|
"به نظر من یه خونه باید سبز باشه،سبز و همیشه سبز" با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی دوازده سال پیش ،بیژن بیرنگ و زنده یاد مسعود رسام سریالی ساختند که همچنان در یادها مانده. سریالی که با بازی خسرو شکیبایی در نقش رضا صباحی جاودانه شد.سریالی که بار اخلاقی و آموزشی فراوانی داشت و مانند نود شبیهای بی محتوای امروزی نبود.رضا صباحی روح سبز خانه ای را باور داشت که در آن زندگی می کرد.روحی سرشار از گرما و صمیمت.روحی که امید در آن موج می زد.رضا صباحی یک وکیل بود و به ما می آموخت چگونه از حق خودمان دفاع کنیم.رضا زمانی که حقی نا حق می شد آرام و قرار نداشت و مدام راه می رفت.مهرانه مهین ترابی، رامبد جوان،آتنه فقیه نصیری ،حمیده خیر آبادی و چندین تن دیگر در کنار هنرمندی که هنرش همیشه در میان ما زنده است "خسرو شکیبایی" در خانه سبز بازی می کردند.و شور بختانه مسعود رسام هفته ی گذشته به سرای جاوانگی شتافت.کارهای ماندگارش هرگز میان اهل هنر فراموش نخواهد شد. پس از خانه ی سبز سرزمین سبز ساخته شد که با نه سال دیرکرد زمستان هشتاد و شش روی آنتن شبکه ی دوم رفت که به دلیل ندادن آگاهی درست پر بیننده نبود گرچه بسیار آموزنده و پر بار بود.رضا صباحی به ترانه ی غمگین اهالی خانه سبز اشاره می کرد ترانه ی (سبد سبد....) در آن روزها جومونگ قهرمان تلویزیونی نبود و دیدن سریال بی کیفیت lost نشان به روز بودن یا مد بودن نبود.چه بر سر فرهنگ مردم آمده روشن نیست. و رضا امروز نیست که ببیند ترانه ی مردم ایران غمگین شده و هوای شهر سنگین.این غم را در هر نگاهی می توان یافت و این سنگینی در هر نفسی که فرو می رود می شود حس کرد.تهران شهر خوبان به مانند چند شهر دیگر از ایران فضای سنگینی پیدا کرده.فضایی پر از پرسش؟ که چرا پاسخ مردمی که زبانشان سکوت است را با زبان آتش و آهن می دهند؟چرا سرکوب؟چرا شکنجه و چرا ابزار زور به جای زبان سخن؟ همه جا پر است از پرسشهای بی پاسخ. ویاد تیتراژ پایانی خانه ی سبز می افتم که : سبز سبزم ریشه دارم ، من درختی استوارم.... ..................................................................... چهار سال پیش در چنین روزهایی شکسته ساز آغاز به کار کرد، و امروز این ساز همچنان به کوک عشق می نوازد.گرچه بسیاری از یاران گذشته امروز نیستند و فضای وبلاگ نویسی دگرگون شده.اما هدف همان آموختن است که در این چند سال آموخته های با ارزشی در کنار شما دوستان بدست آوردم.از نخستین نوشته تا امروز همواره در پی یافتن و رسیدن به برداشت راستین از عشق بودم و ره عشق با همه ی دشواری ها ادامه دارد. دیدگاه ها و نظرات خودتون رو درباره ی شکسته ساز بگید. و اینکه کدام بخش از نوشته های شکسته ساز را بیشتر می پسندید؟ تاریخی،ادبی ،موسیقی،و دیگر نوشته ها... در پناه راستی .پیروز باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:18  کیوان
|
شمارکسایی که چشم زدن یا همون نظر زدن رو باور دارن زیاد هستن. این نوشته برای توهین کردن و یا به چالش کشیدن باورهای بخش زیادی از مردم نیست.این نوشته تنها پرسشی است از کسانی که چشم زدن رو درست می دونن.انسانها باید در برابر باورهاشون پاسخگو باشن. پرسش یکم: از کسانی که قرآن را باور دارند:به راستی در کجای قرآن اشاره ی مستقیم به چشم زدن شده؟جدا از برداشتها و تفسیر هایی که درباره ی آیات می شه و اون نظر شخصی هر کارشناسه آیا آیه ای وجود داره که اشاره ی مستقیم به چشم زدن داشته باشه؟ پرسش دوم:تاحالا فکر کردین که همچین باوری یه جور دخالت مسقیم در کار خدا و سرنوشت انسانهاست؟ اگر باور دارید که خدا آفریننده ی ماست و هدایتگر سرنوشت ماست چگونه می پذیرید نظر منفی ته دل یک آدم سرنوشت آدم ها رو عوض کنه؟سرنوشت انسانها مگر می تواند بازیچه ی فکر دیگران شود؟ پرسش سوم:چرا باید آدمها از این راه اشتباهات خودشون،کوتاهی خودشون و مسئولیت خودشون رو کنار بگزارن وهمه چیز رو بگن تقصیر دیگری بود؟زیاد شنیدیم که می گن: ما رو چشم زدن که اینجوری شد.فلانی چشم خورد کنکور قبول نشد،ورشکست شد حتی می گن چشم خورد تصادف کرد کشته شد! آخه مگه مرگ و زندگی آدمها بازیچه ی فکر دیگرانه که به این آسونی از دست بره؟پس خدا در این میان چه نقشی داره؟ من با احترام به کسانی که چنین باوری دارن به این پرسشها پاسخ می دم : یک_می گن تو قرآن اومده،اما انگار هیچ کس نمی دونه کجای قرآن.پژوهشها نشون می ده سنگی که به اون چشم نظر می گن چند هزار سال پیش از اسلام هم در ایران و دیگر کشورها دیده شده.پس این یک باور مذهبی نیست.هیچ کس به درستی نمی دونه چرا به همچین چیزی باور داره.اما کسایی که باور دارن روش تعصب دارن و مثل یکی از واجبات دین بهش نگاه می کنن. خدا انسان را آفرید تا آدمیان با اندیشه هایشان و کوششهایشان زندگی خود و دنیای پیرامون را بسازند.تندرستی و سلامتی آدمها و دارایی و مالی که به دست میارن اگر از روی کوشش خودشون باشه نظر شور وتنگ هیچ آدم دیگه ای نمی تونه اونها رو بر باد بده.چشم زدن یعنی نظر بد انسانی دیگر می تواند سرنوشت انسان را تغییر دهد.اگر واقعا چنین باشد سرنوشت انسانها بسی بی ارزش و پوچ خواهد شد و خدا در این میان تماشاگر.همچین باوری هم خدارو به مسخره می گیره هم سرنوشت آدمها رو. دو_این باور یک جور مسئولیت گریزی است برای کسانی که نمی خوان اشتباهات خودشون رو بپذیرن.همیشه دنبال کس دیگری هستند تا شکست های زندگی خودشون رو به اونها وصل کنن و این یکی از بزرگترین دردهای اجتماعی ایرانیان است که هیچ کس حاضر نیست مسئولیت اشتباه خویش با بپذیرد. سه_برخی می کوشند با دوختن این باور به انرژی درمانی و متافیزیک برای این باور استدلالهای علمی بیاورند.این همه تلاش برای علمی جلوه دادن یک خرافه به راستی قابل درک نیست.جذب انرژی منفی از انسانها و فضای پیرامون هیچ ارتباطی با چنین پدیده ای نداره.چون جذب انرژی منفی چه خودآگاه چه نا خودآگاه هرگز نمی تونه سرنوشت یک انسان رو دگرگون کنه.بالاترین نتیجه ی جذب انرژی منفی،خستگی احساس کسالت و مانند اینهاست هرگز نمی تونه یک اثر اساسی روی زندگی و سرنوشت انسانها بگذاره.مگر اینکه انسان خدای خودش رو کوچک و ناتوان ببینه .مگر اینکه آدم خدا رو دهدنده و بخشنده ندونه و واسطه های انسانی رو دخیل بدونه. یه پرسش هم جدا از اینها فکرم رو درگیر کرده.چرا بیشتر خانومها به چشم زدن باور دارن؟ سخن پایانی: برای یک انسان مثبت اندیش و نیک بین چشم بد دیگران چه خودآگاه و چه ناخودآگاه ،کوچکترین دگرگونی در اندیشه اش نداره.اما یک انسان منفی نگر و بد بین پذیرای همه گونه چشم بد و فضای بد فکری و اندیشه های بد است.پس ریشه ی این بدنظری و بدگمانی و بد اندیشی در خود انسان است نه دیگری.چشم زدن یک جور خرافاته که نتایج تلخی مانند بدگمانی و بد اندیشی و مسئولیت گریزی داره.چنین آدمهایی از تعریف و تحسین دیگران می هراسند و به هر سخنی بد بین هستن حتی از نزدیکان خودشون.پس چنین باوری بیش از همه به خود انسان آسیب می زنه و آرامش درونی فرد رو ازش می گیره. و پاسخ شما در بخش دیدگاه ها:
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:15  کیوان
|
پیش نوشت: پرویزمشکاتیان آهنگساز و نوازنده ی شناخته شده ی سنتور با ایست قلبی درگذشت.قلب موسیقی ایران نیز با رفتنش به درد آمد.تسلیت می گم در گذشت این استاد برزگ رو به خانواده اش و جامعه ی هنری.به زودی نوشته ای در این باره خواهم داشت.۳۰/۶/۸۸ ........................................................................................................................................ این چند وقته خبرای بد زیاد شنیدیم.خبرهایی که دوست نداشتیم باورش کنیم.خبرهایی که منتظر شدیم تا تکذیب شه.اما نشد.یکی از این خبرهای بد فرهنگی رو به گزارش روزنامه ی همشهری (محله_منطقه یک تهران) می خونیم: موزه ی دکتر حسابی به حراج گذاشته شد خانه ی قدیمی دکتر حسابی ،محلی که سالهای سال مکان آمدو شد بزرگان علمی کشور بود،اکنون به سبب بدهی مالی به بانک به حراج گذاشته شده است و بیم آن می رود که در صورت دست رو دست گذاشتن مسئولان و عدم همکاری بازماندگان،میراث معنوی این مرد بزرگ از کف برود. مهندس ایرج حسابی فرزند دکتر حسابی در این باره می گوید: پروفسور حسابی که آموزش و تربیت چندین نسل دانشجو و استاد را در کارنامه ی فعالیتهایش دارد و به فرهنگ و ادب و اعتقادات سنتی و مذهبی این سرزمین عشق می ورزید ،تنها داشته زندگی اش را که منزلش بود،29 سال پیش در گرو بانک قرار داد و در حالی که در فعالیتهای علمی فرهنگی و تحقیقاتی اش متضرر شده بود،مبلغ 48 میلیون تومان وام دریافت کرد.در حال حاضر این خانه به عنوان موزه ی دکتر حسابی شناخته می شود و نمادی هفتاد ساله به شمار می آید باید بدهی آن روزگار را که اکنون مبلغ 2 میلیارد و پانصد ملیون تومان شده،جبران کند و از همین رو به حراج گذاشته شده است. نکته های تلخی از این خبر دریافت می شود.نخستین پرسش آنکه چرا دانشمندی چون دکتر حسابی برای پژوهشهای علمی خود باید از بودجه ی شخصی استفاده کند؟ اگر داشنمندی چون حسابی تامین بودجه نشده وای به حال پژوهشگران جوان و گمنام این مرز و بوم. چند سال پیش برای دکتر حسابی در میدان تجریش تندیسی از سر ایشان درست کردند و سالهاست خیابانی به نام ایشان نامگذاری شد.به راستی اگر آن کارها نمادین نبود چرا امروزهمه کنار نشسته اند تا خانه ی دکتر حسابی که خود نماد دانش این مرز بوم است را حراج کنند؟ این روزها واژه ی نخبه را بیش ازپیش می شنویم.اما به راستی هیچ خبری که نشان دهنده ی توجه راستین به نخبگان باشد را نمی شویم.شاید نخبه واژه ی زیبایی باشد که بتوان با آن بازی کرد و گروه اندکی را فریفت.اما هرگز حقیقت بی توجهی به نخبگان حتی پس از مرگشان را نمی توان فریب داد به گفته ی فرزند دکتر حسابی امسال 68 هزار نفر از موزه ی دکتر حسابی بازدید کرده اند.آنها که به این باغ موزه ی زیبا رفته اند بیش از شنودنگان این خبر تاسف می خورند چرا که آن باغ کوچک و خانه ی زیبا در میان آن همه آسمان خراش و ساختمانهای زشت امروزی چون گهری گران بهاست.جدا از ارزش علمی فرهنگی شخص دکتر حسابی،خود خانه ارزش تاریخی دارد. ای کاش پیش از آنکه دیر شود دست اندرکاران و مسئولان ننگ حراج شدن موزه ی دکتر حسابی که مانند حراج شدن فرهنگ و دانش این کشور می ماند از زمانه ی خود پاک کنند. .................................................................................................................................. پی نوشت:
.....
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا دادهست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظهی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟.....
زبان آتش و آهن تصنیف جاودان هنرمند مردمی استاد شجریان
هم زمان آلبوم رندان مست نیز از استاد به بازار آمده که تا کنون از پر فروشترین کارهای موسیقی اصیل
ایرانی است
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 8:2  کیوان
|
گفتگوی BBC با استاد شجریان: در شرایطی که مردم ما در بهت و حیرت فرو رفته اند و در شرایطی که این خس و خاشاک با توفانی که آقای احمدی نژاد به پا کرده،به حرکت در آمده اند صدای من جایی در تلویزیون و رادیو ِ صدا و سیمای جمهوری اسلامی ندارد و من مواکداٌ خواستم که صدای مرا پخش نکنند و باعث ناراحتی من نشوند و تجاوز به حق و حقوق من نکنند این صدا صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد ماند. من بارها و بارها گفته ام سال هفتادو چهار هم از رئیس وقت خواستم که صدای مرا پخش نکنید ولی باز هم حرف مرا نادیده گرفتند و به حق و حقوق من تجاوز کردند و من هر بار صدای خودم را از این رسانه(صدا و سیما)شنیدم بدنم لرزید واحساس شرم کردم.از این رو مواکداٌ از رئیس جدید خواستم که به حقوق من تجاوز نکنند و صدای من را از این رسانه پخش نکنند.سرودهایی که من خواندم در سال 1357 و 58 به خاطر حرکت رستاخیزی بود که مردم انجام داده بودند ولی حالا می بینم که این سرودها را در صورت من و امثال من و مردمانی که من برایشان خواندم،می کوبند.این است که من اجازه نمی دهم این سرودها را به این سادگی پخش کنند و اینها هیچ حقی در این سرودها ندارند. و در خبری از تارنمای دل آواز آمده: در پی تماس های مکرر علاقمندان بدین وسیله به اطلاع می رساند استاد محمدرضا شجریان و گروه شهناز در تابستان 88 در داخل کشور هیچ برنامه و کنسرتی نخواهند داشت ................................................ آری این آوای راستی است و همیشه جاودان خواهد ماند.هنرمندان مردمی همواره در نزد مردم ماندگار و جاودان هستند.تاریخ برای کسانی که کوشیدند حقیقت را واژگون کنند،سر حقیقت را ببرند و یا آنرا بر دار کنند،بر قلب حقیقت تیر زنند و آنرا خاموش کنند،پیام ویژه ای دارد و آن هم نابودی است.هر آن کس که با راستی و با یگانگی حقیقت در افتاد،ور افتاد.این آشکار ترین پیام تاریخ است برای کوبندگان راستی. درود بر استاد شجریان بلند مرام که مردمی بودن خویش را بار دیگر نمایان کردند.در چنین زمانهایی بهتر از هر زمانی هنرمندان مردمی از دیگران شناخته می شوند.همچنین دوستداران راستین استاد آواز ایران نیز بهتر شناخته می شوند. راز جاودانگی و محبوبیت استاد شجریان در همین راست مرامی ایشان است.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:59  کیوان
|
چند وقتی بود در بعضی از فیلمها و سریالهای ایرانی صحنه های اکشن متفاوتی می دیدیم.تصادفهایی که واقعا تصادف بودند.چپ کردنها برخودها و ....راز این تغییر در گرو پیمان ابدی بود.جوانی که پس از تحصیل و کار در زمینه ی بدل کاری در آلمان به میهن خود بازگشت تا سینمای اکشن ایران را دگرگون کند.به راستی او موفق شد وسینمای اکشن ایران را دگرگون ساخت. با تخصص و انرژی باور نکردنی که داشت یادگاری ابدی در سینمای ایران به جای گذاشت. نخستین بار او را در یک برنامه ی تلویزیونی در شبکه ی تهران دیدم و آنچه دیدم عشق یک جوان پر انرژی به هدفهای خود بود.به راستی او یک نمونه است.بدلکار سریال کبری یازده که تمام جدابیت این سریال از همان بدلکاری هایش بود به ایران آمد تا عشق خود را به میهن خود آورد و سرانجام در راه این عشق جان باخت.خبر درگذشت او برای سینمای ایران خبر ناگوار و تکان دهنده ای بود.امید واریم این رویداد تلخ اثر بدی بر روی سینمای اکشن نداشته باشه. رعایت ایمنی و پیش بینی های فنی اگر بود، پیمان اکنون درمیان ما بود.این کوتاهی ها و سهل انگاری ها پدیده ی تازه ای نیست و در جای خود نیاز به بررسی بیشتر دارد.وی درپی آموزش دادن بدلکاری حرفه ای در ایران بود،امیدواریم راه او ادامه داشته باشد هر چند که جای او همیشه خالی است. درگذشت او را به خانواده اش و به جامعه ی سینمای ایران تسلیت می گم. نام او تا ابد در تاریخ سینمای ایران ماندگار خواهد شد. به راستی که جان در ره آرمان دادن نشان از بلند مرتبگی اوست.روحش شاد باد. یادش تا ابد در سینمای ایران گرامی خواهد ماند. خاکسپاری پیمان ابدی و عکسهای پیمان ابدی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:0  کیوان
|
بیش از دو سال ، کمتراز سه سال ، از نخستین باری که به نوای ساز شکسته گوش سپردم میگذره .. اکنون ، آوای این ساز برام آشناست ، در این میون خودم نویسنده ی دو تارنگار بودم که به شوندهایی بستمشون .. پس از اون سال گذشته در چند نوشته با شکسته ساز همکاری کردم .. اینک بار دیگه این مجال رو دارم که به سرایش نغمه هایی با این ساز دست بزنم .. درود های بی کرانه ی من رو بپذیرید ، همراهان گرامی .. به امید همنوازی های بیشتر و بهتر ... پگاه
در زیر سقف آسمانی که از آن آب می چکد .. در جامه باران .. و از آن باد میوزد .. در هیبت توفان ، روی فرش زمینی که تن پوشش خاک است و زینتش آتش ، در به هم رسی آوای این چهار نیایش ، هستی ما ، زندگی ما ، هستی و زندگی یافت . امروز در هر گوشه جهان ، اینها و در کنارشان نداهای دیگر ، به بودن خویش ادامه میدهند ، تا روزها وشبها پدید آیند . آنان نیز چهار تن هستند ، که در یکی از گوشه ها و زاویه ها و کناره ها ونغمه ها روزگار میگذرانند . آنان چهار تن هستند ، یکی از آنها آب است ، با ریزش مداوم و آهسته اش ،با پافشاری اش درراه یافتن به درون سنگها . یکی آتش است ، با بی پرواییش در سخن گفتن ، وبرهنه دیدن حقیقت زیستن . یکیشان خاک است ، دوست دارد با آرامش غمناک زیبایی بنشیند جایی و رفت وآمد دیگران را نگاه کند . ودیگری باد است که نمیخواهد یکجا بماند ، نمیتواند بماند ، همیشه میخواهد بگذرد ، اگر نه با پا ، در خیال پس .. این چهار تن را ، اگر مجالی باشد ، از این پس بیشترنیزخواهید شناخت .. این نوشتار پنجره ای ست بر زندگی روزانه اینان در کنار یکدیگر .. پرده یکم این است ، تا پرده های پسین چه باشد .. باد ، کارش ، هنر انسان نخستین است ، کشاورزی ، تکه زمینی دارد و شور سبز شدن جوانه ها ، یکی از روزهایی که پر گشود و رسید به کناره کشتزارش ، خاک هم با او بود ، نگاهش افتاد به زمین که خشک شده بود زیر تابش بی تعارف خورشید ، آسمان هم بغض کرده بود اما اشکش نمی آمد .. شاید دست و دلش به کار باریدن نمی آید ، این را خاک گفت ، من هم اگر بودم نمی باریدم برای آدمهای این زمانه ویران . باد گفت : به آسمان که نمیتوان دل بست ، برویم از زمین یاری بخواهیم .. چاهی بود آن دورتر ، کشیده شده تا ژرفای زمین ، زلالی باران سالهای پیش را ، آن هنگام که آسمان هنوز با زمین قهر نبود ، در پایین ترین لایه اش دید باد .. کسی باید بیاید و از چاه بخواهد که زمینمان را سیراب کند ، کسی که زبان چاه را بداند ، این را خاک گفت .. باد سربلند کرد و به جستجو بر آمد .. دورتر ، مردی از لبه دشت میگذشت ، مردی به قامت گردو ، پوستی داشت به رنگ پوست گردوی رسیده ، دستهایش ، چهره اش ، چین های میوه گردو را ، چون پوستش را بشکافی ، وامدار بودند ، جامه اش سبز بود به رنگ گردوی شیر ، و بوی تنش عطر برگ درخت گردویی پیر را جایی در پشت خاطره اش به یادش می آورد .. خاک نشسته بود و خیره شده بود به تشنگی زمین ، باد گفت : او زبان چاه را می داند ، و بلند خواندش : گردو ، می آیی اینجا ؟ از آن روز گردو ، میراب آنهاست ، راه می رود میان پشته های کشت شده ، واز دانه ها میپرسد کی تشنه میشوند؟ میرود سر چاه واز او میخواهد که دستهایش را از هم بگشاید و جویی سرازیر کند به روی زمین .. من ثمره گفتگوشان را دیده ام ، سرودی ست روان و پاک از آب به خاک .. بگذریم ، داشتم درباره گردو میگفتم .. یک روز که زمین تشنه بود باد فراخواند و گفتش : جوانه هایم را زنده کن .. پرسید : چه اندازه زمانم میدهی؟ گفت : چهار شبانه روز .. رفت و چهار بامداد پس از آن بازگشت .. میراب که زمین را سیراب کرده بود به او رسید و لبخندی بر چهره داشت .. باد گفت : دست مزد چهار روزت .. گردو گفت : نه ، کمتر شد ، دو روز .. می دانست باد و می دانست گردوکه اگر به جای دو چهار هم می گفت ، می پذیرفت و شک نمیکرد .. میدانست و میدانست که میتوانست راست نگوید و گفته بود .. باد در شگفت بود .. گردو گذشته بود .. خاک سر تکان میداد و غباری از شانه هایش به هوا بر می خواست و در کوه پژواک میکرد که : افسوس ، قدیمها ، آن زمان که تو نبودی ، مردم همه اینگونه بودند ، بی ریا ، بی شیله ، راست و درست ، می شد به هم اعتماد کرد ، می شد به هم ایمان داشت ، کسی در اندیشه فریب دادن دیگری نبود ، چه آسان می شد با هم کار کرد ، با هم زندگی کرد .. اما اکنون دیگر .. افسوس ، زمانه ی بدی شده .. و کوه بازگو کرد: زمانه ی بدی شده .. بدی شده .. شده .. راستی به گمان شما این " زمانه " چیست ، که همه از آن می نالیم ؟ چیست این که خوب بوده و بد شده ؟ کیست این؟
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:0  پگاه
|
در سن پنج سالگی با آوای استاد محمد رضا شجریان آشنا شدم.هر شب برادرم یکی ازکارهای استاد رامی گذاشت و با آوای او به خواب می رفتم-- برادری که خود از نوازنده های گمنام موسیقی سنتی است که این گمنامی را خود برای خود برگزید-از آن سالها تا با امروز هر بار تصنیف دشتی گلچهره را شنیدم بغضی زرد رنگ گلویم را گرفت. بغضی به سردی سکوت زمان؛سکوتی که از هزاره ی باربد تا کنون ادامه داشته است. گلچهره بریز..... از همان زمان کودکی گوش دلم به گرمی آوایش گشوده شد.نخستین باری که در روزگار نوجوانی به فروشگاه رفتم و خودم می خواستم کاری از کارهای استاد را بخرم،پیوند مهر را گرفتم.کاری که خود پیوندی از مهر میان من و آوای او پدید آورد. ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود... این پیوند ماه به ماه و سال به سال بیشتر از پیش شد.سالهایی که همواره آرزوی شنیدن آوایش را از نزدیک داشتم. همواره دوست داشتم که سرچشمه ی این مهر را از نزدیک ببنیم و از آن چشمه ی نوش بنوشم. در سالهای پایانی دهه ی هفتاد،سال هفتاد و نه گروه استادان(اساتید) پدید آمد.استاد محمد رضا شجریان استاد حسین علیزاده استاد کیهان کلهر و همایون شجریان.نخستین کار آنها زمستان بود.زمستان به راستی توانست درونمایه سروده ی مهدی اخوان ثالث را به درستی و به زیبایی برساند.بازتاب کنسرتهای استاد در اروپا و آمریکا همه ی رسانه های درونی و بیرون را درنوردید. بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود... و سرانجام فریاد. گروه استادان کنسرتهای پیروز و پرفروزی را در بیرون کشور برگزار کردند اما همچنان خبری از کنسرتهای درون کشورنبود.کنسرت استاد شجریان برای دوستدارانش در درون کشور به رویایی دست نیافتنی می ماند.تا اینکه رویدادی تلخ ،نزدیک به یک دهه سکوت استاد را شکست و ایشان با بم هم نوا شدند.شجریان می خواست کاری برای هم میهنان داغ دیده اش انجام دهد پس سکوت خود شکست و با گروه استادان در سالن وزات کشوربا بم همنوا شد. برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی... (هوشنگ ابتهاج) آن شب فراموش نشدنی بود.دیدن شمار زیادی از دوستداران موسیقی سنتی در یک سالن؛آنجا می توان بهتر از هرجای دیگر موسیقی سنتی را باور کرد.زمانی که با چشمان خود دیدم شمار بسیاری از جوانان برای یک کنسرت موسیقی سنتی آمده اند.آنجا می شد دید که موسیقی سنتی تنها نیست.گرچه بی پشت و پناه ،اما تنها نیست.فریادهای بلند:"استاد دوسِت داریم،استاد دوسِت داریم"دست زدن هایی که از ته دل انجام می شد.سالن گویا یک روح داشت.روحی که عاشق آوای او بود.نا گفته نماند همراهی دیگر استادان در کنار استاد،کنسرت را برجسته تر می کرد.دیدن استادعلیزاده نیز تا آن زمان برایم چون آرزو می نمود تا زمانی که از نزدیک نوازندگی اش را ندیده بودم گمان می کردم که زبردستی او جا دو است .همچنین استاد کیهان کلهر نوازنده ی چیره دست کمانچه .درباره ی همخوانی های استاد با همایون شنیده بودم،اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟تا کنون آن همه شور را یکجا ندیده بودم.آن شب را بهترین شب زندگی خویش نامیدم. برای گرفتن بلیط کنسرت هم نوا با بم،دشواری کمتر بود.نیازی به شب بیداری خیابانی و یا فرسایش اینترنتی نبود. گروه استادان در آذر هشتاد و چهار نیز کنسرت برگزار کردند.نمی توانم بگویم کدام کنسرت بهتر بود.دم به دم و لحظه به لحظه ی کنسرت در یادم جاودانه شد.آن شب را نیز بهترین شب زندکی ام نامیدم.کنسرت با بداهه نوازی حسین علیزاده آغاز شد و در آن بداهه نوازی علیزاده کاری کرد که از هیچ کس دیگر بر نمی آید.گویی جانش را در تارش نهاده بود و زخمه های جانش را می نواخت. گرچه برای گرفتن بلیط کنسرت 3 شب از شبهای سرد پاییزی را در خیابان سپری کردم.اما در هیچ کدام از این شبها تنها نبودم.گروهی نزدیک به هزار نفر مانند من در خیابان در پی بلیط بودند.شور شب وصلش ما را گرم می کرد.گرچه پس از 3 شب بیداری شهر کتاب نیاوران تنها بلیط های بالکن را فروخت،اما من در ایوان دلم تا بی کرانه ی مهر پرواز کردم.این نوشته ایست که در آن زمان در شکسته ساز درباره ی آن شب نوشتم: و اما دیدار سوم.گروه استادان با نگرش به دشواری های بسیاری که هر کدام داشتند،هر کدام جداگانه به کار خود ادامه دادند.گروه آوا پس از سالها بار دیگر گرد استاد آمدند و در عشق بازی چنان غوغایی به پا کردند که آن شب را نیز بهترین شب زندگی خویش یافتم!مجید درخشانی (تار)مجمد فیروزی(بربط)سعید فرجپوری (کمانچه)و همایون شجریان. ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی... با آنکه می داتستم آن شب سرو چمان نیز خوانده خواهد شد، اما با شنیدنش گریستم. استاد سخن سعدی نیز آن شب به شایستگی بزرگ داشته شد و بی گمان او نیز در کنار ما بود. یاد شوری که از تصنیف پایانی آن شب دردل همگان به پا شد،همچنان مرا مست می کند که: من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا... در این تصنیف پدر و پسر به گونه ای هم آوا شدند که ما از نزدیک نیز به دشواری می توانستیم آواها را از هم جدا کنیم. دیداری دگر در راه است.کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز.برای آمدن آن شب نا شکیب شده ام.من به آوای او عشق را یافتم: ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو خواب است،بیدارش کند او را خسرو آواز ایران نیز می نامند آری. در درگه عشق خسروان،غلامی می کنند و عاشقان خسرویی. به خود می بالم در زمانی زندگی می کنم که می توانم به کنسرت استاد شجریان بروم.می دانم که در آینده بسیاری چنین آرزویی خواهند داشت.استاد محمد رضا شجریان برای من جاودان آوای مهر هستند. جاودان آوای مهر است صدای گرم تو... در پایان با پرسشی از دوستداران استاد شجریان و موسیقی سنتی نوشته را به پایان می رسانم. آیا شرکت دل آواز توانایی و شایستگی فروش بلیط کنسرتهای استاد شجریان را دارد؟ ................................................................................................................................... شمار امضا ها(دستینه ها) در واکنش به گوگل از 760 هزار نفر نیز بالاتر رفت:
و این هم دوستی که پاسخ پرسشی از عشق را در پرسشی زیبا سرود:
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:11  کیوان
|
در آغاز با نوشته ای از تارنمای ایسنا گوگل رو بهتر بشناسیم: شايد كمتر كسي باشد كه هرروزه با اينترنت سروكار داشته باشد، اما نام گوگل را نشنيده باشد؛ شرکتي که در سپتامبر 1998 توسط "اريک اشميت" و براساس پروژهي دو دانشجوي دکتري در دانشگاه استنفورد پايهگذاري شد، در سال 2000 خود را به عنوان يک موتور جستوجو معرفي کرد و طولي نكشيد كه اين موتور جستوجو با تکميل سيستمهاي پردازشي جستوجوي اطلاعات ظرف يک سال توانست توجه بسياري از مخاطبان را با افزودن بخشهاي ديگري به صفحهي اصلي خود از جمله اخبار، جستوجوي عکس و گروههاي اينترنتي جلب کند. نام گوگل، برداشتي از "Googol" به معناي "يک و هزار صفر" است؛ اين موتور جستوجو به سرعت مفهومي به معناي گوگلي کردن، يعني جستوجوي اينترنتي را وارد زندگي بسياري از مردم کرد و به عبارت ديگر جستوجوي اينترنت براي بسياري از مردم مترادف با گوگل است. گوگل را ميتوان با "کلينکس" که در سال 1914 توسط شرکت "کيمبرلي کلارک" به بازار آمد، مقايسه کرد؛ اين شرکت اولين شرکت توليدکنندهي دستمال کاغذي بود و چون در آن زمان رقيبي نداشت، استفاده از نام تجاري "کلينکس" توسط مصرفکنندگان معمول شد و از همين رو به محض آنکه از جستوجو در اينترنت سخن گفته ميشود، بسياري از مخاطبان به ياد مفهوم "گوگلي کردن" ميافتند، در حاليکه موتورهاي جستوجوي بسياري وجود دارند، ولي عموميت گوگل را پيدا نکردهاند. كافي است نگاهي به نوآوريهايي كه گوگل از ابتداي سال 2006 ارايه كرده است، بياندازيد تا بيشتر به قدرت اين موتور جستوجو پي ببريد؛ راهاندازي سرويس پرداخت آنلاين، راهاندازي نسخهي عربزبان گوگل، ارايهي سرويس رايگان دسترسي به اينترنت وايرلس، راهاندازي سايت نقشههاي اكوتوريسمي، اعطاي اسكار اينترنتي به نقشهي گوگل (Google Maps) و (Google Earth) به خاطر بهترين طراحي ديداري - کارآيي و جايزهي اينترنت پرسرعت، راهاندازي سرويس تقويم، راهاندازي وبسايت Google Finance، كسب عنوان پرنفوذترين "برند" تجاري جهان در سال 2005. گوگل یک شرکت بزرگ و شناخته شده در جهان است.اما گویی پول را با ارزش تر از نام خود می داند چرا که برای درآمد زایی و آگاهانه دست به فریبی بزرگ زده است .فریبی که در کوتاه زمان می تواند درآمد زایی کند ولی در بلند زمان آسیبهای بزرگی به این شرکت خواهد می رساند. برپایه ی گزارش تارنمای همشهری موتورهای جستجو گر از راه کلیک به درآمد می رسند.گوگل برای بالا بردن درآمد خود از آنجایی که می دانست ایرانیان ِ بسیاری به اینترنت دسترسی دارند، درنگاره های خود کنار نام خلیج پارس نام دروغین و خیالی خلیج عربی را نیز گذاشت تا از یک سو ارزش شرکت را به پولهای داده شده از سوی دولتهای خیالپرداز عربی بفروشد،و از سوی دیگر شمار کلیلک ها را بالا ببرد چون هر کس اگر از روی کنجکاوی هم در این باره جستجو کند ،درآمد بسیاری به گوگل خواهد رسید. بد نیست بدانید گوگل مانند بسیاری از شرکتهای بزرگ جهان کارمندان و سرپرستان ایرانی دارد. گوگل هرگز گمان نمی کرد واکنش ایرانیان تا این اندازه گسترده باشد که تنها در یکی از سایتها تا کنون بیش از 700 هزار نفر در واکنش به گوگل دستینه (امضا)گردآوری کنند. پس از بازتاب این واکنشها گوگل همچنان در اندیشه ی بیشتر کردن درآمد خود است.کارمندان ایرانی گوگل از راه yahoo messenger با چنین پیامهایی دروغ پراکنی می کنند: yek javane 24 saleye irani bename ……be vaseteye noboogh va daneshash moshkeli ra dar site google ijad karde ke moaseseye National Geography ra ba moshkelate faravani movajeh karde ast. Baraye pey bordan be shahkare in nabegheye irani va hamchenin komak be tadavome hadafi ke oo va hameye Iranian darand, ebarate "Arabian gulf" ra dar site Google jostejoo konid va 3 link avale peyda shode ra baz konid. Shoma ba payami rooberoo khahid shod ke shoma ra vadar mikonad ebarat "Persian gulf" ra jostejoo konid va baraye hamishe vazheye sakhtegie Arabian gulf ra be ghabrestane tarikh besparid. Anjame in kar az sooye shoma in 3 link ra hamishe dar sadr site haye jostejoo shode dar google gharar khahad dad. agar IRANI hastid in off ra baraye doostane khod send kon اینگونه پیامها تنها برای بیشتر کردن جستجو در گوگل است پس گوگل در فریب نیز فریب می زند و یک شرکت فریب در فریب شده است.آنچه که از ایرانیان بر می آید بالابردن آمار دستینه های(امضا) این تارنما است.از سوی دیگر اگر گوگل موتور جستجوی شماست آنرا جابه جا کرده و از سایت دیگری بهره وری کنید و بدانید که این کار خود بالاترین آسیب به گوگل است. گوگل هر اندازه بزرگ باشد در برابر مردم کشوری چون ایران هیچ است. آنها که در بلندای تاریخ کمر به نابودی ایران بستند و به پاکی خاک ایران کین ورزیدند اکنون کجا هستند؟ در مردابهای فراموشی ِگل نشین شده اند و در برابر جاودانگی ایران نابود شدند. هیچ کس را یارای رویارویی با راستی نیست.تاریخ یک کشور سلیقه ی یک شرکت سازمان گروه و یا فرد نیست که بتوان آنرا فریفت.تاریخ ایران چون آیینه است که در آن می توان راستی روزگار را دریافت.هر کس به تاریخ سلیقه ای نگاه کند جز نابودی دست آورد دیگری ندارد.دست کاری کردن یک نام جاودانه آن هم برای پول خریداری کردن ننگ و نابودی است.ننگی که بر نام کارکنان ایرانی این شرکت نوشته شده،هرگز پاک نخواهد شد. و اما عشق همچنان از عشق می پرسم که گر عمری مرا باشد همه عمرم شود پرسش بگویید این دل من را که گر دردی ُفتد از عشق دوای درد عاشق چیست؟ مرا از عشق گویید بازاز آن پر رنج گنج ناپدید پیدا گویید باز. و اینبار درباره ی دردی که بر دل عاشق می افتتد پرسش دارم؟چیست این درد و درمانش چیست؟؟در نوشته های آینده این گفتگوهاو پرسشها رو بیشتر باز می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:34  کیوان
|
سالها می روند یادها می مانند؛یادها می روند نامها می مانند و پس از رفتن نام،غباری شاید... اگر از شما پرسند نامی برای سال 87 برای خودتان گزینش کنید پاسختان چیست؟ تا کنون در این باره اندیشیده اید؟این نام تنها برای خودتان است؛ برای آنچه که درون شما می خواهد و می نامد. پس خوب بیاندیشید و ندایش بشنوید. ندای درون هر کس پیامی دارد.پیامی که گاهی انسان را به سوی خود می کشد.پیامی چون پیام مهر.من همیشه با اینکه نامی را بر روی روزی نهند دشواری داشتم.چگونه می توان مهر و عشق را در یک روز گنجاند؟مگر نه اینکه هر روز، روزعشق است برای عاشقان راستین؟مگر نه اینکه هر روز، روز پدر و مادر است برای فرزندان؟ مگر نه اینکه هر لحظه وهر روزو هر شب و هر ماه و هرسال،سال نیایش ونیکویی است؟پس چیستند این نامها؟ من از زمانی که مهر را درون خود شناختم هر روزم روز عشق شد از زمانی که پا به جهان گذاشتم هر روزم روز مادر و پدر شد چنان که هر روز به آنها شادباش می گویم و سپاسگزاری می کنم.درباره ی سالها نیز همین اندیشه را دارم.آیا سالی هست که بیاید و مولانا در آن نباشد؟و یا روزی یا شبی؟مولانا جاودانه است و نارفتنی.این نامگذاری ها از سویی می تواند سودمند باشد. اینکه افقهای دید ما را روشنتر و گسترده تر می کنند در زمینه هایی که شاید پیشتر درباره ی آن به آن اندازه که باید نیاندیشیم.پس اگر به گستردگی دید ما بیافزایند بی گمان سودمند هستند اما نه اینکه تنها یک سال یاد کنیم و سال دگر فراموش.برای نمونه دیدم سال پیش برخی تارنگارها نوشتند سال 86 سال کوروش کبیر.نمی دانم این چه بزرگداشتی بود که پسنام بیگانه کنارش گذاشتند.پسنامی که خود کوچک کننده ی کوروش است.هر چندکوروش بزرگتر از آن است که نیاز به این پس نامها ویا پیش نامها داشته باشد. از دید من بزرگداشتها نباید تشریفاتی باشند چون اینگونه بزرگ داشتها افق دید ما را تنگ تر می کند. آنچه درونم می خواهد و مرا به سوی آن می خواند زنده کردن یاد کسانی است که در میان ما هستند و مارا می بینند، اما ما آنها را درنمی یابیم وآنها را به غبار فراموشی سپرده ایم. نه امسال که همه ی سالهای در پیش را از این پس سال یاد مادربزرگ می نامم. اگرچه مادربزرگان من اکنون در سرای جاودانگی می زیند اما بوی مهر آنها در قلبم مانده است.در پی این نام در شکسته ساز نیز به رسم و سنتهای کهن که فراموش شده و یا رو به فراموشی است بیشتر می پردازم.به ارزشهای فراموش شده به آنچه که دیروز روی داد و افسانه نبود و امروز نیز می تواند باشد. به ارزشهایی که هنوز هستند اما رو به فراموشی .نیاز دارم که تو بخش دیدگاه ها بیشتر پیگیری کنیم دیدگاهتون رو درباره ی این نام بنویسیدو یا نامی که دوست دارید رو پیشنهاد بدید. سالها می روند یادها می مانند؛یادها می روند نامها می مانند و پس از رفتن نام،غباری شاید. باد خزان در گذر کوی زمان دوش به دوش نسل به نسل، می وزد و نهان کند سینه ی سیل رفتگان. سوار بر اسپ سپید گرز به دست گریه کنان می گذرد از پی ما وای بر آیینه ی ما... شکسته ساز
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:15  کیوان
|
آوای کاروان می آید.آوایی که خوب می شناسم.کوله بار خود آماده می کنم.ره نشین این کاروانم.چه دشواریها که برای یافتن راهش داشتم. برخواستن از مرداب،شکستن زندان آیینه ها کوک کردن سازی شکسته و گم کردن راه. به کوله بار نگاه می کنم. مبادا در کوله بارم دروغ باشد؛هنگامه ی کین کُشی است. مبادا بد اندیشی هم سفرم شود؛زمانه ی فکر آشوبی است. مبادا بی مِی باشم؛دولت مست اندیشی است. مبادا خوراک افسوس برداشته باشم؛روزگار مهر نوشی است. از چشم خود یاری خواستم.بر دوست و همراه جاودانم غم درود فرستادم و اشکِ مهر بر کوله بار امید توشه کردم. کاروان در راه است.نزدیک و نزدیک تر می شود.آوای کاروان در سرم می پیچد. سارابانا مرا هم ره کاروان خویش کن،کاروانی که نخستین سرایش مهر است و واپسینش یلدای مهر. ترا به پاکی آبریزان غم شویت سوگند،مرا هم نوای خویش کن.نوایی که هم نواز غم است.آوازش غم دوستی و غم باوری است: ُخروش خَمش خاک از بن خاشاک.خیزش خویشتن خویش از خواب. خواهش خانه ی خیال از خدا. خوشا آهنگ خزان. می توان راستی پاییز را دریافت.آنچه در بن این فصل پنهان شده نه آنچه که با دیدگان می بینیم.پاییزبرای بسیاری فصل اندوه و تنهایی و مرگ و نا امیدی است.فصلی که غروبهای آن آسمانی از غم درخود دارد.فصلی که امیدها و آرزوها چون برگ درختان ریزش می کنند و آنچه می ماند تنهایی وغم است.امیدوارترین مردمان نیز غم پاییز را در یافته اند.هر چند برای گروهی که مرگ شیفته واندوه اندیش هستند،چون بهاری زیبا جلوه می کند اما آنها هرگز صدای غم خویش را نشنیده اند وجز سر ستیز با خود داشتن و سرکوب خود کار دیگر نمی کنند؛پاییز برای آنها یک ابزار مناسب خود دژخیمی است. من که خود پیشتر نگرش نخست را داشتم و در زندان آیینه ها اینگونه نوشتم: بوی پاییز غم برگ را می افشاند..در پی ساختن نگرشی دیگر برای خودم و نوشتن سومین خط بر آمدم.نگرشی که در پی اندیشیدن روی مصرع: "خیزید و خزایید که هنگام خزان است" پدید آمد و ادامه ی همراهی با طبیعت از نوروز تا امرداد واکنون مهر.نمی دانم چرا روی نام نخستین ماه پاییز؛مهر نمی اندیشیم.اما روی مرگ برگ نگرش می کنیم. می دانم که این پاییز همراه کاروان مهر خواهم شد تا با غم خود دوست باشم.تا صدای این دوست رابه درستی گوش کنم ،تا در خود گم نشوم و از خدا دور .به راستی سر ستیز با غمها داشتن جز پیکار با خویشتن سود دیگری دارد؟.پاییز بهترین زمان برای باور کردن غمها و ودریافتن ارزش این دوست،می باشد.از دیدگاه شما غم باوری بهتر است یا غم ستیزی؟ویژگیهای کاوران مهر از دیدگاه شما چیست؟ پی نوشت: درود بر شما. نخست پوزش می خوام از اینکه نتوستم به درستی به شما دوستان سر بزنم.کمبود زمان بسیار دارم .دوم سپاس ویژه از سارا که بهم انگیزه داد پس از چندین ماه دوباره به نوشته های ادبی روی بیارم .شور بختانه از اونجایی که این کمبود زمان تا نیمه دوم پاییز ادامه داره نمی تونم نوشته های آینده رویش بینی کنم.از دیدگاه شما نوشته های ادبی ادامه داشته باشه بهتره یا بازگشت به روند پیشین؟ دیدگاه هایی که در نوشته پیش داشتیم برای من بسیار با ارزشه.چرا که این دوستان بی آنکه بهشون سر زده بشه دیدگاه نوشتن.به راستی همگی جزودوستان و یاران راستین شکسته ساز هستند. یکی از این یاران همکلاسی است.دوستی که بسیار از او آموختم و زمان زیادی است با هم همکاری تارنگاری(وبلاگی) داریم.از همه ی دوستان خواهش می کنم او را همراهی و یاری کنند تا تارنگارارزشمندش ادامه پیدا کنه. درباره ی تن پوش(غالب)شکسته ساز دشواری هایی پیش اومد که دارم روش کار می کنم. پیروز باشید. "باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
م.امید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:10  کیوان
|
درود بر شما
زمانی رسید که خواستم جستار "خواندنی "نخستینم رو برگزینم.روبرو یم چند گزینه بود:فلسفه ،ادبیات، تاریخ،هنر،وجستارهای اجتماعی..
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:56  کیوان
|
درود بر شما همنوایان شکسته ساز
برای کوتاه زمانی به جای نوازنده این ساز تا کنون خوش آوا خواهم نوشت.امیدوارم نوایم به گونه ای باشه که بتونه شما رو تا زمان بازگشت نویسنده همراه نگه داره.
باید به پاس لحظه ی زیبای رویا چون پیرمردی چون دوره گردی باید به پاس دوستی
پیروز باشد اعتصابات و بست نشینی آموزگاران سراسر کشور(کانون حقوق کودکان و زنان)
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:3  کیوان
|
به نام خداوند نوروز پرده بگردان و بزن ساز نو هین که رسید از فلک آواز نو تازه و خندان نشود گوش و هوش تا ز خرد در نرسد راز نو بر جه ساقی طرب آغاز کن مز می کهنه بنه آغاز نو چون نکنم ناز که پنهان و فاش می رسدم خلعت و اعزاز نو پرّ همایی بکش در وفا بر سر عشّاق به پرواز نو بس کن کین گفت تو نسبت به عشق جامه ی کهنه ست به بزّاز نو مولا نا روزگار ترانه ای نو می نوازد.هستی به زادروز خود نزدیک می شود گویی جهان دوباره زنده می شود. ساز طبیعت ترانه ی بهاری می نوازد.همخوانی پرنده ها با هم نوازی باد و باران.زاد روزآفرینش هستی نزدیک است.زادروز آفرینش آب و خاک و آتش زمین و آسمان و ماه.نوروز می آید.... نوروز را پیشا پیش شاد باش می گم به همه ی شما همراهان شکسته ساز. چه زیباست که این جشن زیبای ایرانی را با زبان ایرانی بهم شاد باش بگیم.نگه داشت فرهنگ از همین واژگان آغاز می شود اگر ما خود نگهبان فرهنگ خود باشیم هرگز بیگانگان نمی توانند آسیبی به این فرهنگ رسانند. شاد باش نوروزی را جایگزین تبریکهای عید کنیم.این زیباتریم نوروزی ماست. ما تا زمانی که خودمان ارزش تاریخمان (که شناسنامه ی همه ی ماست )وارزش فرهنگ گذشتگان را باور نکنیم هرگز نباید از بیگانگان شگفت زده وخشمگین شویم.تا زمانی که در کتابهای تاریخی خود دروغ می نویسیم،تا زمانی که نوروز رو با واژگان بیگانه گرامی می داریم،تا زمانی که سد سیوند می سازیم،تا زمانی که رسانه ی فارسی زبان pmc به زبان فارسی فیلم 300 را آگهی می کند نباید از چنین کارهایی شگفت زده شویم.آتش ایران ستیزی از سالها پیش برافروخته شده از زمانی که بیگانگان کتابخانه های ما را سوزاندند. درباره ی فیلم 300 از دیدگاه من هر اندازه برخوردها و واکنشها تندتر شود فیلم فروش بهتری خواهد داشت. پس راه پیشگیری از چنین دشامد هایی (فاجعه)آگاه کردن همگانی درباره ی فرهنگ ایران باستان است.اگر مردم از این فرهنگ و پیشینه آگاه باشند نمایش دادن پارسیان در جامه ی آدمهای نخستین و سیه چردن کردن خشایار شاه مانند یک فیلم کمدی جلوه خواهد کرد. نگهداشت فرهنگ از خود ما آغاز می شود با پاک سازی زبان فارسی با همگانی کردن آگاهی های تاریخی و با کارهای این چنینی.راز نوروز ما می تواند گرامی داشت فرهنگ ایران باستان و ارزش دادن به شناسنامه های (تاریخ)خود باشد.من واکنش تند با این فیلم رو نمی پسندم و پی ریزی زیر ساختهای فرهنگی رو راه مبارزه می دونم.خشنود می شم اگر این گفتگو رو در دیدگاه ها ادامه بدیم و بشکافیم که بهترین راه مبارزه با ایران ستیزی چیست؟اهمانگونه که می بینید پس از ژرف اندیشی دستینه های اینترنتی رو هم نا کارآمد دونستم.خشنود می شم اگر با دیدگاه هاتون من رو راهنمایی کنید. ....چه زیبا است اگر ساز درون خود بار دگر کوک کنیم.ترانه ای نو هم آوا با طبیعت بنوازیم.چه زیبا است اگر ببخشیم خشمها و دشمنی ها را که در سال نو به هیچکاری نخواهند آمد. اندیشه های خود را در گرمابه ی مهر و نوروز بشوییم.دور بریزیم هر آنچه از خشمها و کینه های گذشته مانده.دل به نیکی ببندیم و در جایگاهی نو بایستیم.چه زیبا است اگر در بخشش از یکدیگر پیشی بگیریم.آهنگ جان ما مهر باشد و راز خرد ما نوروز.ساز درون خود را کوک مهر کنیم تا با طبیعت همنوازی کنیم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:18  کیوان
|
به نام عشق ، به کام غم. به نام غم، به کام اشک. به نام اشک، به کام دل. به نام زخمهای نشسته بر دل.به کام خورنده ی خون دل. به نام او که همواره در کنار ماست،به کام آنکه تنهاست. به نام تنهایی،به کام آرامش شب. به نام ستاره،به کام ماه. به نام زمین،به کام آسمان . به نام برف،به کام پاکی. به نام خار به کام گل به نام آفریننده ی دشواریها.به کام گره گشایی ها. به نام نگاه یک پیرزن،به کام لبخند یک کودک. به نام دوزخ،به کام بهشت. به نام مرگ،به کام زندگی. به نام خداوند مهر و خرد.به کام من. به نام عشق به نام غم به نام اشک به نام تنهایی به نام ستاره به نام زمین و به نام برف به نام دشواری به نام نگاه یک پیرزن به نام دوزخ به نام مرگ،به نام همه ی نیکی ها و بدی های بن نیکی که خدا آفریده به پیشواز نوروز می رویم. نوروز نیمه جان در پشت در خانه ی دل.هدیه ای دیرین برای همه ی ایرانیان.نوروز فرصتی نیک است برای دگرگونی برای هماهنگی با طبیعت برای هم آوا شدن با جهان برای ترانه ی شادی خواندن برای خانه تکانی دل از پلیدی ها از رشک ها از دورویی ها از زنگارها.همراه شدن با آیین پدران و مادرانمان.به سوی دگرگون پذیری برویم که جهان روبه دگرگونی است. خدای را سپاس می گویم که آفریدگانش را دوست دارد.خود را دوست دارم چرا که در آیینه ی جانم خدا را می بینم و خدا را درود می فرستم که مرا ایرانی آفرید تا نوروز را دریابم.خدا را برای همه ی نیکی ها و بدی هایی که در جهان آورده دوست دارم.چرا که همه کنار هم یکپارچگی جهان را پدید می آورند. .................................................................................................................................... برنامه دیگری برای به این نوشته داشتم که این نوشته ها به اندیشه ام آمد.در حال گرد آوری نوشته زبان باستان آذرآبادگان هستم که پاسخی است برای همه ی جدایی خواهان بی میهن.پیش از آغاز بخش دوم نوشته های پارسیان آزاد منش و پیش از نوروز آماده می شه. در نوشته ی بالا خشنود می شم اگر بینش به دشواری های زندگی رو با هم به گفتگو بگزاریم و اینکه برخی از پدیده هایی که از آن می گریزیم و نفرین می کنیم رو نیز خدا آفریده و اندیشه ای پشتش پنهان بوده.بیش از این نمی گم دوست دارم ببینم چه پیام هایی رو از نوشته ی بالا دریافت می کنید.پیروز باشید.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 19:52  کیوان
|
فرهنگ گذشتگان ما سرشار از نیک پنداریها ارزشها و پاکی ها است که با گذشت زمان فراموش شده است.یکی از جستارهای فراموش شده برابری میان زن و مرد است.نشانه های آشکار ونهان در جستار برابری زن و مرد دیده می شود که در این نوشته در سه بخش زن در ایران باستان ،زن در اسلام و پیوند میان زبان شناسی و زن به روشنگری می پردازم. پیش از آیین زرتشت ایزد بانوان نمادهای پاکی و مهرِ، تندیس ایزدی و راه پیوند میان انسان و خدا بوده اند.ایزد بانوانی مانند میترا آناهیتا هستیا و...همگی نمونه هایی از این دست اند .پس زن در آیین پارسیان راه پیوند میان انسان وخدا بوده است. یکی از پادشاهان فرمانراوایی کیانیان ( پیش از هخامنشیان) زنی بود به نام هما ودر بازه ی زمانی میان کیانیان وهخامنشیان برای دوره ای که زمان آن در تاریخ روشن نیست ایران را کسانی به نام ایران بان اداره می کردند که همگی زن بودند وفرمانروایی از مادر به دختر می رسید . ایران در زمان هخامنشیان تنها کشوری بود که دستگاه دادخواهی داشت وزنها هم می توانستند وکیل و داور(قاضی) شوند.موبدان وپیشوایان دین زرتشت هم از میان زنان ومردان بودند.در آن زمان تک همسری رایج بود واگر کسی چند زن میگرفت از جامعه دور میشد. پس زن ستیزی در فرهنگ گذشتگان ما نبوده و برابری جنسی که امروز بسیاری در پی آن هستند زمانی نه در افسانه ها و نه رویاها،نه در آرمان شهری آسمانی که در همین خاک پاک آریایی بر جای بوده است. گروهی از کوشندگان در راه برابری مرد و زن به نادرست آیین اسلام را رویا روی برابری و آیینی زن ستیز می دانند.اسلام در میان گروهی بیابان گرد بی فرهنگ میان گروهی قبیله نشین نا آگاه که زن را یک کالا یا ابزار می دانستند آمد و برای زنان آن زمان حقوق و داد هایی پدید آورد.به راستی که اسلام به یاری زنان تازی رسید و آنها را از ستم و نابرابری رهانید.پیامبر اسلام(درود بر او و خاندانش) در میان کسانی که دختر را چون کالایی بی ارزش در زیر خاک می کردند دست دختر خود را بوسید.قانون های اجتماعی اسلام برای زن تازی 1400 سال پیش بسیار کار آمد بود و رهایی بخش .آیا اگر ما امروز یک ابزار 1400 سال پیش را از زیر خاک بیرون آوریم و بگوییم این ابزار در زمان خود نیز بی سود بوده داوری درستی است؟یا اینکه بگوییم این ابزار را می توان امروز نیز به کار برد گفته و خواسته ی درستی است؟ دشورای در نا سازگاری است که آّن فرمانها با زندگی امروزی دارند و روشن است که پاسخگوی زندگی امروزی نیستند.هر چند پایه های آیین مهر و خداپرستی اسلام مانند همه ی آیین های ایزدی در همه ی زمانها کارآمد و ماندگار است.اما فرمانها و قانون های اجتماعی آن بر می گردد به بیابان نشینان سالهای بسیار دور و سنجیدن ابزار و شیوه ی زندگی آنها با مردمان امروز کاری است دور از خرد.اسلام به خودی خود آیین برابری است که برای بهتر زندگی کردن مردم آمده است. همانگونه که به کار بردن قانونهای نا هماهنگ به زندگی امروزی به اسلام بیشترین آسیب را می زند و کاری نادرست است گمانه ی زن ستیز بودن اسلام نیز نادرست است. در نوشته های پیشین به ارزش دانش زبان شناسی و آنچه که برای نگه داشت و پاک سازی زبانی بر دوش ماست پرداختم.دراین نوشته به دو نشانه ی آشکار که زبان شناسی درباره ی برابری به ما نشان می دهد می پردازم: یکی از نشانه های آشکار برابری زن و مرد در ایران باستان زبان پارسی است.در هیچ جای زبان پارسی هیچ نا هم سانی و تفاوتی میان زن و مرد نیست.ضمیر های اشاره نیز فرا جنسی است و در جملات ما دسته بندی و جداسازی جنسی انجام نمی شود.هر چند گروهی این را کمبود زبان پارسی می دانند در سنجش با زبان تازی که میز و صندلی را نیز در اشاره جداسازی جنسی کرده و همه جای این زبان زن و مرد یا مذکر و مونث جدا شده است.در زبان انگیسی نیز همان گونه که می دانیم ضمیر های اشاره ی he , she را در خود دارد و رنگ جداسازی جنسی در زبانشان دیده می شود.در هر دو زبان یاد شده خدا را مذکر اشاره می کنند و در زبان خدا را مذکر می شناسند. در زبان پارسی اهورا مزدا هور مزد ایزد یزدان پروردگار همگی فرا جنسی هستند..پس از یورش تازیان با همه ی دگرگونی هایی که در زبان ما پدید آمد رنگ جنسی به خود نگرفت. و مفولان یورشگر بر سرزمین پارس با همه ی ویرانی هایی که پدید آورند و با همه ی ستم هایشان یک واژه ی زیبا به جای گذاشتند.واژه ی که روزانه به کار می بریم و از پیشینه اش نا آگاهیم.واژه ی خان. ایرانیان زن های خانه ی خود را خان های خانه ی خود می دانستند چرا که واژه ی خانم برابر=خان ِ من، خان اُم = خانُم یادگار یورش مغولان با همه تلخی ها و شور بختی ها شد. می پذیرم به زنان در بلندای تاریخ ستم روا داشته شده و این نشانه های گفته شده تنها برای آگاهی گروه های برابری کوش است تا بدانند در فرهنگ گذشته ی سرزمینشان نشانه های آشکاری از برابری زن و مرد به جای مانده است.پس برابری زن و مرد اندیشه ای نو نیست کوششی است برای دستیابی به آنچه در گذشته های دور داشته ایم.آگاهی دادن بهترین راه کوشش برای برابری است. نا مردی است که ما مردان در کنار برابری خواهان نباشیم و نا زنی است که زنان زن سالاری را با این کوشش ها آمیخته کنند. به امید پیروزی برابری خواهان. با سپاس ازدوست خوبم پگاه که در گردآوری این نوشته من رو یاری کرد.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:42  کیوان
|
این هفته در رویدادها شنیدیم که بابک بیات آهنگ ساز بزرگ موسیقی پاپ در گذشت.برنامه ی دیگری برای این نوشته داشتم و می خواستم نوشته ی پارسیان آزادمنش رو ادامه بدم.اما درگذشت بابک بیات من رو بر آن داشت که در این نوشته به بررسی موسیقی پاپ ایرانی بپردازم. موسیقی پاپ ایران از زمانی که نخستین بار آوای گیتار با یک آواز ایرانی از رادیو ایران پخش شد تا به امروز دستخوش دگرگونی ها و فراز و نشیب های بسیاری شده است.همانگونه که می دانیم نخستین بار ویگن با ترانه ی ماندگار مهتاب گوش مردم را با ساز گیتار آشنا کرد که پیش از آن آوای آنرادر ترانه های خارجی می شندیدند و به درستی نمی شناختند.می گویند زمانی که شادروان ویگن به استدیو رادیو برای پخش ترانه ی مهتاب آمد همه در شگفت بودند سازی که با خود آورده چگونه سازی است.نا گفته نماند ویگن را سلطان جاز ایران می نامند چرا که این سبک را به موسیقی ایرانی آورد اما در حقیقت راه را برای شناخته شدن موسیقی پاپ یا مردمی باز کرد. اگر موسیقی پاپ را به دو زمانه ی پیش از انقلاب و پس از انقلاب دسته بندی کنیم می بینیم با گذشت زمان دچار دگرگونی های بسیاری شده است.پیش از انقلاب موسیقی پاپ به گونه ی دیگری بود.دربهای کشور به روی آهنگ سازان و موسیقی دانان بزرگ جهان باز بود.ساز های روز و دانش روز موسیقی آهنگسازان و موسیقی دانان بزرگی در کشور ما پرورش داد که بابک بیات یکی از آنها بود. شاید این پرسش برای شما پیش آمده باشد که چرا کارهای دهه ی 50 برای نسلها ی آینده هم ماندگار شد روشنترین شوند (دلیل)آن همراه بودن با دانش جهانی موسیقی پاپ است.در آن زمان آنگونه نبود که هر کس با خرید یک سی دی نرم افزاری با یک کی بورد(ارگ) در خانه ی خود خواننده شود. گروهی از آهنگ سازان خواننده گان ترانه سرایان برجسته کشور بر همه ی کارها ی موسیقی نگرش داشتند.موسیقی پاپ درون کشور بازار داشت و نوارها و صفحه های موسیقی درون کشور فروخته می شد.بستر برای پرورش آهنگ سازانی چون بابک بیات فراهم بود واز کار خوب موسیقی پشتیبانی مالی و فرهنگی می شد. پس از انقلاب هم راستا با یورش اندیشه های تندرو به بهانه ی رویا رو بودن موسیقی با دین به هنرمندان تاخته شد.نامهای برجسته ی موسیقی به دادگاه انقلاب فراخوان شدند و بیم بازداشت راه گریز از کشور را پیش پایشان نهاد.کسانی که ماندند در خاموشی و فراموشی پس از مرگشان بر سر زبان ها آمدند.فرهاد و فریدون فروغی از آشکار ترین نمونه های فراموش شده هستند که با بی مهری پس از مرگشان بر سر زبان ها افتادند .آنها که رفتند دیگر بازنگشتند و در لس آنجلس پایه ی نوینی از موسیقی پاپ ایرانی پدید آوردند.چند سال بیشتر از انقلاب و سرکوب موسیقی پاپ نمی گذشت که جنگ آغاز شد دربهای درون کشور به روی موسیقی پاپ بسته شد تا دوم خرداد که پس از 19 سال موسیقی پاپ در ایران دوباره آغاز به کار کرد. هنرمندانی که به بیرون کشور گریخته بودند و در آنجا برای زنده نگه داشتن این موسیقی کوشیدند.هر چند به شوند پرورش نیافتن آهنگسازان خوب و دور بودن از میهن کار موسیقی آنان مانند دهه ی 50 نبود اما به هر روی با کوشش خود این موسیقی رو نگه داشتند.من با کسانی که با به کار بردن پیشوند لس انجلسی خط قرمز بر روی این موسیقی می زنند نا هم سانی دارم. پس از دوم خرداد جز چند خواننده،خواننده ها بیشتر کار پیرویا تقلیدی داشتند . کارها یا از دیدگاه موسیقیایی بی ارزش بود یا کار تقلیدی بود.تقلید از کارهای دهه ی پنجاه یا کار های لس آنجلسی.اما یکی دو سالی است با پیشرفت نرم افزاری این توان پدید آمد که هر کس در خانه ی خود خواننده شود! .برای من شگفت بر انگیز و باور نکردنی که بی هنرهایی مانند بنیامین و یا چاووشی نخست از راه بازار زیر زمینی موسیقی و سپس بازار نوار فروشی ها شناخته شدند.چنین گروهی به یاری نرم افزار سروده های پوچ و نا پسند را می خوانند و بدبختانه به شوند اینکه موسیقی مردمی ایران بی درو پیکر شده است این کارها به زمزمه ی روزانه ی تاکسی های مسافر بر و دیگر گروههای جامعه درآمد.شگفت بر انگیز است که آنها را هنرمند بنامند تنها چیزی که ندارند همان هنر است. کارکنان وزارت فرهنگ و ارشاد به جای اینکه نگران موسیقی لس آنجلسی باشند و درب های کشور را به روی آنان ببدند تا ایرانیان برای رفتن به کنسرت و دیدن هنرمندان سرمایه های خود را به دوبی سرازیر کنند ،جلوی کار چنین بی هنران نابودگر موسیقی وآسیب زننده به فرهنگ مردم را بگیرند. من می خواستم به گونه ای دیگر نوشته های موسیقی رو آغاز کنم با یک کار پژوهشی از باربد و درباره ی موسیقی سنتی چرا که در این باره آگاهی دارم و به موسیقی کهن کشورم گرایش دارم.چند گاه یک بار کارهای ماندگار موسیقی پاپ رو گوش می دم.پس نوشته های موسیقی در آینده با یک کار پژوهشی ادامه پیدا می کند مانند نوشته های زبان پارسی و پارسیان آزاد منش. بار دیگر یاد آهنگساز بزرگ موسیقی پاپ ایرانی بابک بیات رو گرامی می دارم.ترانه های زیبای او همواره در میان ما زنده است.من در میان ترانه های او ترانه های که برای داریوش اغبالی ساخته بیشتر در یادم می ماند. دوست دارم دیدگاه شما رو درباره ی موسیقی مردمی(پاپ)بدانم با این پرسشها: از دیدگاه شما بهترین زمانه و دهه ی موسیقی پاپ کدام است؟ دیدگاه شما درباره ی موسیقی لس آنجلسی چیست؟
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:8  کیوان
|
درود بر شما دوستان و همراهان. چند ساعت به زادروز شکسته ساز مانده.شکسته ساز برای من تنها یک تارنگار یا رسانه نیست.شکسته ساز زاد روز جهان آیی جلوه ای دیگر از دنیای درون من هست.اندیشه های فراموش در شکسته ساز پیوسته شدند و زمانه ای نو در زندگیمن پدید آوردند.شکسته ساز شکستن سکوت درونی من هست.و یافتن دوستانی بسیار خوب و ارزشمند که هر کدام به من آموختند و اندیشه های خام مرا پخته کردند دوستانی که از همه ی اونها سپاسگزارم.اندیشه های درونی که پیشتراونها رو بی ارزش می پنداشتم با هم اندیشی و راهنمایی شما دوستان اندیشه هایی کار آمد شدند.نخستین باری که من دفتر تنهاییم رو در برابر دیدگان کسی گذاشتم نخستین نوشته ام در این تارنگار بود.از اون پس دفتر تنهایی رو رها کردم و در شکسته ساز نوشتم. از اون جایی که تنهایی یکی از دوستان خوب منه در آستانه ی پاییز سراغم آمد و این نوشته رو به جای گذاشت.بهتر دیدم این نوشته رو هم از کسی پنهان نکنم و دیدگاه دوستان رو دربارش بسنجم.نوشته ای که می بینید درونش نماد هایی از درونم و ساختار درونیم هست.خشنود می شم اگر دیدگاه شما رو بسنجم. زندان آیینه ها روح من زندانی است. دل من زنجیر است.آرزوی رهایی بر باد،اشک بر دریای آلودگی می ریزم. نگاه زندانبان چه دهشتناک است.او را هر روز فریاد می زنم دل من را برهان از زنجیر.پاسخش سکوتی است بی رنگ. گاهی یک دسته ی نور از پشت پنچره دل را تماشا می کند. روح من می لرزد.بر دلم می نگرم؛در خودم می شکنم. پر و بال دل من در زنجیر،نور غمگین می گریزد از این پنجره ی دلتنگی. در چهار دیواری آینه ها ترس با من هم آغوش شده است.دوستی گاه می آید آن سو و چه خاموش بر من می نگرد. دل من با گریه سخن می گوید رو به سوی چشم دوستی: سوگند به عشق جای من اینجا نیست؛برهانید مرا! تابش آیینه ها چشم مرا سوزاند؛نور را دور نمود؛عشق را خامش کرد. سایه ی زندانبان نزدیک شد و دل خاموش. نگهبان زندان آیینه های رو به سوی دوستی آمد و گفت: برده ی تن شده است.دل او به تماشای آیینه محکوم است.تن او به فراموشی روح،و روحش به خاموشی فکر.دوستی سر افسوس جنباند و رفت. ترس را پس زدم و از آن روزنه ی پنجره وار تنهایی را فراخوان کردم و گفتم: بوی پاییز غم برگ را می افشاند.تو مرا می فهمی.برده ی دل بودم.برده ی خرد گشتم؛تن به ستوه آمد و هر دو را زندان کرد. چشم به راه ره آورد تو ام. آتشی روشن کن.باد پاییزرا درودی برسان و خاکستر ترس مرا با برگ همراه کن. از دید شما این یک نوشته با دید منفی است؟کدام یک از نشانه های درونی پنهان و گنگ است؟ در نوشته ی پسین به آشنایی با نوشته های آینده ی شکسته ساز همراه با سنجش دیدگاه شما دوستان می پردازم. پیروز باشید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:32  کیوان
|
نگاهی به وبلاگ نویسی هر کدام از ما با هوده و هدف خود به دنیای وبلاگها پانهاده ایم و وبلاگ خود رابر پایه ی هوده های خود پیش می بریم.نگاه های گوناگونی به دنیای وبلاگها داریم و به شیوه های گوناگون وبلاگهای خود را پیش می بریم.روند وبلاگ نویسی در ایران با سرعت بسیار رو به رشد است و بدبختانه بیشتر وبلاگهای ساخته شده ،وبلاگهای سرگرمی هستند. صورتکهای چتی که در کامنت ها گنجانده شده مهر تاییدی است بر این گفته. وبلاگ نویسان وبلاگهای سرگرمی به وبلاگ به عنوان یک رسانه نگاه نمی کنند.آنها وبلاگ را فضایی اینترتی برای گپ وجایگاهی برای پیدا کردن دوست و یک سرگرمی اینترنتی می دانند و بد بختانه دید گروه بیشتر خواننده ها(کسانی که وبلاگ نویس نیستند) نیزبه دنیای وبلاگ ها مانند آنان شده است. بزرگترین نفاوتهای وبلاگ و وب سایت آسان بودن طراحی وبلاگ و بخش دیدگاها یا کامنتهاست.برخورد وبلاگ نویسها با بخش دیدگاهها که مهمترین ویژگی وبلاگ است چگونه است؟همه ی ما با کامنتهای:آپم به من سر نمی زنی؟یا وبت قشنگه اینجاهم بیا! یا شیوه های دیگر مانند جمله های تکراری که افراد از نام وبلاگ های خود بر می گیرندو در همه وبلاگها کامنت می نویسند آشنا هستیم..برای نمونه من با نام وبلاگ خودم این کارو انجام می دم که به کسی بر نخوره:سازم شکسته نمی آی درستش کنی!! منظور من دیدگاهایی است که بدون خواندن پست نویسنده نوشته می شود. روی سخن من با همه ی دوستان نیست همیشه از همه ی دوستانی که شکسته ساز رو همراهی کردند با دیدگاههای خوب خودشون سپاسگزاری کردم. اما چند وقتی است که نگاه من هم به دنیای وبلاگ ها دچار شک شده.تعداد دوستانی که نوشته ها رو می خونند و دیدگاه می نویسند بسیار کم شده و همراهان قدیمی شکسته سازبی آنکه از روند نوشته ها انتقاد کنند شکسته سا ز رو فراموش کردند. نگاه من به وبلاگ یک رسانه است و یک وسیله برای آگاهی دادن و بدست آوردن آگاهی.برای نوشتن پستها پژوهش کردم و زمان گذاشتم.اما اینجا نیومدم یه دفترچه خاطرات اینترنتی درست کنم.یک رسانه باید به خواست همراهان و مخاطبانش پیش بره.بیاد ندارم دیدگاهی در وبلاگی نوشته باشم بی آنکه پست نویسندش رو بخونم. شاید نگاه من به دنیای وبلاگها نارست بوده.شاید ارتباط درست با مخاطب نداشتم و شاید نوشته های خوبی نداشتم.به هر روی رفتن از دنیای وبلاگها همیشه نباید از روی نا خشنودی و به بن بست احساسی رسیدن وبا شعرهای احساسی باشه.تنیجه ی منطقی و نگاه برپایه ی خرد من رواز نوشتن بازمی داره تا زمانی که پاسخ پرسشهام رو پیدا کنم وانگیزه دوبار برای نوشتن.روی پستهای آینده برنامه ریزی کرده بودم:زبان پارسی،دو قرن یورش بیگانه و پایداری پارسیان،و.... نوشته هایی که در پستهای پیشین اشاره کردم. شاید این رسانه برای این دست نوشته ها نیست شاید و شاید و شاید...... کسی نمی تونه من رو برای رسیدن به پاسخ درست پرسشها و نگرش درست به دنیای وبلاگها راهنمایی کنه مگر شما همراهان و دوستان. شاید سکوت بهترین واژه برای واپسین سخن و رفتن باشه. از همراهی های شما دوستان سپاسگزارم. پیروز باشید
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:56  کیوان
|
درود بر شما دوستان و یاران. همانگونه که گفتم زمانی از نوشتن و روزآمد(up)کردن دور بودم.خشنود و خرسندم که بار دیگه توانایی اینرو دارم که در خدمت شما باشم. جا داره من هدف و هوده ی خودم رو از آمدن به دنیای وبلاگها و بار دیگه آشکارکنم. با یاران به آران وبلاگ نویسی رو آغاز کردم گروهی که نیاز به رسانه داشتند برای سنجش دیدگاها. و پس از آن شکسته ساز ندای درونم وروند فکری رفتاری که از روز ساخته شدن این وبلاگ پدید آمد.و دوستان خوبی که بسیار از اونها آموختم و همیشه ازشون سپاسگزارم. پس هدف از آمدن به دنیای وبلاگ یادگیری و بالا بردن ه آگاهی و از سوی دیگردادن آگاهی است. من اینبار از شما دوستان می خوام هر آنچه تا به اینجا از شکسته ساز دیدید نقد کنید.و به این پرسشها پاسخ بدید. کدوم نوشته ها براتون جالب تر بوده و چه نوشته هایی ناخوشایند جلوه کرده؟ درباره ی فضای وبلاگ و شیوه ی گویش چه دیدگاهی دارید؟ دوست دارید نوشته های آینده با چه روندی پیش بره؟ در باره ی فونت و غالب وبلاگ چه دیدگاهی دارید؟ شکسته ساز از این پس پنجشنبه شبها یا شبهای آدینه روزآمد خواهد شد واز این پس یک روز در میان هفته به نوشته های ادبی شما و بررسی دیدگاه ها اختصاص داره. پس هر کسی که نوشته ی ادبی داره، اگر دوست داشت می تونه اون رو در پست های میان هفته بگزاره. نوشته های آینده ی شکسته ساز بیشتر به بررسی دو سده پایداری در برابر تاختن تازیان و قیامهای مردمی و مبارزات فرهنگی آن روزگاران،آشنایی با موسیقیدانان، زبان پارسی و... می پردازه. ساز خاموش را کوک کنید.
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 19:18  کیوان
|
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم،خفقان. من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم:
آی! با شما هستم! این درها را باز کنید! من به دنبال فضائی میگردم: لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم. آه! می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته ی چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟ فریدون مشیری
درباره ی مرگ اندیشیدن پژوهش کردن و نوشتن برای بدست آوردن نگرشی مناسب سود مند است اما زمانی که مرگ نزدیکان فرا رسد هیچ نگرشی نمی تواند تلخ بودن آنرا ازمیان برد.تنها می تواند آنرا پذیرفتنی و رفتارها را بر پایه ی خرد سازد.بامداد شنبه مادر بزرگم درگذشت.روحش شاد باد. روشن نیست کی بتونم دوباره بنویسم می خواستم تو یه پست جدا گانه شکسته ساز و پیوندهای شکسته ساز رو معرفی کنم الان فرصت مناسبی نیست چون آرامش فکریه لازم رو ندارم. پس ازتون می خوام به همدیگر سر بزنید و با هم بیشتر آشنا شید.من افتخار دارم که افرادی اندیشمند من رو همراهی و راهنمایی می کنندکه بسیار به من آموختند. پیشا پیش آرزو می کنم نوروز خوبی داشته باشید. درود بر شما.پیروز باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:14  کیوان
|
احساسات فرمانده درون بود.با ساز خود ترانه ی عشق و مهر می نواختم وهستی را از دریچه ی عشق می نگریستم.همه چیز زیبا بود و رنگی عاشقانه داشت.هرقطره ی باران آورنده ی مهر بود .زمین خاک مهر و آسمان هم سخن شبانه های تنهایی.زندگی تنها یک دریچه به سوی زیباییها. بهار رفت.گرمای تیر و امرداد نیز هشیارم نساخت تا اینکه در روزهای پایانی تابستان آوای زاغهایی را شنیدم که آمدن خزان مرگ را آگهی می دادند.و آنگاه که جهان را دورازعشق و مهر یافتم درون خود را همچون ساز خود در هم شکستم.چشم به راه مرگ بودم و لحظه های بیهودگی را سپری می کردم.تاریکی در برابر دیدگانم بود ونفرت صاحبخانه ی دل.خود باختگی راه من شد و خود نابودی هدفم.همه چیز رنگ مرگ و نا بودی به خود گرفت. باران گریه ی آسمان پر درد شد.یک سال واندی درآسمان ننگریستم چرا که آنرا نمایشی از ستاره های مرده یا در حال مرگ می دانستم.زندگی تنها یک دریجه به سوی زشتیها. سر انجام از آفریننده ی خود یاری خواستم.خرد را فرمانده درون خود کردم.آفتاب بیداری من آمد و شب آشتی من با آسمان ستاره باران شد. و امروزبرخواسته ام وبار دیگر ساز شکسته بدست ،ترانه ی عشق و مهر می نوازم و خداراعاشق ترین می دانم و برای او می نوازم.زندگی را فرصتی بی تکرار می پندارم مرگ را جابه جایی وبه سوی او رفتن می بینم. تن را امانت دارجان می دانم وخرد را نگهبان تن وجان.خرد روشنگر راه من و احساسات همراه من.زندگی چندین دریچه هر کدام به یک سو.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 2:12  کیوان
|
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد،هر قطره شود خورشیدی باشد که به صد سوزن نور،شب ما را بکند روزن روزن. ما بی تاب،و نیایش بی رنگ. از مهرت لبخندی کن،بنشان بر لب ما باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو. ما هسته ی پنهان تماشاییم. ز تجلی ابری کن،بفرست،که ببارد بر سر ما باشد که به شوری بشکافیم،باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم. ما جنگل انبوه دگرگونی. از آتش همرنگی صدا اخگر بر گیر،بر هم تاب،بر هم پیچ: شلاقی کن،و بزن بر تن ما باشد که ز خاکستر ما،درما،جنگل یکرنگی بدر آرد سر . ما چنگیم:هر تار از ما دردی،سودایی . زخمه کن از آرامش نا میرا ،ما را بنواز باشد که تهی گردیم,آکنده شویم از والا *نت* خاموشی. آینه شدیم ترسیدیم از هر نقش. خود را در ما بفکن. باشد که فرا گیرد هستی ما را،و دگر نقشی ننشیند در ما. ای دور از دست! پر تنهایی خسته است. گه گاه،شوری بوزان باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش. نیایش سهراب سپهری. سپاسگزارم از دوستایی که لطف کردند و شکسته ساز رو لینک وبلاگ خودشون گذاشتن.در یه فرصت مناسب، به زودی،لینکهای وبلاگ رو معرفی می کنم و بیشتر با اونها آشنا می شیم..دنیای شگفت انگیزییه دنیای وبلاگها و متفاوت تر ازاونچه که گمان می کردم. باید راه شکسته ساز رو روشن کنم.دوست دارم درباره ی یک سری اندیشه ها و احساسات مهم و بنیادی دیدگاهامو بنویسم و پس از اون بیشتر به مشکلات اجتماعی نگاه کنم و در پی چاره باشم البته با خرد محدود و توان اندکی که دارم.از همه دوستانی که به شکسته ساز سر زدن و نظر دادن ممنونم. همچنین از دوستی که شعر شکسته ساز رو تو کامنت گذاشتن بسیار ممنونم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 0:40  کیوان
|
*بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته *بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندست صدایی *بزن زخمه بر آن سر بر آن چوب بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی *نغمه ی توست بزن آنچه که ما زنده به آنیم *اگر این پرده بر افتد من و تو نیز نمانیم.(شفیعی کدکنی). پرده های ترانه هایشان مرا تا آسمان برد.بال آواز کمانچه و تار،کوبه های تنبک وآوایی آسمانی مرا به کاخ آرزوهایم رساند.در خانه ی آرزوهایم مهمانی برگزارشد به میزبانیه دل،و رویاها دست افشان و پای کوبان می کردند. از خود دور بودم در بهشت موسیقی سیر می کردم و از پس همه ی این پرده هاو ترانه ها پنهانی را می دیدم که همه جا آشکار است.از دیده ی دل به خدا نگریستم وبه دریای مهرش پیوستم. حافظ ،مولانا،سعدی،شفیعی کدکنی و سهراب ترانه سرای آنان بودند وفرود آمدند تاشنونده ی عا شقا نه ها باشند. چند هزار نفر هم سفر را سوار بر موجهای ترانه ،تا بی کرانه ی رویاها بردند. چند سال پیش با بم هم نوا شدند و شبیخون بلا را تصویر کردند و امسال نیز چند شب پی در پی آسمان موسیقی این مرز و بوم را ستاره باران کردند.استاد محمد رضا شجریان،حسین علیزاده،کیهان کلهر،همایون شجریان گروهی از جاودانان موسیقی ایران شدند.درود بر نامهای ماندگار موسیقی از باربد تا این چهار تن. ....................................................................................................................... سلام. تشکر میکنم به خاطر مهر و لطفی که به شکسته ساز داشتید.تنها دلیل ادامه دادن نوشته ها راهنماییها و نظرانی بود که داشتید.من هنوز هیچکدوم از دوستان و آشنایان رو از وجود این وبلاگ با خبر نکردم و خودم رو هم به شما معرفی نکردم.روزی که ببنیم این راه مفید و موثره و ارزش شناختن نویسند شو داره این کار رو خواهم کرد. یکی از چند هزار نفری بودم که در کنسرت استاد بود و خواستم از دریچه ی محدود خودم به این شکل که نوشتم و احساس کردم به کنسرت نگاه گنم. شعر شفیعی کد کنی رو هم به زودی کامل شده تو پستهای بعدی میزارم کمبودها ی وبلاگ رو ببخشید و بزارید به حساب بی تجربگی. با سپاس
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:19  کیوان
|
اول به خاطر لطفی که به این وبلاگ داشتین ممنون و سپاسگذارم امیدوارم با کمک نظرات و دیدگاهاتون وبلاگ خوبی درست کنم. ....................................................................................................................... روزگاری همچون مرداب بودم.مردابی خاموش و بی خروش. خود را مردابی از تنهایی می دیدم که تنها تما شاگر گردش روزگار است.دنیا را سراسر تاریکی و تنهایی می پنداشتم و خود را تنها ترین مرداب می دانستم. دیدگانی همه کین و نفرت داشتم و چشم به راه مرگ بودم که مگر با آمدنش پایانی بر این بیهودگی باشد.لحظه های سنگین را مانند هم سپری می کردم. تا اینکه تنهایی این همراه همیشگی را به مبارزه فرا خواندم تا از مرداب خود ساخته رهایی یابم.هر چه در تنهایی نگریستم هیچ چیز ندیدم مگر خودم. من با خود مبارزه می کردم و لحظات زندگی را مرداب گونه کرده بودم. در پی حقیقت روزگار رفتم و خود را آفرییده ای از آفریده های او یافتم .چگونه خود را آفریده ی او بدانم و احساس تنهایی و بیهودگی کنم؟او به من زندگی را هدیه داده زندگی را بیهوده پنداشتن شیفته ی مرگ شدن و مردابی از نا خوشایندها ساختن خودخواهی و نادانی است.خوب و بد، زشت و زیبا سیاه و سفید در کنار هم آفریده شده و در کنار هم معنی پیدا میکند. من قطره ای هستم که با پیوند با دیگر قطره ها دریایی از وجود او می شوم. پس می کوشم تادر کنار دیگر قطره ها موج شوم. امروز نیز گاهی تنهایی به سراغ من می آید اما او مانند آشنایی است که با او هم خانه و هم نفس بوده ام .
+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 0:21  کیوان
|
....................................................................................................................... *خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری(نیایش امام سجاد) *دوستی او بلاست من غلام آن که به بلای او مبتلاست.* *الهی!اگر به دوزخ فرستی رضا است.از خود دور مکن*.(خواجه عبد الله) **الهی دلی ده که جای تو باشد لسانی که در وی ثنای تو باشد** **الهی چنانم کن از عیب خالی که هستیم محو و فنای تو باشد** ....................................................................................................................... پیشینان اینگونه تو را نیایش و ستایش نموده اند.اکنون شکسته ساز می خواهد نخستین ترانه اش ستایش تو باشد.با نام تو این ساز را بنوازد و با ساز خود رازو نیاز کند.من یکی از آفریدگان تو سپاست میگویم که به من زندگی بخشیدی سپاست میگویم که از روح خود در من دمیدی و سپاست میگویم که مرا به زمین فرستادی تا آزمایشم کنی. عشق را در تو ای سرچشمه ی عشق می جویم و عاشق بودن را از تو عاشق ترین می آموزم. خداوندا ساز مرا هم کوک آوای بلبانی کن که در سپیده ترا میستایند هم نوای بادی که گردهای زندگی را به این سو و آن سو می بردو هم صدای موجی که بی کرانه ی دریا را نوازش میکند.مرا هم سفر اشکی کن که برای تو میریزد و هم راه رودخانه ای کن که به سوی تو میرود.مرا هم قفس شکسته بالی کن که به سوی تو پرواز میکرده و هم خیال چوپانی که ترا در آغوش میگیرد. خداوندا مرا یاری کن تا آوای این شکسته ساز به گوش شنوندگان خوش آید. هزاران برگ نیز در دفتر سپاس تو هیچ است پس این برگ بی خط را از من بپذیر.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 13:34  کیوان
|
|
|