|
در آغاز از شما خواهشی دارم.پیش از خواندن این نوشته،درباره ی عشق هر آنچه که در اندیشه تون میاد، در بخش دیدگاه ها بنویسید.واژه به واژه ی دیدگاه تون برام ارزشمنده و دیدگاه های شما پایه ی نوشته های آینده درباره ی عشق خواهد بود.پس هر آنچه درباره ی عشق به ذهنتون میاد آزادانه بنویسید.چه منفی چه مثبت.اگر پیش از خواندن این نوشته باشه بهتره چون اندیشه تون آزادتره. اکنون بریم سراغ این نوشته که نگاهی است بر وازه ی نا امید:
آیا نداشتن امید پوچی و یاس است؟آیا نا امیدی نداری و فقر است؟ اگر پاسخ آری است پس دارندگان امید سرمایه دارند و بی امیدان پوچ نشینان رو به نابودی . جمله ی بالا نسخه ی روزانه و شبانه ی بسیاری از امید داران و یا نا امیدان است.این جمله ها برای بسیاری ، باورهای دگرگون ناپذیر شده ؛باورهایی که در سنگ نوشت درونشان تراشیده شده است.اما اگر به امید نگاه واژه ای داشته باشیم هرگز به چنین باورهایی نمی رسیم. ناامیدی برابر است با نداشتن امید.اگر جز این است بگویید.شاید من در ناآگاهی بسر می برم. راه نخست اینکه برای به دست آوردن امید انگیزه زایی کند و برای به دست آوردن چیزی که ندارد بکوشد.مانند همه ی نداری هایی که از بام تا شام همه برای به دست آوردنش می کوشند. آن فرد می تواند راستی این واژه، راستی خود و جایگاه خود را بپذیرد و بر پایه ی توانایی هایش در راه به دست آوردن آنچه که ندارد بکوشد. و راه دوم راهی است که خانه ی ویران نداری های خود را با هیچ ها پر کند. بر روی پی خودخواهی ها ویران خانه ی نداری ها را بنیان کند.دربرابر امید خود را جاودانه تهی دست پندارد و هر گونه کوششی از این دست را نا بجا بداند. راه دوم راهی است که کنار واژه ی نا امیدی آواری از واژگان ناروا را بگذارد. پوچی تهی دستی خموشی غروب تنهایی غم نا توانی... به همین واژه ی ناتوانی بنگرید. اگر من بگویم اکنون نمی توانم به کره ی ماه بروم نداشتن این توان را هرگز بد نمی دانم و آنرا می پذیرم.پس ناتوانی را هیچ کس در واژه یک اژدهای ترسناک نمی داند. نا امیدی نیز به تنهایی نمی تواند از ما یک انسان تنگ دست و سست بسازد.مگر اینکه خویشتن پرست باشیم و آن بخش از درون که ما را به کام این اژدهای ساختگی می کشد را بیشتر از هر چیزی در خود و یا نا خود دوست بداریم و دست واپس بیخود شویم و همه چیز را نیز بی خود بینیم.بی خودی خود و نا خود. این جز دروغ نیست این جز خود خواهی نیست اگر هست من نادان را گویید که هرگز از ندانسته هایم نمی ترسیم و برای دانستن می کوشم.آسان است اگر دروغ و فریب را برای خود بنیان کنیم .اما از آن آسانتر به سوی راستی رفتن است..اگر کسی چیزی نداشته باشد آیا هرگز نمی تواند به آن دست یابد؟ نه همه اما دسته ی دومی ها شاید بگویید: امیدها که یکسان نیستند گاه امیدهایی از دست می روند که بی بازگشت خواهند بود. شاید نیز بگویید که این شادمان خوش سر بی غم نمی داند ناامیدی چیست. و یا اینکه گویید کودکان همواره روی چیزهای خرد و بزرگ، زمان می کُشند، پس کودک گزافه نگو شکیبا باش که زمان امیدهایت را خواهد کشت. و یا گویید پیرمرد رانده شده از زمان، دیگر بیرون کشیدن خاطره های مرده ی فراموش بس است.نگاه کن به پیرامون ات کمی شعرهای امروزی بخوان و ترانه های امروزی گوش کن تا دریابی این روزها نا امیدی پسند همگان شده است. می گویم: وای بر روزی که ناپسندها پسند شوند ومی پرسم: آنها که می گویند امید ها پایدار نیستند چرا در نهان نا امیدی را پایدار می دانند؟ چرا خود جمله ی "امیدها پایدار نیستند" را پایدار می دانند؟ اما بدانید که نا امیدی،سرمایه ی امید را به من شناساند.نا امیدی ارزش کوشش را بر من آشکار کرد.نا امیدی به من آموخت که با غم و تنهایی نیز می توان دوست بود. امیدم را نا امیدی به من داد. سهل است دروغ گر شود عادت ما آسانتر از آن شکستن عادت ما کافیست که بر دل نظری بیافکنیم .................................. شکسته ساز وجدان نامه: وجدان)نگاه کنید به " سهل است اگر"...نگاه کنید،این پیربچه ی زیاده گوی که سنگ پاکسازی زبان رو به سینه می زنه خودش داره آلوده سرایی می کنه. دل زبان پارسی رو داره می شکنه.حقته که بهت بگم: نشکن دل من که بشکند ساز دلت....... خودم)من که خودم شکسته سازم برو بابا خدا خیرت بده!این که سرایش نیست یه چیزی از دهنم پرید آخر نوشته ای ول کنم نیستی؟وجدان جان به خاطر اینکه گیر ندی نیمه تمامش گذاشتم خوب شد؟ -)من که می دونم کاملشو داری، رو نمی کنی این همه میگی راستی راستی رو راست باش دیگه -)اگه راست می گی خودت اون نشکن دل من.. کاملشو رو کن بعد گیر بده. ............. خوب اینم یه جور خود درگیری بود دیگه.بعد اون همه پرسش بی پاسخ. فراموش نشه جدا از اون دسته بندی ها بی گمان دسته بندی های بیشتری نیز هست که پرداخت به اونها رو به شما می سپارم. به زودی یکی از دوستان که یاران دیرین شکسته ساز به نیکی می شناسنش به نویسندگان شکسته ساز افزوده می شه.بخشهای جداگانه با اندیشه های آزاد خودش. پگاهانه می آید هوای تازه ی آغاز. نوشته های پیشین درباره ی عشق:
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:14  کیوان
|
مهرباد نوروز من را به سوی گرمای تابستان آورد.نسیم شبهای تابستان در خود گوهر های پنهانی دارد.بیهوده نام ماه پس از تیر ،امرداد و جاودانگی نهاده نشده.پیام مهر و جاودانگی را از نسیم شبهای بی مرگی درمی یابم و در گرمابه ی گرم تابستان رخت کین را می شویم و انبارهای اندیشه را تهی می کنم. درود بر شما. از فروردین تا تیر چون چشم بر هم زدنی گذشت.زمان زیادی ننوشتم .با سپاس فراوان از دوستان خوبم پگاه و سارا که این ساز در زمان نبودم به نیکی نواختند .با دست پر برگشتم. نوشته های آینده ی شکسته ساز دربرگیرنده ی بخش دوم پارسیان آزادمنش(بابک خرمدین)پاسخی به جدایی خواهان،نوشته هایی درباره ی موسیقی ایرانی،تاریخچه ی پرچم ایران ،ادامه ی زبان پارسی،و دیگر جستار هاست.بی گمان ضرباهنگ(زمان روزآمد شدن) تارنگار تند تر می شه،اگر دیدگاهی درباره ی این جستارها داریدبگید و اینکه از دید شما کدام نوشته با ارزش تره و باید زودتر گذاشته شه؟ اما این دومین بار است که از جبران خلیل جبران نویسنده ی شناخته شده و مرد اندیشمند براتون نوشته می گذارم،و واپسین بار هم نخواهد بود.این دو نوشته از کتاب دیوانه و پیشتاز با بازگردانیه مهدی سرحدی است .فراموش نشه در نوشته های گرفته شده از کتابها هرگز دست نمی برم (از دیدگاه پارسی سازی)چرا که دست کاری ادبی است و بسته نگری و کژاندیشی است. با سپاس از همه ی همراهان. پیروز باشید زبان دیگر گویند زمانی که سه روز بیش نداشتم،در گهواره ی نرم خویش آرمیده بودم و با شگفتی ،دنیای جدید پیرامون را می نگرسیتم.مادرم دایه را گفت حال فرزندم چطور است؟دایه پاسخ داد :خیلی سر حال است،بانو! امروز سه بار اورا شیر داده ام تا کنون کودکی به شادابی او ندیده ام. وفتی این عبارات را شنیدم،خشمگین شدم و فریاد برآوردم:نه ،نه مادر!حرفش را باور نکن.بسترم زبر و ناراحت است.شیری که نوشیدم تلخ بود و بوی بدنش آزارم داد.چه بینوایم! نه مادر و نه دایه سخنم را نشنیدند،زیرا من به زبان جهانی که از آن آمده بودم سخن می گفتم. بیست و یک روز پس از به دنیا آمدنم ،زمانی که غسل تعمیدم دادند،کشیش به مادرم گفت:تبریک می گویم بانو! فرزندتان مسیحی به دنیا آمده است.با حیرت به کشیش گفتم:اگر چنین است پس مادر تو که به آسمان رفته،باید به خاطر تو بسی نگران باشد،زیرا تو هنوز مسیحی نشده ای.اما کشیش نیز گفته ام را در نیافت. هفت ماه بعد ،پیشگویی نزد من آمد.مدتی به چره ام خیره شد،سپس به مادرم گفتم:فرزندت،پیشوایی زیرک خواهد شد و مردمان،پیرو او خواهند بود. با تمام توان فریاد زدم :ای پیشگوی دروغگو!من خود بهتر از هر کس می دانم که موسیقی و آواز خواهم آموخت و موسیقی دان خواهم شد.اما با وجود آن که به آن سن رسیده بودم،با شگفتی تمام دیدم که هیچ کس زبان مرا در نمی یابد. اکنون،سی و سه سال از آن زمان می گذرد.ماردم،دایه و کشیش خدای همه شان را بیامرزاد مرده اند.اما آن پیشگو هنوز زنده است.دیروز او را در برابر معبد دیدم،به او گفتم که در زمره ی اهل موسیقی وارد شده ام.گفت:از مدتها پیش یقین داشتم که تو،موسیقی دان بزرگی خواهی شد.وقتی شیر خواره ای بیش نبودی، مادرت را از آینده آت خبر داده بودم.و من،گفته ی او را باور کردم،زیرا خود نیز زبان دنیایی را که از آمده ام ، فراموش کرده ام. دو قفس در باغ پدرم ،دو قفس بود.درون یکی،شیری بود که بردگان پدرم آن را از صحرای قادسیه آورده بودند و در دیگری ساری نغمه خوان،که لحظه ای از خواندن باز نمی ایستاد.هر صبحدم، سار به کنار شیر می آمد و می گفت :صبح ات به خیر،ای برادر زندانی. جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:38  کیوان
|
ابو سعید فضل الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم معروف به ابوسعید ابوالخیر در روز یک شنبه اول ماه محرم سال سیصد و پنجاه و هفت در میهنه،ناحیه ای میان سرخس و ابیورد متولد شد و پس از هشتاد و سه سال در روز پنج شنبه چهارم ماه شعبان سال چهارصد و چهل هجری ،در همان زادگاه خویش درگذشت و او را در محلی که به نام مشهد ابوسعید شهرت یافت به خاک سپردند. ابو سعید ابوالخیر در میان انبوه عارفان ایرانی در فرهنگ سرزمین ما مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر ایرانی آمیختگی عمیقی یافته است.چندانکه در بخش مهمی از شعر فارسی چهر ی او در کنار خیام و مولوی قرار می گیرد،بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد و در تاریخ اندیشه های عرفانی ،در صدر متفکران این قلمرو پهناور قرار دارد، در کنار حلاج و بایزید بسطامی و ابو الحسن خرقانی،همان کسانی که سهروردی انان را ادامه دهندگان فلسفه ی ایران باستان و تداوم حکمت خسروانی ایرانی می خواند. از میهنه امروز جز مزار ابو سعید چیزی باقی نمانده است،ولی در طول تاریخ،میهنه یکی از آبادی های مهم ناحیه ی دشت خاوران بوده و در بعضی از ادوار تاریخ خراسان دارای کمال اهمیت. ابوسعید هم به سائقه ی کشش ذاتی و تربیتی خانوادگی و هم بر اثر آموزشهای روحانی ابوالقاسم بشر یاسین،از همان آغاز نوجوانی تمایلی به عالم عرفان داشت ولی در روزهای تحصیل در سرخس دیدار لقمان سرخسی و ابوالفضل حسن سرخسی در او دگرگونی خاصی ایجاد کرد که سر انجام او را به ترک علوم رسمی واداشت و شیوه ای دیگر از زندگی را در برابر او به جلوه درآورد. یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ تصوف به طور عموم،و زندگی بو سعید به ویژه دیداری است که وی ،بر طبق روایات،با ابو علی سینا حکیم نامدار ایران داشته است.قدیم ترین سند این دیدار کتاب حالات و سخنان ابو سعید است که بخشی از نامه های مبادله شده میان آن دو را ضبط کرده است. میراث روحانی بوسعید بیشتر در آموزشهای عرفانی اوست و در رفتار شگفت انگیز او در طول زندگانیش،ولی در تاریخ فرهنگ ایران نام او در صدر شاعران زبان فارسی در کنار خیام و باباطاهر و مولوی و عطار همواره تکرار شده است حکایت:در بیماری آخرین،شیخ را گفتند که مقری پاز وفات،در پیش جنازه ی شما کدام آیت خواند؟ شیخ گفت که این بیت خوانند: دوست بَر دوست رفت یار بَر یار خوش تر از این در جهان هیچ بود کار؟ منابع:حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر
حکم شگفت آور درباره ی یک بانوی ایرانی آشفتگی موسیقی ایران از زبان پیرنیاکان(سوتیام)
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:50  کیوان
|
سال گذشته در چنین روزهایی دیگر همراهان شکسته ساز این نوشته را خواندند و با دیدگاه های خود روشنگر و پاسخگوی گنگی ها شدند.این بار با بازخوانی این نوشته و افزودن دیدگاه های دیگر بر آن در پی گرد آوری نگرشی درست در بزرگ داشتها ی از این دست هستم: صدای کوبه ی در می آید.کسی درب خانه ی دل را می کوبد.درب را می گشایم.آنک همیشه آشنا آمد. او که هم نشین شبانه های من است و هم سخن پگاهان من. غم آمد. شاید ابری آفتاب را پوشانده.شاید نور ستاره ای در پرتو ماه تاب فراموش شده. شاید شاید و شاید... او را غم می نامند من او را دوست خود می دانم.بار دگر این آشنای دیرین خانه ی دل آمد.از او پرسیدم کاینبار برای چه آمدی؟گفت:برای ابری تاریک که آفتا ب را پوشانده و نمی با رد.حکایتی دارد دراز.گفتم:همه ی حکایت های تو دراز است.گوش به تو می سپارم ای دوست تا این حکایت آشکار کنی. غم گفت:باز می گردد به سالهای سال پیش.روزگاری دور.باز می گردد به خورشیدی تابان.به مردی که در راه آزادگی گام برمی داشت.به کسی که برای جاودانه شدن عشقش جان داد.به کسی که با کمترین توان و نیرو به پیکار ستم رفت.به نام آزادی.به نام عشق.به نام حسین. در زیر آفتابی تابان در سرزمین نا مردمان، با یارانی دلاور به پیکار ستم پیشگی رفت و جان خود و یارانش در راه ماندگاری نام دین داد. به غم گفتم:من دینش را می شناسم.هم آیین وهم کیش او هستم.بر پایه ی دین اسلام او پس از مرگ به نزد یزدان باز می گردد و اوکه جان در ره عشق داد در مینوی آزادگان جاودان خواهد زیست.یاد و نامش گرامی باد درود بر او و یارانش. غم گفت:پس از رفتن او و دیگر پیشوایان دینی ابری از ناآگاهی و نادانی آفتاب حقیقت را پوشانده. امروزنامش زنده می شود اما نه آنگونه که شایسته ی اوست.عاشورا درتابستان روی داد از آنرو که سال هجری قمری ناپایداراست، امروزه در زمستان،همه گان سنت نا آگاهان و نا مردمان را در پیش گرفته اند.گفتم:چگونه؟گفت:با خود زنی و خود فریبی.با ریا کاری و پیروی از نا درست ترین سنتها.چند صد سال پیس شاه اسماعیل برای بهره جویی و مردم فریبی شیوه ای غریب درسوگواری را برای ایرانیان به یادگار گذاشت.شیوه ی خودزنی همه گانی و به راه اندازی دسته های سیاه پوشان. به غم گفتم:گویی آنها این گونه می اندیشند که حسین(درود بر او و خاندانش) به سوی تاریکی و سیاهی رفته .گویی آنهانمی دانند که بر پایه ی اسلام آسیب رساندن به خود گناه است.غم گفت:آنها پیرو سنت اند.سنت هایی دگرگون نا پذیر.سنت هایی که از گذشته آمده .چرا و چگونگی اش به فکر و خرد شان بی ربط است. آنها نیز آن بزرگ مرد را می شناسند و او را دوست دارند.افسوس که غم خود را با خود پریشی پاسخ می دهند و در راستای سنت پرستی، حسین و راه او را فراموش کرده اند.آنها سنت را بزرگتر از دین و بزرگتر از همه چیز می دانند. من دیگر نمی توانم بمانم تو را به دیگر همرا هانت می سپارم.گفتم:این شیوه ی دوستی نیست.من در این نا آرامی و بی پاسخی با که سخن گویم؟غم اینبار پاسخش سکوت بود رفت و پس از او بار دگر صدای کوبه ی در به گوش رسید.در را گشودم.یکی از دوستانم آمد.تنهایی.من ماندم و تنهایی و اندیشه های بی پاسخ. سوگواری کنونی که با نام سوگواری حسینی انجام می شود به راستی سوگواری درخور و شایسته ای برای زنده نگه داشتن نام یک بزرگ مرد نیست.برخی از باورهای نادرست و منفی نا خواسته درون فرهنگ ما آمده به گونه ای که ما آن نادرست ها را بی اندیشه و بی بررسی می پذیریم و راه بررسی و نقد را هم به روی آنها بسته ایم. انسانهای مظلوم و ستمدیده انسانهایی ناتوان و ستم پذیرهستند که بستر ستم کردن را فراهم می کنند .تا مظلوم و ستمدیده نباشد ستم و ستمگری نخواهد بود.همه به ستمدیدگان به دیده ی دلسوزی و ترحم می نگرند.انسان مظلوم و ستم پذیر از دیدگاه دانش روانشناسی دچار دشواری است .با چه انگیزه ای این نام را کنار نام حسین نهاده اند؟او که به پیکار ستم رفت .او به نبردی نا برابر رفت و جان خود و خانواده و یارانش را برای مبارزه با ستمدیدگی و ظلم پذیری داد.برای چه نام مظلوم و ستمدیده در کنار نام حسین نشسته است؟ انگار گروهی دوست دارند ستم پذیر بودن را خوب نشان دهند.گویی به سود گروهی نیست بر همه آشکار شود با کمترین توان نیز می توان دربرابر ستم ایستا د.گویی آشکار شدن اندیشه ی عاشورا و پیامش بهایی گران دارد و چه نیک که با خاک بر سر ریختن و خود آشفتن راستی پنهان شود و حقیقت تلخ خود زنی ها و خود آزاری ها بر جای ماند.حقیقتی که دشمن فرهنگ ایرانیان است. سخن من این نیست به جای سوگواری دست افشان و پای کوبان بر پا شود.سخن من برگزاری بزرگداشتی سزاوارنام اوست وپرداختن به پیام راستین عاشورا. **************** خوش آمدی ویژه دارم به دوست خوبم کاوه.دگرگونی که کاوه در شیوه ی سخنش پدید آورده جای سپاس و ستایش داره.کار زیبای او من رو بسیار شاد کر.دجا داره بگم کاوه با پیوندی که باشاهنامه داره می تونه به همه ی ما در این روند یاری و انگیزه ی بیشتر بده وبیاموزه.ای کاش میان ما که روز به روز هم بر شمارمون افزوده میشه مانندمهر آذر و همکلاسی و پگاه و آیدا سارا و کاوه که ارزشهای زبان پارسی رو دریافیم و اون رو پیاده سازی می کنیم هماهنگی بیشتر پدید بیاد.با پدید آوردن گروهی که جدا از باور های سیاسی دینی اجتماعی،به پاک سازی زبان پارسی می پردازیم از این روند پشتیبانی بیشتری کنیم.به امید زنده شدن ارزشها فرهنگی پارسیان. کربلای ما چه نتیجه ای دارد؟(همکلاسی)
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 19:13  کیوان
|
این یک نوشته ی پژوهشی نیست.دیدگاه ها و باور های من است درباره ی دین: دین آیین خرد است.پروردگار از راه پیامبرانش پیام نیک زیستی و راه کار هایی برای زندگی بهتر انسان و سیر به سوی دریای مهر خود را به ما انسانها رساند.با گذشت زمان این پیام ها رساتر می شدند و خرد انسان ها برای ساختن و پایه گذاری یک زندگی خوب پخته تر می شد. من دین را آیینی برای زندگی بهتر در هر دو جهان می شناسم و هر شناخت (تعریف)دیگری که رویاروی خرد و راستی باشد باور ندارم. پیامبران همه ی دین ها و آیین ها را از آیین مهر تا اسلام دوست دارم و باور دارم که می توان از همه ی آنها آموخت و فرمانهایشان را در زندگی به کار بست.واژگون نا آگاهانی که دین زرتشت را دو خدایی می دانند ،بر خود می بالم که در سرزمین من آیین خداپرستی و یکتا پرستی وجود داشته است.پیام پندار نیک گفتار نیک کردار نیک را در سنگ نوشت درون خود کنده کاری کردم و از زرتشت خرد ورزی را آموختم.از آیین مسیح نیز عشق و مهر ایزدی را آموختم .مسیحی که جان در ره عشقش داد.بی آنکه سخن کسانی که می گویند او روح خدا بود در جسم انسان را بپذیرم چرا که در روح همه ی انسان ها روح خدایی وجود دارد. و اسلام؛آیینی که پیام همه ی دین ها را در خود دارد و هنوز دینی رساتر از اسلام نیافته ام.دینی شگفت بر انگیز که در میان نادانترین مردم در آن زمان شور خدایی بر انگیخت و روشنگر آنها شد.خود را ایرانی مسلمان می دانم .مسلمانی که زرتشتی مسیحی یهودی و... هم است.با گذاشتن این نام نه تنها راه آموختن از دیگر دینها را نمی بندم که نا خودآگاه به همه ی دین ها گرایش پیدا می کنم. دین یک باور فردی است و راه کاری برای زندگی بهتر هرگز به نام دین راه اندیشدن را بر خود نمی بندم هرگز به نام دین اندیشه ام را مرز بندی نمی کنم.شگفت زده می شوم زمانی که انسان ها پیام خداوند را ابزار سودجویی می کنند ودین برای آنها مانند یک میدان برای بروز خودخواهی ها تنگ نگری ها و خرد پوشی ها می شود. خدا ما را برترین آفریده نامید ما چه کردیم؟ زمین را مهد آلودگی و ناپاکی نام نهادیم و از آغاز تا به امروز در پی گریز گاهی فراتر از زمین فرودست هستیم..فراتر از خاک آلوده بن و فرومایه.دست نیایش به سوی آسمانها هم سخن با پروردگاری که در آن بالاترین دوردست ها از بالا به ما نگاه می کند ، به سخنانش پشت کردیم.او که گفت از رگ گردن به شما نزدیک ترم او که گفت روح خود را در خاک دمیدم و سرشت انسان نهادم و ما خود را زندانی شده در تن خاکی دانسته همواره آرزوهایمان را در بی کرانه ی آسمان جستیم.گویی زمین از آسمان ها جداست گویی زمین آلودگاهی است برای شکنجه و رنج انسان ها. ما آفردیگان برتر به سادگی نام دیگر آفردیگان خدا را پست می کنیم (گفتنی است در فرهنگ ایران باستان و بسیاری از کشور ها نه تنها نام چهار پایان و حیوان ها به پستی نسبت داده نمی شد که ویژگی های برتر را با نام حیوان ها یاد می کردند)کدام چهار پایی چهار پای دیگری را شکنجه می دهد؟ کدام حیوانی کینه ی حیوان دیگر در دل دارد؟کدام حیوانی به نام خدا حیوانی دیگر را فریب می دهد؟ کدام حیوان یه حیوان دیگر رشک و حسد می ورزد؟کدام حیوانی اسپند دود می کند تا شکستها و دشواریهای زندگی خود را بر چشم حیوان دیگر گره بزند؟(چه بسیار انسانهایی که به این سو و آن سو می زنند خرافه ی چشم خوردن را رنگ دینی یا فرهنگی یا این روزها که بازار انرژی درمانی گرم است رنگ انرژی منفی! بزنند) کدام حیوانی مرگ را که فراخواست ما انسانها و به خواست خداست بر دیگر حیوان ها روا می دارد؟ این است کارنامه ی آفریده ی برتر،بدترین آفریده که در زمین زنده است و دشمن زمینی که سرشت وجودی اش از خاک آن نهاده شده دشمنی می ورزد. من با خود پیمان بستم هرگز نام هیچ آفریده ای رو پست نکنم که پست ترین کارها در کنار نام انسان انجام می شود.با خود پیمان بستم با زمین آشتی کنم و به جای دشنام دادن به زمین، خدا را هم در بی کرانه های آسمانش و هم در زمینی که بخشی از آسمان هاست پیدا کنم.ماه زیبا است .روشنگر شبهای گنگ و تیره هم راز بسیاری از انسان ها در زمین.اما خاک از جنس من است هم رازی که توانایی پاسخ دارد... من بار دیگه یادآوری می کنم که اینها باور و نگرش های من هستند.همانگونه که همیشه گفتم درب ب ه روی دگرگونی باور هام گشوده است.خشنود می شم اگر با دیدگاه های سازنده تون روشنگر باور هام باشید.من باور دارم که دین یک باور فردی است و باور فردی هرکس درخور احترام و بزرگداشت.نوشته ی آینده بازخوانی یک پرونده است درباره ی دین.هم راستا و هم سو با این روزها. پیروز باشید.
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 16:1  کیوان
|
در نوشتار مشی و مشیانه از شما دوستان پرسشی کردم.اکنون می خوام اون پرسش رو از دید خودم پاسخ بدم و با بهره گیری از دیدگاهای شما به پاسخی پخته شده دست یابم. این بخش هم برای یادآوری یا برای دوستانی که نوشته ی پیشین رو نخوندن: *** داستان مشی و مشیانه که در بن دهش آمده است نمونه ای از نخستین زوج انسان در جهان می باشد.به نوشته ی بلعمی(تاریخ بلعمی): *از طریق نجوم ایدون گوید خدای عز و جل دو تن را بیافرید اندر آسمان..... ایشان را مشی و مشیانه خوانند و اسلامیان آدم و حوا خوانند و این همه خلقت از ایشان پدید آمد*
چگونه می توان مشی و مشیانه (آدم و حوای) امروز بود؟ هر کدام از ما با خود یک سنگ نوشت درون همراه داریم.سنگ نوشتی که از زمان کودکی نوشته ها و نگاره های گوناگون بر روی آن نقش بسته.خانواده جامعه کشور و شهری که در آن زندگی می کنیم هر کدام بر روی این سنگ نوشت نگار گری کرده اند.اندیشه ها دیدگاها و باور های ما بی آنکه بخواهیم بر پایه ی این سنگ نوشت شکل می گیرند.در هم شکستن این سنگ نوشت دوباره به این جهان آمدن است.بازنگری همه ی باور ها و دیدگاها دوباره آغار کردن است.هر کدام از ما بتوانیم این سنگ نوشت را در هم بشکنیم می توانیم آدم و حوای زمان خود باشیم. سنگ نوشت درون باور های است که آنها را دگرگون ناپذیر می نامیم.سنگ نوشت درون بخش بایگانی شده ی باورهای ماست که به آنها عادت کرده ایم و خلاف آنرا نادرست می پنداریم. آزادانه بیاندیشیم آزادانه به پیرامون خود بنگریم بی هواداری و بی طرف اندیشه ها و دیدگاها را جستجو کنیم .پذیرای اندیشه ی مخالف خود باشیم و آنرا سازنده دریابیم.همگان را روحهایی جدا شده از وجود خداوند ببنیم مهرورزی را جایگزین کین توزی کنیم و از دریچه ای نو به جهان بنگریم. گر چه خانه تکانیه اندیشه ها و در هم شکستن این سنگ نوشت دشوار است بی گمان از دید من این راهی برای آغاز دوباره و مشی و مشیانه ی امروز شدن است. ................................................................................................. امیدوارم زیاده گویی نکرده باشم.دوست دارم دیدگاهتون رو درباره ی این در هم شکستن بدونم.سخن گفتن دربارش بسیار ساده تر از انجام دادنشه.جند تا از دوستان افتخار دادن و به پیونهای شکسته ساز افزوده شدند. آمدن لادن دوست خوبم رو به دنیای وبلاگها خوش آمد می گم.وبلاگ نویسی رو بسیار خوب آغاز کرده براش آرزوی پیروزی می کنم. در سکوت فریادی نهفته است که در فریاد سکوت به گوش می رسد.(سارا) خواندنی و حرفه ای درباره ی موسیقی سنتی:
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 23:17  کیوان
|
تا نیمه ی دوم تیر ماه نمی تونم همراه شما باشم پس این بار کمی بیشتر می نویسم درباره ی آنچه که پیش تر بهش پرداخته بودم: مرصاد العباد: نجم الدین دایه مجموعه ای می باید از هر دو عالم روحانی و جسمانی که هم محبت و بندگی به کمال دارد و هم علم و معرفت به کمال دارد… حق چون اصناف موجودات می آفرید،از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ،وسایط گوناگون در هر مقام بر کار کرد.چون کار به خلقت آدم رسید،گفت:خانه ی آب و گل آدم می سازم بی واسطه؛ که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد... از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد گل آدم را در تخمیر انداخته و در هر ذره از آن گل،دلی تعبیه می کرد و آن را به نظر عنایت پرورش می داد و حکمت با ملایکه می گفت:شما در گل ننگرید شما در دل نگرید. چون کار دل به این کمال رسید،گوهری بود در خزانه ی غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود و خزانه داری آن به خداوندی خویش کرده،فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست مگر ما یا دل آدم؛آن چه بود؟ گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند. ملایکه گفتند:چندین گاه است تا درین مشتی خاک به خداوندی خویش دست کاری می کنی و عالمی دیگر از این مشتی خاک بیافریدی...باری با ما بگوی این چه خواهد بود؟ خطاب عزت در رسید که:من در زمین،حضرت خداوندی را نایبی می آفرینم اما هنوز تمام نکرده ام.این چه شما می بنید،خانه ی اوست و منزلگاه و تختگاه اوست.چون او زا بر تخت خلافت نشانم،جمله او را سجود کنید. و این هم پاسخ من به اون پرسش: عشق هویدایی است نهان. به راستی که یافتن این گوهر در درونمان از یافتن هر گوهری دشوارتر است. بی گمان پس از یا فتنش سراسر وجودمان را فرا خواهد گرفت و با دریچه ای نو به سوی هستی می نگریم.ما برای این گنج نمی توانیم مرز کشی و جدا سازی کنیم اگر نیروهای بازدارنده با آن پیکار می کنند و سر ستیز دارند، نباید آنرا به هیچ رو دروغ پنداریم.هر چند که قطره ی عشق میان ا نسان ها با دریای عشق الهی سنجیدنی نیست. هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصه ی آن آیینه ی پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک مگو مولانا و شما دربار ه ی عشق چنین گفتید: *عشق نگنجد در گفت و شنید عشق دریایی است قعرش ناپدید * بلای عشق جز عاشق شيدا نميداند به دريا رفته ميداند مصيبتهای طوفان را *با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی *عشق یه حسه همه نمیتونن بگن که چیه؟ فقط اونایی که یه بارم شده عاشق بودن.میتونن بگن عشق .....عشق.... *اگر عشق عادت بود تمام معتادان دنیا را عاشق می نامیدند *عشق یعنی هر کس در نگاه آینه *عشق برای هر کس یک معنا دارد. به نظر من یعنی وابستگی شدید عشق عادت شاید ولی از نظر من، عشق همیشه دوطرفه است وامکان ندارد یک طرفه باشد واگر یک طرفه باشد عشق نیست *عشق هم یه نعمت هست میان نعمت های خدا مثل بقیه نعمت ها .. که به کسانی داده میشه و به کسانی نه ... امیدوارم از نبودن بلند زمان من گله مند نشید این بهترین فرصته که به دوستانی که پیش از این اونها رو شناختید بیشتر سر بزنید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:22  کیوان
|
داستان مشی و مشیانه که در بن دهش آمده است نمونه ای از نخستین زوج انسان در جهان می باشد.به نوشته ی بلعمی(تاریخ بلعمی): *از طریق نجوم ایدون گوید خدای عز و جل دو تن را بیافرید اندر آسمان..... ایشان را مشی و مشیانه خوانند و اسلامیان آدم و حوا خوانند و این همه خلقت از ایشان پدید آمد* در استوره های اسکاندیناوی چنین یاد شده که خدایان،دو کنده درخت را به گونه یک زن و یک مرد درآوردند.در استوره های ایران باستان گیومرت (کیومرس)را نخستین کس اندر جهان می دانند که پس از مرگش دو درخت پدید آمد که مشی و مشیانه از آن دو درخت که یکی نر و یکی ماده بود پدید آمدند. در بسیاری از دینها نیز از جفت انسانی یاد شده که دیگر انسانها پس از آنها پدید آمدند. بار دیگر از شما یاران پرسشی دارم.چگونه می توان آدم و حوای امروز بود؟ از همراهی های شما در نوشته های پیشین و پاسخها و دیدگاهاتون سپاسگزارم. برای پاسخ دادن به این پرسش در پی نشان دادن درستی یا نا درستی داستان آدم و حوا نباشیم.منظور از آدم و حوای امروز بودن به شیوه ی اونها زیستن نیست.اگر آدم و حوا سیر فکری(هر اندازه اندک)را آغاز نمی گردند امروز ما بر پایه ی غریزه های خود و همچون حیوانها می زیستیم. من درباره ی این پرسش و پرسش پیشین(عشق) به یاری دیدکاهای گوناگونو جالب شما بیشتر خواهم نوشت با گردآوری دیدگاها و هم نشینی اونها کنار یکدیگر. درود بر شما.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:26  کیوان
|
عشق انده وحسرتست وخواری عاشق مشوید اگر توانید حسن غزنوی. تصنیف عاشق مشوید از شهرام ناظری به آهنگسازی مسعود شناسا در غم زیبا دوستی از من پرسید:آیا عشق(میان دو انسان)عادت نیست؟ از عشق گفتن و پاسخ این پرسش را به شما واگذار می کنم.
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:27  کیوان
|
من نمی خواهم که بعد از مرگ من فغان کنند دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند من نمی خواهم فرزندان و نزدیکان من ای پدر جان ای عمو جان ای برادر جان کنند من نمی خواهم پی تششیع من خویشان من خویش را کار وا دارند و سرگردان کنند من نمی خواهم پی آمرزش من تازیان با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند
من نمی خواهم خدا را گوسفندی بیگناه بهر اطعام عزادارن من قربان کنند من نمی خواهم که از اعمال نا هنجار من ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس من نمی خواهم مرا آلودۀبهتان کنند جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست خود اگر ناپاک تن را طعمۀ نیران کنند حبیب یغمایی آشنایی با یکی از دانشمندان نا شناخته (که اجازه ندارم نامش روبیارم)یافتن این شعر زیبا از حبیب یغمایی رو به همراه داشت.پیش از این درباره ی مرگ و سوگواری سخن گفتم . اکنون می خوام باورهامو بیشتر باز کنم در این زمینه: پس از درگذشت هر کس برگزاری یک بزرگ داشت و یادبود مناسب نیاز ی انکار نکردنی است.شیوه برگزاری این یادبودها را می توان بازنگری کرد.اگر در پی ساختن جامعه ای درست هستیم و اگر باور داریم که هر کدام از ما می تواند در جامعه تاثیر گذار باشد، نسل ما نباید کورکورانه آنچه از پیشینیان رسیده را بی چون جرا بپذیرند. مگر دین برای بهتر زندگی کردن انسانها نیامده؟پس باید با به کار بردن ابزار اندیشه در برابرآنچه که با خرد ما سا زگاری ندارد، ایستادگی کنیم. از آنجاکه قرآن کتاب آسمانی دین اسلام است آشنایی با آن و آشنایی با کتابهای آسمانی هر دین دیگر از میترا تا...برای رهروان هر دینی ضروری است.اما چه نیازی به خواندن قرآن به زبانی بیگانه است؟ما همچنان از آسیبهای فرهنگی فراوانی که آن بیابانگردان به ما وارد کرده اند زیان دیده ایم،پس چرا در عادت های اجتماعیه نادرست بازنگری نمی کنیم؟ شگفتی اینجاست که اگر سوگواری امروزی تازیان را باسوگواری ایرانیان بسنجیم آنها آرامتر و مناسبترمراسم برگزار می کنند. دوستان در نوشته های پیشین اشاره ی درستی داشتند به اینکه این گریه ها و آرامش بر هم زدنها از روی ناراحتی های است که هر کس برای خود دارد و در حقیقت هر کس بر حال خود می گرید.بدبختانه در این چند ساله تلاشها ی فراوانی برای برگزاری گرد همایی های همگانی گریه که به نام مراسم مذهبی گوناگون برگزار می شود،انجام شده. با آگاهی از اینکه زیاد بودن فشارهای روانی و جسمی بر روی افراد و دشوار شدن زندگیهازمینه ی،چنین پایگاهای خرافی و یاس پراکنی را فراهم کرده. پس بر هم زدن آرامش با چنین دلیلی(بر حال خود گریستن) خودخواهی است . شناخت(تعریف) مراسم سوگواری: بزرگداشتی که برای آرامش روح فرد درگذشته و بازماندگان او برگزار می شود.بر این پایه هر حرکتی که بر هم زننده ی آرامش باشد دور از خرد جمعی است.همچنین سخنرانیهای دینی که در این یادبودها انجام می شود نباید دربهای فکر ما را بر روی خرافه های دور از خرد باز کند. بار دیگر یادآوری می کنم که هوده(هدف)من از این نوشته ها دین ستیزی نیست.من به دنبال یافتن رفتارهای درست اجتماعی هستم ..فراموش نکنیم به باورهای مذهبیه همه افراد احترام می گذارم،همچنین منظور از برگزاری آرام و درخور سوگواریها کنار گذاشتن هر گونه گریه و ناراحتی نیست. بی گمان دیدگاهای شما یکی از بهترین راهها برای رسیدن به راه کارهای درست اجتماعی است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 23:45  کیوان
|
**ابوالهول در تمام عمر یک بار به سخن آمد و چنین گفت:
یک دانه ی شن صحرایی است و صحرا،یک دانه ی شن.*
**هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم:
نخست،وقتی دیدمش که به پستی تن می دهد تا بلندی یابد.
دوم،آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید.
سوم،آنگاه که میان آسان و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم،آنگاه که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران
نیز همچون او دست به گناه می زنند،خود را دلداری داد.
پنجم،آنگاه که از ناچاری،تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش
را ناشی از توانایی دانست.
ششم،آنگاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد،حال آنکه یکی از
نقاب های خودش بود.
هفتم آنگاه که آوای ثنا سر داد و ان را فضیلت پنداشت.*
**ارزش انسان به چیزی است که اشتیاق رسیدن به آن را دارد،نه
با آنچه که بر آن دست می یابد.*
**قابل ترحم ترین مردم کسی است که آرزوی خویش را در سیم و زر
خلاصه کند.*
**سکوت را به من ارزانی دار تا خویشتن را به ژرفای شب
در افکنم.* *درمانده نشدم جز در برابر کسی که پرسید کیستی؟*
ماسه و کف جبران خلیل جبران ترجمه ی مهدی سرحدی با کدام یک از نوشته های بالا بیشتر رابطه برقرار میکنید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 13:40  کیوان
|
پیش از خوندن این نوشته پست مرگ و سوگواری 1 رو بخونید: صدای کوبه ی در می آید.کسی درب خانه ی دل را می کوبد.درب را می گشایم.آنک همیشه آشنا آمد.او که هم نشین شبانه های من است و هم سخن پگاهان من. غم آمد. شاید ابری آفتاب را پوشانده.شاید نور ستاره ای در پرتو ماه تاب فراموش شده.شاید شاید و شاید............... او را غم می نامند من او را دوست خود می دانم.بار دگر این آشنای دیرین خانه ی دل آمد.از او پرسیدم کاینبار برای چه آمدی؟گفت:برای ابری تاریک که آفتا ب را پوشانده و نمی بارد.حکایتی دارد دراز.گفتم:همه ی حکایت های تو دراز است.گوش به تو می سپارم ای دوست تا این حکایت آشکار کنی. غم گفت:باز می گردد به سالهای سال پیش.روزگاری دور.باز می گردد به خورشیدی تابان.به مردی که در راه آزادگی گام برمی داشت.به کسی که برای جاودانه شدن عشقش جان داد.به کسی که با کمترین توان و نیرو به پیکار ستم رفت. به نام آزادی.به نام عشق.به نام حسین. در زیر آفتابی تابان در سرزمین نا مردمان،با یارانی دلاور به پیکار ستم پیشگی رفت و جان خود و یارانش در راه ماندگاری نام دین داد. به غم گفتم:من دینش را می شناسم.هم آیین وهم کیش او هستم.بر پایه ی دین اسلام او پس از مرگ به نزد یزدان باز می گردد و او که جان در ره عشق داد در مینوی آزادگان جاودان خواهد زیست.یاد و نامش گرامی باد درود بر او و یارانش. غم گفت:پس از رفتن او و دیگر پیشوایان دینی ابری از ناآگاهی و نادانی آفتاب حقیقت را پوشانده.امروز نامش زنده می شود اما نه آنگونه که شایسته ی اوست.عاشورا در تابستان روی داد از آنرو که سال هجری قمری نا پایداراست،امروزه در زمستان, همه گان سنت نا آگاهان و نا مردمان را در پیش گرفته اند.گفتم:چگونه؟گفت:با خود زنی و خود فریبی.با ریا کاری و پیروی از نا درست ترین سنتها. چند صد سال پیس شاه اسماعیل برای بهره جویی و مردم فریبی شیوه ای غریب در سوگواری را برای ایرانیان به یادگار گذاشت.شیوه ی خودزنی همه گانی و به راه اندازی دسته های سیاه پوشان. به غم گفتم:گویی آنها این گونه می اندیشند که حسین(درود بر او و خاندانش) به سوی تاریکی و سیاهی رفته .گویی آنها نمی دانند که بر پایه ی اسلام آسیب رساندن به خود گناه است؟ غم گفت:آنها پیرو سنت اند.سنت هایی دگرگون نا پذیر.سنت هایی که از گذشته آمده .چرا و چگونگی اش به فکر و خرد شان بی ربط است. آنها نیز آن بزرگ مرد را می شناسند و او را دوست می دارند.افسوس که غم خود را با خود پریشی پاسخ می دهند و در راستای سنت پرستی حسین و راه او را فراموش کرده اند.آنها سنت را بزرگتر از دین و بزرگتر از همه چیز می دانند. من دیگر نمی توانم بمانم تو را به دیگر همرا هانت می سپارم. گفتم:این شیوه ی دوستی نیست.من در این نا آرامی و بی پاسخی با که سخن گویم؟غم اینبار پاسخش سکوت بود رفت و پس از او بار دگر صدای کوبه ی در به گوش رسید.در را گشودم.یکی از دوستانم آمد.تنهایی. من ماندم و تنهایی و اندیشه های بی پاسخ. من برای همه ی افراد احترام قائلم.با هر روش وباوری.این روزها تمی تونم چیزهایی رو که می بینم تجزیه تحلیل کنم.چیزهای مثه اینکه گروهی به امید اینکه حاجت بگیرن از خدا، گفته های اونو زیر پا میگزاردند.این خود خواهی نیست که گروهی برای خودشون و خودخواهیه خودشون از خلق خداو نه از خود خدا یاری می خوان ؟زنده نگه داشتن نام یه نفر چه ربطی به این بساطا داره؟ واسطه ی خداوند و یاری جستن از واسطه یعنی جی؟ نمی دونم.و می خوام که شما منو آگاه کنید و بهم کمک کنید.سپاسگزارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 23:53  کیوان
|
به نام پروردگار مهر. نی نامه مولانا را شاید بارها خوانده باشید.به شیوه های گوناگون و در سا لهای گوناگون. در جایی نی را همان مولانا می دانند جای دگر نی را نیستی و جای دگر نی را عالم معنا. برداشتها و نگرشها گوناگون است ولی کسی به من آموخت(استاد طاهری سال هشتاد ویک) نی نامه را فراتر از گفته ها و دانسته ها و برداشتها باید خواند.بر همین پایه پیشنهاد داد به گونه ای دیگر به تی نامه بنگریم و در آن گوینده و اول شخص این شعر خداوند و انسانها در آن سوی شعر قرار می گیرند.با این نگاه بار دگر نی نامه را بخوانید (بخشی از نی نامه): ************************************************************ بشنو این نی چون شکایت می کند ا زجد ا ییها حکا یت می کند کز نیستا ن تا مرا ببرید ه ا ند در نفیرم مرد و زن نا لید ه ا ند سینه خوا هم شر حه شر حه ا ز فرا ق تا بگویم شرح درد ا شتیا ق هرکسی کو دور ما ند از اصل خویش باز جوید روزگاری وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من ا زدرون من نجست اسرار من سرمن از ناله ی من دور نیست لیک چشم گوش را آن نور نیست تن زجان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آ تشست این بانگ نای ونیست باد هر که این آ تش ندارد نیست باد آ تش عشق است کاندر نی فتا د جوشش عشق است کاندرمی فتا د نی حریف هر که از یاری برید پرده ها اش پرده های ما درید همچونی زهری و تریاقی که د ید همچو نی د مسازو مشتاقی که د ید نی حد یث راه پرخون می کند قصه های عشق ومجنون می کند محرم این هوش جز بهوش نیست مرزبان را مشتری جز گوش نیست د ر غم ما روزها بی گاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت،گو رو،باک نیست تو بمان،ای آنکه چون تو پاک نیست هر که جز ماهی،ز آبش سیر شد هر که بی روزی است،روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید،وا لسلام ************************************************************ خداوند از روح خود در ما دمید.میان ما و او پیوندی از مهر است.ناله های همه گان از دوریها و جدایی هاست.همه ی انسانها از ریشه های وجودی خود هر اندازه که دور شوند، به سویش باز خواهند گشت. از خود به خدا رسیدن ممکن نیست.خود را باید نابود کرد ومن را فراموش تا بتوان او را دید.خداوند آشکار است در درون همه ی ما. عشق پیوند میان ماست.هویدایی نهان. رازی پوشیده بر ماست که با خود فراموشی آشکار می شود. خداوند عاشق ا نسان ها ست او که همواره در کنار ماست.او که با همه بی مهری ها از مهرش کاسته نمی شود.عاشقی که همواره در کنار معشوق است و همیشه پاسخ گوی.او عاشق ترین است. زمین نیز بخشی از آسمانهاست.در شگفتم عشق میان انسانها را ناروا می خوانند و خود را با روزی چندگاه بندگی و عبادت عاشق خداوند می دانند. ما نیز می توانیم عاشق باشیم.عشق میان انسان وخدا پیوند و اتحاد میان عشق و عاشق و معشوق است. هر که خود را ندید خدا را دید و هر که خدا را دید عشق را یافت. نوشته هایی که بعد از شعر گذاشتم نگرشی است که بر پایه ی نی نامه مولانا بهش دست یافتم.این نگرش رو باید احساس کرد وگرنه همین جا می شه با هزاران دلیل و منطق نفی اش کرد. (هر کس خواست نفی کنه زحمت نکشه دلایلشو از خود من بپرسه)شاید جسارت باشه اینگونه درباره ی عشق خدا انسان نوشتن.ولی این گام آغازین در راه خود شناسی و خدا شناسیه.پس من خودم رو در آغاز این راه می بینم نه بیشتر.روی هیچ کدوم از باورهام تعصب ندارم و اونها رو در حال پیش رفتن و دگرگون پذیر می دونم..باید بیشتر از اینها در اینباره نوشت اما من دیگه از این بیشتر نوشتن رو جسارت دونستم چون نمیدونم این یافته های درونیم برای همه قابل درکه یا نه؟ درود بر شما سپاسگزارم از راهنماییها و همراهی ها تون.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 21:52  کیوان
|
درود بر همه ی آنها که عشق را در درون خود یافته اند و برای آن عشق جان داده اند.عارف و صوفی بزرگی که در سال 244 (هجری)در فارس به دنیا آمد ،عشق را در درون خود بدرستی یافت و سخن با نامحرمانی گفت که جزنادانی ونفرت اندوخته ی دیگری نداشنتد.بهترین پل آشنایی با او تذكرهالاولياي عطار است.: آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه درياي مواج، حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاري عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود که هم غايت سوز و اشتياق بود و در شدت لهب و فراق مست و بي قرار. شوريده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدي عظيم داشت، و رياضتي و کرامتي عجب. علي همت و رفيع و رفيع قدر بود و او را تصانيف بسيار است به الفاظي مشکل در حقايق و اسرار و معاني محبت کامل.ا بو سعيد بن ابواخير قدس الله روحه العزيز و شيخ ابوالقاسم گرگاني و شيخ ابوعلي فارمدي و امام يوسف همداني رحمةالله عليهم اجمعين در کار او سيري داشته اند و بعضي در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم قشيري گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضي او را به سحر نسبت کردند و بعضي اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانيدند.و بعضي گويند از اصحاب حلول بود. سپس داستان بر دار شدن او را چنين بيان داشته است: پس حسين را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمي گرد آمدند. او چشم گرد مي آورد و میگفت: حق،حق، اناالحق.... نقلست که درويشي در آن ميان از او پرسيد که عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني. آن روزش بکشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، يعني عشق اينست. فریاد او برای تاریک دلانی که با نادانیه مردم پروردگاری می کردند نابودگر بود.فریاد او برای گوشهای پر از خرافه و سنت پرستی نا رسا بود..او از کسانی که نمی دانستند گلایه ای نداشت او از آنها که می دانستد و نان به نرخ روز خور بودند دل چرکین بود.. درود بر روح پاک این بزرک مرد این سر به دار عشق. حق ..حق...انا الحق. آوای حقیقت او امروز نیز به گوش می رسد و امروز نیز بر گوشهای سنگین و دلهای تاریک سنگینی می کنند وامروز نیز هزاران بار حقیقت بربالای دار می رود. بسیار بسیار سپاسگزارم از همه دوستانی که در پست پیش من رو راهنمایی کردند.پست مرگ و سوگواری 2 رو حوالی روز عاشورا تو وبلاگ می گزارم.این پست رو هم می خواستم پیشکش کنم به منصور حلاج که یاد او همواره در نزد عاشقان زنده است. نمی دونم تا چه اندازه از حلاج شناخت دارید خوشحال می شم درباره ی حلاج و انا الحق گفتن او دیدگاهتونو در میون بزارید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 0:59  کیوان
|
******************************************************************* من ارزان که گردم ز مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک
******************************************************************** به مراسم سوگواری ایرانیها که نگاه می کنم،ایرادهای پایه ای در نگرش اونها به مرگ میبینم. در آیین مذهبی اسلام،مرگ بازگشت به سوی خداوند است و هر کس با رفتار خود در این جهان سرای جاودانگی خود را می سازد.مرگ از دنیایی به دنیای دیگر رفتن است و ادامۀ زندگی در سرایی دیگر.پس خاک بر سر ریختنها بر سر کوبیدنها و سیاه پوشیدنها برای چیست؟مگر دین را باور ندارند؟مگر در آیین مذهبی نیست که همۀ ما روزی گرداگرد هم درسرای جاودانگی زندگی خواهیم کرد پس این نا آرامیها برای چیست؟جزبرهم ریختن آرامش روح آن کس که جان سپرده سود دیگری دارد؟.این لباس نامرتب وسیمایی نامناسب در سوگواریها بی احترامی به مرده نیست؟ گروهی نگرشها و باورهای گوناگون را بی آن که بیاندیشند کور کورانه و تقلید وار می پذیرند و پس ازآن ازروی نا آگاهی روی آن باورها تعصب پیدامیکنند وازتنگ ترین دریچه ها به پیرامون خود نگاه میکنند. زمانی مرگ را حقیقتی تلخ می دانستم وگردش روزگار را بیهوده.مرگ را نابودی و فراموشی می پنداشتم(از دل برود هر انکه از دیده برفت)و پرسشهای بی پاسخ از خداوندمانند: از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ از بافتۀ وجود ما پودی کو؟ در چنبر چرخ جان چندین پاکان میسوزد خاک می شوددودی کو؟(خیام) زمانی نیز برای مرگ زنده مانی می کردم و دچار مرگ شیفته گی شده بودم و مرگ را رهایی جان از اسارت تن و پرواز از خاک نفرین شدۀ زمین به سوی آسمانها میدانستم. و ار آن زمان که خرد نگهبان اندیشه ها و احساسات من شد این شعر حافظ را زیباترین نگرش به مرگ می دانم.آن کس که زندگی را هدیه داد و از روح خود در تن خاکی دمید روزی این امانت را باز پس خواهد گرفت و من هستم و آنچه که با این امانت کرده ام. رنگ مرگ را سپید می دانم و همچون ایرانیان باستان جامۀ سوگواری سپید بر تن میکنم. دربارۀ مرگ سخن گفتن و نوشتن ساده نیست،اما از دید من آنقدر باید دربارۀ آن اندیشید تا به باور درست و برخورد اجتماعی درست رسید.باور من هنوز هم کامل نیست و تا زمانی که زنده ام فرصت دارم که نگرشها و اندیشه هامو دربارۀ مسائل گوناگون دگرگون کنم. خوشحال میشم اگه شما هم دیدگاهتونو در اینباره در میون بزارید و پیشنهادتونو تا راههای چاره اندیشی برای مبارزه با برخورد کنونی مردم با مرگ روشن شه. من تو پست های بعدی احتمالا روز عاشورا باز هم به سوگواریها خواهم پرداخت با دید گاهاتون منو یاری کنید که به کاملترین نگرش برسم. سپاسگزارم.
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 13:20  کیوان
|
|
|