،در چند نوشته با یکی از بزرگترین و آزادمنش ترین

ایرانیان آشنا می شویم.شناخت باباک بر هر ایرانی بایسته است چرا اگر امروز کشوری به نام ایران داریم

 نام ایران بر بابک ها ابومسلم ها استادیس ها مازیارها مقنع ها و همه ی کسانی که جان در ره آزادی مردم

ایران دادند،می بالد.در دو قرن خاموشی ایرانیان در برابر یورش بیگانگان خروش آزادی از نهاد شیرانی

چون بابک برآمد.شناخت بابک که آذرآبادگان ایران را ز دست بیگناگان رهانید خودپاسخی است جاودان

برای جدایی خواهان و میهن فروشان که در نوشته های آینده بیشتر به آنها خواهم پرداخت.از سویی

فراموش نکنیم خواندن تاریخ ایران گنجایش وِیژه ی خود را نیز می خواهد.بر ماست که شناسنامه ی

 درخشان خود که همانا تاریخمان است را به نیکی بشناسیم.اما اگر با خواندن چند کتاب دچار بسته نگری

 و تعصب بی جا شویم همان بهتر که نخوانیم!.دشنام دادن به تازیان و کوچک کردن آنها و یا کوچک

 شمردن دیگر دشمنان ایرانیان از ایران منشی و آزاد منشی به دور است.مگر نه اینکه کوروش همه ی

 آیین ها و باورها را گرامی داشت.مگر نه اینکه در شاهنامه به همان اندازه که از توانمندی رستم گفته

 شده،از توانمندی و برتریهای دشمنان رستم نیز گفته شده است.

دشنام دهنده گان دو دسته اند:

یکی بسته نگرانی بی گنجایش هستند که با خواندن یکی دو کتاب تاریخی و یا  هفته نامه و کمتر ازآن،

تا جایی که می توانند دشمنان ایران را کوچک می کنند.ودیگری  جدایی خواهانی هستند که دم از ایران

دوستی و ایران پرستی و کوروش دوستی و بالیدن به تاریخ می زنند،اما برای ایجاد تنش مانند نژاد

پرستان دو آتشه بر دیگر گروه های ایرانی که آنها نیز آریایی نژاد هستند می تازند و دشنام می دهند.

ایرانی هرگز نژاد پرست نبوده و نیست آنکه دشمن ایرانی را خُرد شمارد،خود خُرد مغز و کوته اندیش

است.

در این راستا افزون بر دیدگاه های شما به چیزی فراتر از دیدگاه  به یک چاره اندیشی و برخورد هماهنگ

با این افراد  نیازمدنیم.این یکی از گامهای بزرگ در راستای مبارزه با جدایی خواهان است.

بابک در روزگار نیرومندی تازیان و در زمانی که فشار بسیاری روی مردم بود و مردم رابیش از  پیش

 سرکوب می کردند،برخواست و چون یک تن دربرابر یک سپاه هزاران نفری ایستاد.بابک ویارانش

بزرگترین و با ارزش ترین کاری که انجام دادند از میان برداشتن و از پای درآوردن سرشناس ترین

 فرماندهان سپاه عرب بود.پس از بابک دیگر کسی نبود که در برابر موج آزادی خواهی ایرانیان بایستد

بابک و یارانش آنها را از میان برداشته بودند.از آنجایی که تاریخ نویسان پس از بابک همگی بیگانه گرا

 و تازی شیفته بودند،درباره ی هویت این آزادمرد دستکاری بسیار کرده اند.از این رو در واپسین نوشته

به آنچه که آنها به بابک نسبت داده اند می پردازم.

ابوحنیفه در اخبار الطوال می نویسد:مردم در نسب و مذهب بابک اختلاف کرده اندو آنچه بر من درست

 آمده و ثابت شد این است که او از فرزندان مطهر بن فاطمه دختر ابومسلم بوده است و طایفیه ی فاطمیه

 ازخرمیه به وی منسوب اند.

                                               شناخت خرم دینان

نخستین بار که نامی از خرمیان در تاریخ پیدا می شود  در سال 162 هجری است که به گفته ی نظام الملک

در سیاست نامه در ایام خلیفه مهدی باطنیان گرگان که ایشان را سرخ علمان خوانند با خرم دینان دست

 یکی کردند و گفتند ابومسلم زنده است.پس از بابک نیز تا بیش از هفتاد سال دیگر نزدیک 300 سال این

 جنبش بزرگ ملی ایران ادامه داشته است چنانکه گذشت باز هم تا میانه های قرن ششم خرم دینان در

 آذربایجان بوده اند.شورش خرم دینان نه تنها دین تازیان و دستگاه خلفا را تهدید می کرد،که برای

شاهزادگان  ایرانی نیز که همواره به بهانه ی دین زرتشت،مردم با به سود خویش و رویاروی تازیان فراز

 می آوردند،خطر بزرگی بود.این آیین خرمی که انگار تنها بازمانده ی دین مزدک بود و هنوز در گرگان و

دیلمان و آذرآبادگان و ارمنستان و همدان و دینور و ری و سپاهان شمار بسیاری از پیروان داشتند،با

اندیشه ی  دهقان زادگان جهانجوی که خواب برپایی دولت ساسانیان را می دیدند سازگار نبود.بدین رو

 بزرگان و دهقان زادگان ایرانی در سرکوب بابک با خلیفه ی تازیان هم داستان بودند.

درباره ی اندیشه ی های خرم دینان سخن بسیار است.آنچه که تا اندازه ی بوی حقیقت می دهد این است که

به تناسخ و بازگشت روح باور داشتند و مانند مزدکیان برخی چیزها را مشترک و مباح می شماردند.

مذهب خرمدین از دو عنصر اصلی مرکب بوده است:

نخست یک عنصر آریایی ایرانی پیش از اسلام که شاید برخی از عقاید مزدکیان جزو آن بوده و دوم یک

عنصر ملی ایرانی پس از اسلام که مانند همه ی جنبش های دیگری بوده است که در گوشه و کنار ایرانیان

میهن پرست برای کوتاه کردن دست توانایی و بیدادگری خلیفه تازی پیش آورده اند .

                                                جاویدان پسر شهرک

جاویدان استاد و پیشوای بابک بود و نیز پیشوای خرمدینان پیش از بابک بوده است.ابن واضح یعقوبی در

کتاب البدان می نوسید:مردم شهرهای آذربایجان مخلوطی از عجم آذری و جاودانیه که مردم شهر بذ باشند

که بابک در آنجا بود.طبری در وقایع سال 201 می نویسد:در این سال بابک خرمی بر کیش جاویدانیه بیرون

آمد و ایشان پیروان  جاویدان بن سهل خداوند بذ بودند و دعوی کرد که روان جاویدان درو دمیده شده است.

 پی نوشت:

نوشته های سیاه رنگ از دو کتاب دو قرن سکوت(دکتر زرین کوب) و بابک خرمدین(سعید نفیسی)برگزیده

شده.د=درود بر او و خاندانش.در پاسخ دوستانی که پرداختن به جدایی خواهان یا تجزیه طلبان را با ارزش تر

دانستند،شناخت بابک خرمدین از دیدگاه من پیش نیاز آغاز آن نوشته هاست.از شما هم خواهش می کنم با

دیدگاه های خودتون در این راستا هم اندیشی چاره جویی و یاری کنید.دوستانی که می خوان دیگر نوشته های

پارسیان آزادمنش رو بخونن از بایگانی جستارها تاریخ روگزینش کنند

پیروز باشد.

شش شب کنسرت استاد شجریان در تالار وزارت کشور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:14   کیوان  | 

در نوشته ی پیش به سیاست سرکوب عباسیان و دشواری ها و نا آرامی ها ی پدید آمده پرداختم.در این نوشته به سیمای پایتخت عباسیان و چاپلوسی درباریان در نتیجه سست شدن خلافت هارون می پردازم:

پس از شورشهای خراسانیان عباسیان در پی جایی بودند نزدیک به ایران و از سوی نزدیک به عربستان.

از آنجا که کوفه به خاندان علی گرایش و ارادت داشت،بصره نیز جای دور افتاده بود.نیاز بود شهری تازه برآرند.بدین گونه به فرمان منصور این شهر را ساختند و نام بغداد از روستایی در نزدیکی اش گرفته شد.بغداد شهری شد که در آن روزگار در همه ی جهان مانند نداشت.کاخهای خلیفه و بزرگان شهر با حرم سراها و خواجگان و کنیزان ،این شهر را شهری خیال انگیزو شهر هزارو یک شب کرد.کاخهای خلیفه با فرشها و اوانی و پرده های زیبا شکوه و بزرگی ویژه ای یافته بود.بغداد که در کنار خرابه های کهن تیسفون ساخته شد،شهری بی مانند گشت که آوازه اش در همه جا پیچید.بازرگانان و سوداگران از هر شهر و دیاری درین شهر بار می افکندند.کاروانسرای های آن همواره از بازرگانان و جهانگردان آکنده بود.شصت هزار گرمابه در این شهر وجود داشت.

در میان این زیبایی ها هارون پس به قدرت رسیدن با کنار گذاشتن برمکیان و سرکوب آنها و جایگزین کردن یک سرکوبگر در آن کاخهای زیبای خود نا آگاه از همه چیز روز به روز پایگاه خود را سست تر می کرد.سرکوب گران چاپلوس به نزد او می آمدند از یک سو مردم را سرکوب می کردند از سوی دیگر ستایش گوی شکوه خلافت می شدند تا هارون را از آنچه بر او می گذشت بفریبند.چاپلوسی در تاریخ فرمانروایی های زور و سرکوب گر ابزاری کارآمد و فریبنده بوده است.

دهقانان بزرگ "بزرگ زادگان ایرانی" بی آنکه مهر خود را به گذشته ی ایران فراموش کنند نقشه های خویش را پی می گرفتند.مردم ایران بزرگترین قربانی هوسخواهی های آنها شدند.دهقانان و بزرگ زادگان ایرانی هنگامی که خلیفه آنها را با دارایی بخشیدن خشنود می کرد،مردم را فراموش کرده همرنگ ستم می شدند.از نمونه های آشکارش یاری کردن مامون در رسیدن به قدرت و پیروزی بر هارون بود.عباسیان خلیفه به خلیفه سست تر شدند و شورشهای مردمی سال به سال پر رنگ تر.......(دو قرن سکوت)

در میان نوشته سخن از چاپلوسی گفتم فرهنگی بدی که بدبختانه در تاریخ ایران همواره بوده و امروز نیز هست.چاپلوسی ستم پرور است و با بزرگنمایی های بی هوده ای که دربرابر یک نفر انجام می دهند از او فردی دیکتاتور و ستم ورز می سازند.چاپلوسی آرام آرام بدی های فرد را بر او می پوشاند  .دشمنان راستین یک نفر کسانی هستند که بازدارنده های درونی او را نیرو می بخشند و چاپلوسان از این دسته اند.

خشنود می شم اگر دیدگاهتون رو درباره ی چاپلوسی و آسیبهای فرهنگی اون بهم آگاهی بیشتر بدید؟

ادامه ی نوشته ی پارسیان آزادمنش رو پس از آگاهی دادن درباره ی آذرآبادگان و زبان آذری وپیش زمینه ی آشنایی با بابک پی می گیرم.کوشش من اینه که شکسته ساز رو هفتگی روزآمد کنم اگر زمان باشه.

...............................................................................................................................

شما که قانون های انسانی را باور دارید شما که خواستار برابری زن ومرد هستید این پیوند را بخوانید و پایش را امضا کنید.هر چه زودتر امضا کنیم،زودتر به برابر خواهان پیوستیم.امضا کردن کمترین کاری است که می توانیم برای دستیابی به قانون های هماهنگ با حقوق بشر انجام دهیم.

بیانیه ی یک ملیون امضا برای دگرگونی قوانین تبعیض آمیز

من از مرگ و طناب دار وحشت دارم نجاتم دهید(کبری رحمانپور)

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:22   کیوان  | 

 

در نوشته های پیشین پارسیان آزادمنش به به پا خواستن ابومسلم و روی کار آمدن عباسیان پرداختم.کوچکتر که بودم گمان می کردم سیاه چالها و شکنجه گاه ها ،جلاد ها و شکنجه گر ها به زمانهای دور تاریخ بر می گردند و در جهان امروز ما جایی ندارد.اما این گمانه  بس نادرست بود.جهان امروز ما نیز از شکنجه گاه ها سیاه چالها و شکنجه گر ها پر شده است.تنها رنگ و ساختمان آنها دگرگون شده.اگر ژرف بنگریم می بینیم که در تاریخ ایران هر زمان فشار و سرکوب بر روی مردم بیشتر شده،خروشهای مردمی و شورشهای مردمی برای رهایی از ستم بیشتر و پر رنگ تر شده.این در تاریخ ما بارها روی داده است.آشنایی با تاریخ ، روشنگر و گره گشای دشواری های امروز است. در این نوشته نیز با یکی از بارز ترین نمونه ها آشنا می شویم:

به راستی که دولت عباسیان،خود دولت غدر و خیانت بود.دولتی که حاصل رنج و کوشش موالی و آزادگان خراسان بود اما آنها هیچ از این یاران فداکار خویش به سزا قدردانی نکردند،سهل است همه ی کسانی که در راه آنها فداکاری کرده بودند را هلاک کردند.

برمکیان از بزرگان و نام آوران بلخ بودند.نیاکان آنها،معبد نوبهار که پرستشگاه بوداییان آن شهر بود را اداره می کردند.زمینهای زیادی نیز در کنار این پرستشگاه بود که در اختیار داشتند.پس از براندازی امویان،خالد بن برمک،از نام آواران این خاندان،به ابوالعباس سفاح پیوست و مقام وزارت یافت.در دوره ی ابو جعفر منصور نیز همچنان مقام خویش را داشت و فرزندانش در درگاه عباسیان برآمدند و جاه و مقام یافتند و کارهای بزرگ ،همه در دست آنها بود.یحیی بن خالد که پرورنده ی هارون بود نزد وی مکانت تمام یافت.چندان که همه ی کارها بر دست او می رفت و خلیفه را جز نام نبود.این قدرت و بزرگی که یحیی و فرزندانش در دربار هارون به دست  آوردند ناچار خشم و رشک درباریان را می انگیخت تا آنجا که هر روز گستاختر شدند و آنها را کافر و فاسد نامیدند و خلیفه نیز که خود از قدرت آنها و از سرمایه دار بودن آنها هراس داشت،در سال 187 هجری فرمان داد جعفر را بکشتند.آن ثروت و سرمایه را مصادره کردند و کسانی که یک روز در بلندای ثروت و قدرت بودند روز دیگر به نان شب نیازمند شدند.با کنار گذاشتن برمکیان که در نزد مردم کارگزارانی نیک بودند،خلیفه در خراسان علی بن عیسی را فرستاد.یک سرکوب گر و یک غارتگر بی آزرم را جایگزین فضل بن یحیی برمکی کرد.علی بن عیسی به غارت چنیدن شهر پرداخت. مردم خراسان کرمان طبرستان گرگان و ری همه او را ستم کاری غارتگر می شناختند.او از غارت های خود هدیه ای ساخت خلیفه را که پیش از او کس نساخته بود،هارون نیز بسیار شادمانه گشت.پس از برمکیان فضای سرکوب و وحشت ایجاد شده بود.مردم ناخشنود چشم به راه کسی بودند که رویا روی این ستم کاری ها برآید.چنان که وقتی حمزه بن آذرک بر ضد این ناروایی ها برخاست بسیاری از مردم با او همراه و پیمان شدند واو اینگونه مردم را فراخوان کرد که: "مگذارید  این ستمگران بر ضعفا ستم کنند."در خراسان و سیستان و کرمان بسیاری از ستم دیدگان فراخوان او را پذیرفتند.جنگهای بسیار روی داد و بسیاری از شهرها بارها دست به دست گشت.هر دو طرف خشونت بسیار نشان می دادند.حتی به کودکان نیز رحم نمی کردند و دولتیان نیز ازآنها انتقام سخت گرفتند.

خلیفه که اوضاع را نابه سامان دید کوشید با وعده وعید دادن به همزه او را آرام کند.حمزه در پاسخ نامه های خلیفه این گونه نوشت:آنچه از جنگ من با کارگزارانت به گوش تو رسیده است نه از آن است که من در ملک با تو سر منازعه دارم و در این کار برتری نام و آوازه نیز نمی جویم.

اداره ی خراسان و چندین شهر از دست خلیفه بیرون شده بود.بسیاری از شهرها را شورشهای اینگونه فرا گرفته بود...(دو قرن سکوت دکتر زرین پور)

بسیاری از بازیهای سیاسی در تاریخ تکرار می شود.آوردن گروهی بر سر کار برای خشنودی و اعتماد مردم و سپس کنار گذاشتن آن گروه پس از آنگه قدرت یافتند.برمکیان از این نمونه ها بودند.از شما دوستان می خوام یاری کنید من رو با دیدگاه هاتون با پاسخ به این پرسشها:

سرنوشت سیاست سرکوب مردمی  چه خواهد بود؟دربرابر سیاست سرکوب چه سیاستی باید در پیش گرفت؟

نوشته ی پسین هفته ی آینده در تارنگار گذاشته می شود ادامه ی پارسیان آزادمنش.

...............................................................................................................................

حسین علیزاده نامزد جایزه ی گرمی ا وارد ارزشمند ترین جایزه ی جهانی موسیقی شد.

کار استاد حسین علیزاده و ژوان گاسپاریان جزو 5 نامزد پایانی چهل و نهمین دوره جایزه ی گرمی در یکی از بخشها  شد.به تماشای آبهای سپید رو پیشنهاد می کنم گوش کنید.

 

زندگی نامه ی استاد حسین علیزاده(سر عشق)  

آشنایی با منوچهر آتشی(همکلاسی)

یلدا شب شب زایش مهر(سارا)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 19:10   کیوان  | 

 

در نوشته ی پیش آنگونه که باید درباره ی ابومسلم روشنگری نکردم،در این نوشته

درباره ی پییشنه و تبار او و هوده های او و شورشهای پس از کشته شدن ابومسلم

می پردازم.از دوست خوبم سارا که با گفته هاش در بخش دیدگاه ها من رو یاری

کردسپاسگزارم.

ابومسلم که بود؟

 

در باره ی زادگاهش نا هم سانی دیدگاه وجود دارد.برخی زادگاهش را مرو وبرخی

سپاهان(اسپهان =اصفهان) آورده اند.درباره ی روزگار کودکی او نوشته ی روشنی

در دست نیست.می گویند در کودکی و جوانی پیشه ی زین سازی می آموخت.درباره

ی دین او نیز نا هم سانی دیدگاه پدید آمده از سویی او برای براندازی بنی امیه

 مردم را به بنی عباس فراخوان کرد و پیش از سقوط بنی امیه شورشی که در آن

 مردم گرایش به اندیشه های مانی که رویا روی اسلام است،داشتند را سرکوب کرد.

از سوی دیگر نزدیک ترین دوست او سندباد گرایش زرتشتی داشت و مخالف

اسلام بود و درپشتیبانی از او شهری را که مسلمان بودند به خاک و خون کشید.

در کتاب حلاج میر فرطوس نویسنده ابومسلم را دارای دو رفتار و انگیزه می داند.

یکی پیش از بر اندازی بنی امیه که او برای گرد آوری سپاهی ایرانی نخست از

 پشتیبانی عباسیان بهره برد و در این زمان به اسلام گرایش داشت و مخالفان

 اسلام را سرکوب کرد.و پس از عباسیان که رفتاری دگرگونه پیدا کرد با مسلمنان

به مخالفت پرداخت و از آیین های کهن ایرانی پشتیبانی کرد.

 

بی گمان از آنجایی که اوایرانی است همواره در پی پدید آوردن فرمانروایی ایرانی

 بوده و گرایشهای زرتشتی نیز در سر داشته همچنان که نزدیک ترین دوست او

 سندباد چنین بود،بدین سان پس از براندازی بنی امیه آشکا را رویا روی مسلمانان

 و عربان ایستاد که در پایان همانگونه در نوشته ی پیشین خواندید با فریب

 خلیفه ی عباسی کشته شد.در سال 132 هجری نبردی در زاب روی داد و سیاه

 جامگان بر امویان پیروز شدند.پس ابو مسلم در زمان های گوناگون رفتارهای

 گوناگون از خود نشان داد،بی شک همواره هوده ی او رهایی پارسیان بوده است.

ابومسلم اگرچه توانست بنی امیه را بر اندازد،بی گمان با فریب خلیفه ی عباسی

در پدیدآوردن فرمانروایی ناکام ماند و عباسیان پس از امویان روی کار آمدند.

و آشنایی با شورشهایی که پس از ابومسلم روی داد:

 

از دوستان ابومسلم که به خونخواهی او برخاستند سندباد بود.اگرچه تاریخ

 نویسان مسلمان با دیده ی تعصب به قیام و شورش او نگاه کردند،بی گمان

پوشیده نیست سندباد بر ضد خلیفه ی عباسی و برای خونخواهی ابومسلم از

آدمکشان تازی شورش کرد.بر پایه ی نوشته ی تاریخ الفی وی نخست به

ری یورش برد و سپاهش را نیرومند ساخت تا جایی که به صدهزار نفر رسید

 سپس از ری تا نیشابور را گرفت.زمانی که خبر به خلیفه ی عباسی رسید

جهوربن مرار را با سپاهی بزرگ برای سرکوب او فرستاد و در ساوه این رو سپاه

 نبرد کردند که سپاهیان سندباد به شدت سرکوب شدند و گویند در این نبرد از یاران

 سندباد چندان کشته شدند که تا سال سیصد هجری نشانه های کشته شده گان به

 جای مانده بود.هنوز یاد نبرد خونین و دهشتناک سندباد زنده بود که استادیس به

پاخواست.بی گمان شورش استادیس برای خونخواهی ابومسلم نبود.این شورش

برای زنده کردن آیین زرتشتی انجام شد.

 

شورش او در سال 150 هجری در خراسان روی داد.در اندک زمانی سیصد هزار

مرد به یاری وی برخاستند.مهدی در آن زمان خلیفه ی عباسی بود.در نیشابور

 نبردی در گرفت و استادیس نیز سرکوب شد.

 

این شورشها و قیام ها رفته رفته پر رنگ تر شد و تازیان به پایان فرمانروایی خود

نزدیک شدند.در نوشته های آینده به چگونگی پیروزی پارسیان خواهم پرداخت.

 

نخست درباره ی سرچشمه ی این نوشته بگم گه از 2قرن سکوت دکتر زرین کوب

و بخشهایی هم از حلاج نوشته ی میرفرطوس برگرفته شده.درباره ی روند نوشته

هایشکسته ساز،پارسیان آزادمنش،همانگونه که پیشتر گفتم بخشی است برای

شناختگروه هاو کسانی که برای آزادی ایرانیان از بیگانه گان در دو قرن اشغال

ایران کوشیدند پس این نوشته ها تا زمان براندازی تازیان ادامه خواهد داشت.تا پیش از

 نوروز جستارهای نوشته ها اینگونه است:

 

پارسیان آزاد منش،زبان پارسی پاک،گاه شمار و نوشته ای  از شما

(اگر نوشته ای بفرسید)آذرآبادگان و زبان آذری باستان،موسیقی پارسی،آشنایی

 با ابوسعید ابوالخیرو...دیگر جستارهای هم پیوند با هنر تاریخ عرفان.

 

در پاسخ دوستی که درباره ی گسستگی موضوعها و جستارها گفته بودند باید بگم

من برای اینکه روند نوشتاری یکنواخت نباشه پی در پی درباره ی یک جستار

نمی نویسم.و گاهی جستارها هم پیوند هستند برای نمونه آشنایی با آذرآبادگان و

شناخت بابک هم راستای هم هستند و یا زبان پارسی پاک روندی است همیشگی.

درباره ی گاه شمار و نوشته ای از شما:هر کدوم از دوستان و خواننده ها نوشته ی

 ادبی شعر داستان کوتاه و ... که از خودشون دارن به رایانامه (آدرس ایمیل)

 sheksateh_saz@yahoo.comبفرستند در کنار گاه شمار گذاشته می شه.

با سپاس از دیدگاه ها و همراهی های شما

پیروز باشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:20   کیوان  | 

خروج سیاه جامگان ابومسلم را می توان آغاز رستاخیز ایران شمرد.نهضت این سیاه جامگان

 از خشم و نفرت نسبت به مروانیان و عربان مایه می گرفت.هوده و هدف ابومسلم به درستی

از تاریخها بر نمی آید.از این روی درباره ی او میان نویسندگان نا هم سانی در  دیدگاه وجود

 دارد.در کنار هم  نهادن دیدگاهای گوناگون نشانگر این است که ابومسلم برای نمایان کردن

نیروی شگفت ایرانیان در برابر تازیان و پایان برتری آنها بر پارسیان می کوشیده است.

آشفتگی روزگار در زمان بنی امیه به گونه ای بود که گروه های ناخشنود مردمی به سرعت

به پشتیبانی از او پرداختند.آرزوهای بزرگ مرده بود و باورها و دیدگاه ها همه جا رنگ

 دورویی و ریا داشت.دین بهانه ای بود که زیان کسان از پی سود خویش بجویند.آن سادگی

 و آزادگی که اسلام هدیه آورده بود،در دولت مروانیان جای خود را به ستمکاری و

 جهانجویی داده بود.

در چنین روزگاری بود که ابو مسلم فرصت نهضت یافت.دربار ه ی پیشینه و تبار او تاریخ

نویسان نا همسانی دیدگاه دارند.زادگاه او را نیز هر یک به دگرگونه آورده اند.در ایرانی

 بودنش شکی نیست.

در سال 124 هجری نقبای آل عباس که از خراسان به کوفه آمده بودند و آهنگ مکه

داشتند او را در زندان دیدند.چون از زندان رهایی یافت،نزد ابراهیم امام  که از بنی

 عباس بود و آرزوی خلافت در سر می داشت رفت.چون  او را بدید به خراسان فرستادش

 تا کار دعوت بنی عباس را بر دست گیرد.

در خراسان کار او پیشرفت بسیار یافت.در زمانی کوتاه همه ی نا خشنودان در زیر لوای

 او گرد آمدند،چرا که رفتار تازیان همه را از فرمانراویی و حکومت آنها به ستوه آورده

 بود.در زمستان سال 129 هجری وی دعوت خویش آشکار کرد و همه ی دشمنان بنی

امیه به او پیوستند.حتی یمانی ها نیز به یاری او برخاستند.پیش از همه در این میان

 موالی به آن نهضت وفاداری نشان دادند.در زمان اندکی مردم از هرات و پوشنک و مرو

رود و طالقان و مرو و نشابور و سرخس و بلخ و چغانیان و تخارستان و ختلان و کش و

نخشب به سپاه او پیوستند.در تاریخ بلعمی اینگونه نوشته شده:< و ابومسلم یاران خویش

را بفرمود تا سیاه پوشیدند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامه ی سیاه پوشید که

 ما سیاه پوشیدیم و نزدیک زایل شدن ملک بنی امیه است و مردمان نسا و باورد و مرو

 الرود و طالقان همه جامه سیاه کردند به فرمان ابو مسلم. >

بدین گونه ابو مسلم با سپاهی گستاخ و جنگ آور و دست از جان شسته،به مرو آمد.از

 آنجا سپاه اواندک اندک به همه جا پراکنده گشت و بنی امیه را در همه جا دنبال کرد.سیاه

 جامگان ابو مسلم سپس راه عراق در پیش گرفتند.سر انجام با وجود پایداری بنی امیه،

کوفه تسلیم شد.خلیفه ی بنی امیه واپسین نیروی خود را گرد آورد.در زاب سرزمینی در

 موصل،سیاه جامگان با بنی امیه در افتاند.جنگی دشوار رخ داد.مروان گریخت و بسیاری

ازسپاهیانش کشته شدند.واقعه ی زاب فرمانروایی بنی امیه را پایان داد و در پایان یک

صده ،پیروزی ایرانیان را بر عرب پدید آورد.این نخستین بار پس از صد سال بود که

سپاهی پارسی بر سپاه تازی پیروز شد.اگر چه ابومسلم نتوانست فرمانروایی ایرانی پدید

 آورد،بی گماه او پایه گزار چنین قیامهایی در آینده گردید و خودباوری ایرانیان رادر برابر

 عربان که خود را از نژاد برتر می دانستند بیشتر کرد و کوششها برای مبارزه با

 فرمانروایی تازیان پررنگ شد.

بد بختانه ابومسلم به سادگی فریب خورد و کشته شد او که در خراسان فرمانروایی نیروهای

 ایرانی رادر دست داشت به نزد خلیفه ی عباسی آمد.منصور که ابومسلم را خطری برای

خلافت خود می دانست او را به گفتگو فراخواند و در میان گفتگو گروهی که پشت در آماده

 بودند را فراخواند و جان این مرد آزاد منش را گرفت.و این سر انجام سردار سیاه جامگان

 بود که فرمانراویی بنی امیه را بر انداخته بود.پس از کشته شدند او قیامها و شورشهایی

 پدیدآمد.سنباد از دوستان نزدیک ابو مسلم  یکی از این بزرگترین این شورشها را رهبری

 کرد وپس از سنباد شورشهایی در دماوند تبرستان طالقان روی داد که  در کنار سیاست

 تازیان با دین اسلام هم به مبارزه می پرداختند.

به هر روی  ابومسلم و سیاه جامگان در برابر کسانی که دین را ابزار سودجویی و زورگویی

 مردم نهاده بودند به پا خاستند و پایه گزار بسیاری از شورهای مردمی شدند.

درود بر کسانی که در برابر ستم پیشگی و زور گویی  آرام نمی شینند و نامشان جاوید باد.

بر گرفته از کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:27   کیوان  | 

 

 

تاریخ را هرگز نباید از یک دریچه و از یک دیدگاه بررسی کرد .در زمانهای گوناگون افراد با

اندیشه های گوناگون تاریخ نویسی کرده اند . بدبختانه همیشه باورها و گرایشهای خود را نیز

 در تاریخ نویسی پیاده سازی کرده اند.هدف و هوده ی من از پرداختن به تاریخ به ویژه 2 قرن

اشغال ایران توسط تازیان، پایداری و مبارزه های پارسیان در برابر ستم و کوششهای آزادی

خواهانه ی آنهاست.تاریخ ما سرشار از این پایداری هاست.در شناخت پارسیان آزاد منش به

 سراغ نامها و گروهایی می روم که کمتر به آنها پرداخته شده.من سر ستیز با هیچ قومی ندارم

 و برای همه قومیتها و ملیتها احترام قائلم  همچنان که امروز در کشور ما ایرانیان عرب در کنار

 ایرانیان آذری کرد لر بلوچ و ... زندگی می کنند و عربها در سراسر جهان از جایگاه مناسبی

 برخودارند.و اکنون آشنایی با قیامهای مردمی در زمان یورش تازیان:

(پژوهش علی میر فرطوس )

قیام مقّنع

در قرن سوم  هجری برده داری نیز در کنار اشکال مختلف بهره کشی ها وجود داشت.البته

این شیوه ی بهره کشی شیوه ی مسلط و همان بهره کشی فئودالی بود.تجارت برده در این دوره

 رواج داشت  به طوری که از بین کارکنان دولت ماموری بنام "قیم الرقیق" بر اعمال برده

 فروشان نظارت می کرد.ابن فضلان در کتاب خود از خرید و فروش برده ها در اراضی و

املاک سخن می گوید و ابو الحسن صابی نیز از وجود 20 هزاد غلام سرایی 10 هزار خادم و

 4 هزار زن برده در زمان المکتفی(خلیفه ی عباسی)یاد می کند.هندو شاه نیز تاکید می کند:

در مجلسی که هزار خواجه حاضر بود ند،هر یک از خواجگان هزار غلام زنگی داشت.در بغداد

 بازار مخصوصی برای خرید و فروش بردگان وجود داشت و در بعضی از ولایات،بازار برده

 فروشان راکه معرض"(نمایشگاه)میگفتند.از بردگان در امر زراعت و جنگ و ساختمان مساجد و

 کاخها و حفر شبکه های آبیاری استفاده می شد.این بردگان وابسته به همان زمید بودند بطوری

 که اگر آن زمین به مالک دیگری  میرسید آن برده نیز با همان مالک جدید داخل می شد.

بر این پایه ایرانیان که  با برده داری آشنایی نداشتند چرا که در سرزمین خود روابط میان

انسانها چنین نبود،از راه قیام ها و شورشهای مردمی با این فرهنگ بیگانه به مبارزه

پرداختند.قیام مقنع یکی از مهمترین این قیامهاست

مورخین اسلامی از مقتع به زشتی نام برده اند.آنچه مسلم است اینست که مقتع انسانی انقلابی

و متفکری وطن پرست بوده که برای رهایی میهن و ملت خود از اسارت خلفای عرب،بر علیه

دین و دولت اسلامی به مبارزه پرداختند.قیام مقنع از بزرگترین قیامهای روستایی در قرن دوم

هجری بود که از نظر اقتصادی و اجتماعی تحت تاثیر اندیشه های مزدک قرار داشت و به قول

 ابوریحان بیرونی :مقنع ادعای خدایی می کرد و بر اتباعش حکم کرد که از احکام مزدک بر

آنها فرض و واجب است.

صاحب تاریخ بخارا می نویسد:پیشه ی وی گازر گری(رختشویی)بود و پس از آن یه علم آموختن

پرداخت و از هر دانش بهره برد.مقنع دعوی نبوت کرد و مدتی بر این بود.خلیفه او را کس

 فرستاد واز مرو به بغداد برد و زندان کرد.سالها از بعد آن چون  خلاصی یافت به مرو باز آمد و

 مردمان را گرد کرد و گفت:غلط گفته اید من خدای شمایم و خدای همه عالم.نامه ها نوشت به هر

 ولایتی و به داعیان خویش داد و بسیار خلق را از راه بیرون برد(از اسلام برگردانید به آیین

 خویش) و اهالی دهات پیرو مقنع گردیدند.و نفیر به بغداد رسید و خلیفه مهدی(خلیفه ی عباسی

 ) بود اندر آن روزگار،تنگد ل شد و بسیار لشکرها فرستاد  وبه حرب وی،و به آخر خود آمد به

 نیشابور و بدفع آن فتنه.مورخین با اشاره به بی توجهی  مقنع به عقاید مذهبی و مبارزه ی آن ها

 با دین فئودالی:پاکی و امانت و راستگویی آنها را شدیداتاکید می کند.

ابن طقطقی می نویسد:مهدی لشکری به سوی او فرستاد،به قلعه ای در نزدیکی های مقر خود،

پناهنده شد و سپاه مهدی همچنان اور را محاصره کرده بودند،تا آنکه مقنع و یارانش به ستوه

آمدند...مقنع نیز آتشی افروخته و آنچه چارپا و متاع و لباس در قلعه بود سوزانید و سپس زنان

و یاران خویش را گرد آورد از ایشان خواست خود را در آتش اندازند و برای اینکه جثه ی او

و خانواده اش به دست دشمن نیافتد،همگی خویشتن را در آتش افکندند.......

مورخین تعداد لشگریان خلیفه را  570000 نوشته اند.قیام مقنع مدت 14 سال دوام یافت...

پیکر این آزاد مرد در آتش سوخت اما نام و راهش آتشی شد بر جان استبداد و قیام

او در سست کردن پایه های حکومت عباسی  تاثیر گذار شد.نام و یادش گرامی باد.

درگذشت شیرجوان مازندرانی یکی دیگر از پارسیان آزاد منش:

نامه ی پدر و مادر اکبر محمدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:5   کیوان  | 

شناخت تازیان

بسیاری از دشواریهای فرهنگی و اجتماعی ما ریشه در نا آشنایی با تاریخ و فرهنگ کهن ایرانی

 دارد.آگاهی از تاریخ با به کار بردن منبعهای گوناگون ما را در شناخت بهتر یاری می کند.همچنان

که گفته شد در پی بررسی تاریخ ایران در زمان یورش تازیان و دو سده ی اشغال ایران هستم.

در آغاز به بررسی پیشینه ی تازیان می پردازم بر پایه ی کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب:

*در آن روزگاران که هیبت و شکوه دولت ساسانی،سرداران و امپراطوران روم را در پشت

دروازه های قسطنطنیه به بیم و هراس می افکند،عربان نیز مانند سایر مردمان "انیران" روی

نیاز به درگاه خسروان ایران می آوردند..پیش از اسکندر بیابان عرب در زمره سرزمینهایی بود

 که به داریوش شاهنشاه ایران تعلق داشت.

از آن پس نیز سران و پیران قوم،بر درگاه پادشاه ایران در شمار پرستاران و فرمانبرداران بودند.

در زمان نوشیروان تازیان سرزمین هاماوران(یمن)نیز مانند تازیان حیره،خراجگزار و دست

نشانده ایران بودند.بادیه های ریگزارو بی آب نجد و تهامه را دیگر آن قدر و محل نبود که

 حکومت سپاه ایران را به خویشتن کشاند و جز مشتی عرب گرسنه و برهنه،که چون غولان و

 دیوان همه جا بر سر اندکی آب و مشنی سبزه،با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند،از آدمی نیز در

آنجا کس اثر نمی دید.از سرزمین تازیان هر جا ارجی و بهایی داشت اگر از آن روم نبود در زیر

 نگین ایران بود.جزیره ی بی آب و گیاه عرب،با آن هوای گرم و سوزانی که همه جا جز در جاهای

کوهستانی آن هست،البته برای زیست مردم مناسب نبود.از این رو بود که از دیر باز فرهنگ و

 تمدن در آنجا جلوه ای نکرده بود و گذشته از پاره ای نقاط که ار آب و گیاه بهره داشت

 یاجاهایی که برسر راه تجارت واقع بود در سراسر این بیابان فراخ،زندگی شهرنشینی هیچ

جا رونق نیافته بود.در تاریخها هست که وقتی کمبوجیه پادشاه هخامنشی لشکر به مصر برد

 اعراب را واداشت که دربادیه برای سپاه او آب تهیه کنند. ودر برخی از جنگهایی که ایرانیان

 با یونانی ها کرده اند نیزاعراب جزء سپاه ایران  به شمار  می آمده اند.*

وهرز دیلمی

آشنایی با قهرمان کهن سال ایرانی که مردم هاموران(یمن) را از خونریزی ها و شکنجه های

 زنگیان  رهایی داد.در آینده با نامهای بیشتری از این قهرمانان کهن آشنا خواهیم شد:

*سردار و سپهسالار دلاوران ایران وهرز سپهبد دیلم بود.پیری سالخورده که نزدیک به هشتاد

سال داشت. و از سواران و پهلوانان پارسی بود.او از راه دریا آهنگ هاموران کرد.نوشته اند که

وهرز چون به کنار دریا رسید هر چه توشه و اندوخته در کشتی ها مانده بود،به دریا ریخت و

کشتی ها را آتش زد و کسان خویش را گفت کشتی ها و خواسته ها از بهر آن سوختم تا شما

بدانید که دیگر بازگشتن را روی نیست و دشمن نیز بداند که اگر بر ما دست یابد از ما چیزی بدو

نرسد.در این جنگ پیکان وهرز،پادشاه زنگیان را از پای در افکند.ستمدیدگان هاموران نیز

 کینه ای دیرینه از زنگیان در دل داشتند دست بر آوردند و هر خویش را از دشمنان بستاندند و

 پس از چندین سال آنان را از خاک خویش براندند.

 درنوشته های میان هفته(سه شنبه یک هفته در میان)به نوشته های ادبی شما دوستان و به

بررسی دیدگاهای شما می پردازم.دوستانی که نوشته ی ادبی دارند که دوست دارند در شکسته ساز

 قرار بگیره  با میل برام بفرستند.

پیروز باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:31   کیوان  |