از این پس بخشی که پیش از این بهش اشاره کرده بودم به نوشته های شکسته ساز افزوده

شد.گاه شمار در آغاز هر ماه و یک نوشته ی ادبی (شعر داستان کوتاه و ...)از شما که اگه

 به آدرس shekasteh_saz@yahoo.com   بفرستید و در آغاز هر ماه در کنار گاه

 شمار  گذاشته می شود.

 

مهر نام هفتمین روز سا ل و شانزدهمین روز هر ماه در گاهشماری خورشیدی است.در

 سانسکریت میترا در اوستا و پارسی باستان میسر در پهلوی میتر و در فارسی مهر گفته

 شده است.مهر میانجی است میان آفریدگار و آفریدگان

.

1 مهر 1338:تاسیس موسسه ی باستان شناسی. 1343:آغاز به کار دانشکده هنرهای

 دراماتیک.

2 مهر 513 پیش از میلاد:گذر سپاه ایران از تنگه ی بسفور در زمان داریوش هخامنشی.

3 مهر 552 میلادی:آغاز گفتگوی دو گروه ایرانی در دوره ی ساسانی بر سر ترک

مخاصمه در دریای سیاه.1313:گشایش دانشکده فنی دانشگاه تهران به سرپرستی دکتر

 محمود حسابی.

4 مهر 422 میلادی:پذیرش پیمان نامه ی صلح و دوستی میان ایران و روم و پایان

جنگ دو ساله ی دو کشور در دوره ی ساسانی.

5 مهر 1320:فرستادن رضا شاه به بندر عباس برای تبعید به جزیره ی موریس.

1360:پایان اشغال آبادان.

6 مهر 618:در گذشت شمس تبریزی.961:درگذشت وحشی بافقی.

7 مهر 522 پیش از میلاد:کشته شدن گئوماته و آغاز پادشاهی داریوش هخامنشی.

1227:زادروز کمال الملک.

8 مهر 586:زاد روز مولانا.

9مهر 331 پیش از میلاد:آغاز جنگ کوگامل در اربیل(شمال عراق)میان داریوش سوم

 هخامنشی و اسکندر

10مهر 539 پیش از میلاد:گرفتن شهر سیپر در 60 کیلو متری بابل به دست سپاهیان

 کوروش بزرگ.

11مهر 1337:راه اندازی تلوزیون در ایران.

13 مهر 579 میلادی:بیرون کردن رومیها از سوریه به وسیله ی سپاه ایران در زمان

 فرمانروایی انوشیروان پادشاه ساسانی.1380:در گذشت فریدون فروغی.

14مهر 1285:گشایش نخستین نشست رسمی مجلس شورای ملی با حضور مظفر

الدین شاه.

15 مهر 1307:زاد روز سهراب سپهری.

17 مهر882:بازپس گیری کرمان و پیوستن به قلمرو ایران در زمان شاه اسماعیل

صفوی.

1266:درگذشت علی نقی وزیری نوازنده ی تار و آهنگساز.

 

20 مهر1330:شکایت انگلستان از ایران در سازمان ملل برای ملی شدن نفت که آنرا بر

هم خوردن صلح جهانی می دانستند.

21مهر 539 پیش از میلاد:گرفتن بابل به دست کوروش بزرگ.عاشورا(10 محرم 61

هجری قمری)

22 مهر 539پیش از میلاد:آغاز شاهنشاهی در ایران به پادشاهی کوروش بزرگ پس از

گرفتن بابل.

23مهر 539 پیش از میلاد:فرمان  کوروش بزرگ برای آزادی 42 هزار یهودی در بابل.

24 مهر 1368:درگذشت مرتضی حنانه آهنگساز.

25 مهر 1331:اعلام قطع رابطه با انگلستان از سوی دکتر مصدق در مجلس شورای ملی.

27مهر1227:انصاب امیر کبیر به عنوان صدر اعظم در زمان ناصر الدین شاه.

29مهر479 پیش از میلاد:از میان بردن دسته ای از کشتی های جنگی یونان در

 دماغه ی میکال از سوی ناوگان ایران در دوره ی هخامنشی.

30مهر1285:گشایش نخستین کارخانه ی برق با روشن کردن چراغی به دست ناصر

 الدین شاه.

 

 

و این هم داستانی کوتاه از پگاه سپاسگزارم از داستان خوبی که فرستاد.بخش

دیدگاه ها رو به پگاه واگذار می کنم باهش درباره ی داستان گفتگو کنید:

 

..................................................................................................

 

 

مادر ايستاده جلويم طوري نگاهم ميکند که  ميفهمم چيزي دستگيرش شده مدتي در سکوت

نگاهم ميکند سپس آرام به طرف پشتي هاي ته اتاق  ميرود وبه سختي مينشيند

شنيدن نفس کشيدن پر صداي آقاجون که از اتاق بغلي مي آيد چيزيست که بهش عادت کرده

 ايم گاهي اصلا به گوشمان نميرسد

چه خوابه چه بيدار همانجا تو رخت خواب به جايي زل ميزند يا چشماشو ميبندد مانند

فراموشکارها وفراموش شده ها حال بلند شدن ندارد نفسش همينطوري هم در نمياد گاهي

 جوري سرفه ميکند که فکر ميکنيم الانه که به آخرين آرزوش برسد اما براي آخرين بار

 نفس عميقي بکشه وسپس..آروم به سمت مادر ميرم  آهنگي محلي رو دورتر از زادگاهش

زمزمه ميکنه مي پرسم:چيزي شده؟کسي چيزي..نگاهم نميکنه :برو به خواهرت بگو چايي

دم کنه برامون مهمون مياد : کي؟

جواب نميده  همونطور که براندازش ميکنم عقب عقب از در اتاق ميروم بيرون

از حياط که رد ميشوم ميبينم برگهاي زرد پهن شد ه ان وسط آب تيره ي حوض ونميشه

 شاخه هاي بي برگ رو تو آب ديد

ميرم به آشپزخونه خواهرم اونجا ايستاده پيراهن گلدار سبزي تنشه وداره چند تا هويج

رو با چاقو ميتراشه چند وقتيه ديگه نميپرسم بازهم براي آقاجون آب هويج ميگيري؟

با اينکه دلم براش ميسوزه  غذاش شده همين هر روز هر شب  نگرانم:چي شده؟

 فهميده؟ :احمقي گفته بودم ميفهمه حالا ميخواي چي کار کني؟: عصباني شد؟ :بيشتر

 ناراحتکتري رو بر ميدارم شير آب رو باز مي کنم :دلخوريش تموم ميشه وقتي براش

 پول بيارم..

من پسرشم يک کاري ميکنم براش..آره.. وسوسه ميشه:مگه پولش خوبه؟

کتري رو ميگذازم رو شعله مي پرم رو ميز چوبي آروم با دستم چند ضربه بهش ميزنم

مي خوام نشنوه اما زود بر ميگرده طرفم:باز تو اين کارو کردي؟شرمنده ميشم:گفتم

 نکنه خراب شه و..:مگه به اين چيزهاست؟حرف رو عوض ميکنم:کي قراره بياد؟

هويج ها رو رنده ميکنه:يه آقايي همسايه ها معرفيش کردن پول قرض ميده وبعد با

 بهرش ميگيره اگه جور شه خوبه نه؟

پاهامو تو هوا تکون ميدم:يعني بريم زير بار قرض يکي؟نميدونم..گناهه نيست؟

با شگفتي نگاهم ميکنه انتظار همچين حرفي رو ازم نداره :گدايي گناه نيست؟ با حاضر

 جوابي ميگم:نه !جوابو تو آستينم دارم  با رضايت پول ميدن.از اونها که چيزي کم

 اما اين مرده پررو ميشه با اون شکم بزرگش 

خندش ميگيره:تو که نديديش!هويج رنده شده رو ميريزه تو پارچه فشارش ميده وآب

 نارنجي رنگ ميچکه تو ليوان.به کفشام نگاه ميکنم که از زور خاک ديگه به سفيدي

 نميزنند کتري افتاده به جنب وجوش در کمد آهني رو باز ميکنه کمي چاي خشک بهم

 ميده ليوان رو بر ميداره ميره بيرون از همونجا ميگه:قند نداريم

چاي رو ميريزم تو قوري وآب رو روش شعله رو کم ميکنم ميرو م بيرون وبعد به

اتاق داره آب هويج رو به خورد آقا جون ميده مادر چادر انداخته سرش وتسبيح

 مي چرخونه.کمي مي ايستم ميفهمه اونجام : کي بهت گفته؟ : چه فرقي ميکنه؟

ديگه نميخوام بري ميفهمي؟اين طور پولها خوردن ندار ن مي خوام با آبرو بزرگ بشين 

کوتاه نميام : هميشه نميگي خدا گفته کمک کردن به ديگران واجبه؟من فقط وظيفشون

 رو يادشون ميارم!از حرفم يکه ميخوره :خجالت بکش  ديگه نبينم از اين حرفها بزنيها

 اگه بازم

 بفهمم گدايي کردي خونه راهت نميدم.

دمغ ميشم از اتاق ميروم بيرون زنگ در را ميزنند ميروم به آشپرخانه مادر در را باز ميکند

 

 

 وبا مرد ميروند تو.خواهرم مي آيد چايي ميريزد تکرار ميکند:قند نداريم چند تا دونه فقط

 هست  کمي فکر ميکند:برو يه ورق کاغذ بيار : ميخواي چي کار؟بيار تا بفهمي

چند لحظه بعد دارد کاغذ ها را تکه تکه ميکند  باهاشون گلوله هاي کوچک درست ميکند

 وميريزد در قند دان ايستاده ام و دستهايش را نگاه ميکنم  چند تا قند را ميريزد رويشان

کاغذ ها ديده نميشوند : اين هم يک قندان قند!از کار خودش ذوق کرده : اگه معلوم شه

چي؟ : خيالت راحت مگه چند تا قند بر ميداره؟

سيني به دست به اتاق ميروم صداي سکوت مادر مي آيد ونفسهاي آقاجون ومرد از بهر

ه پول حرف ميزند.دوست ندارم آنجا باشد

چاي را جلويش ميگيرم يکديگر را بر انداز ميکنيم برميدارم ودستش که به طرف قندان

 ميرود دستم شروع ميکند به لرزيدن از نگاهش هول مي شوم  وبا خودم ميگويم الان

 لو ميرويم!ناگهان دستم از سيني رها ميشود سيني وقندان و بر ميگردند رو زمين وهر

 چه درونش هست پخش مي شود لحظه اي به قيافه ي شگفت زده اش نگاه ميکنم اما به

مادرم نه

واز اتاق ميدوم بيرون از ترس دعوا پشت درختي پنهان ميشوم

دقايق کند ميگذرند سپس مادر ومرد  مي آيند بيرون  مادر چادرش را تا پيشانشي پايين

 کشيده سر به زير دنبال مرد راه ميرود  موقع بستن در زير لب خداحافظي ميکند

خواهرم میدود بيرون از آشپزخانه مادر لب حوض نيمه خشک مينشيند:نشد بهره اش زياد

 بود نمي تونستيم بديم  از پشت درخت سرک ميکشم  خواهرم آروم ميرود به

آشپزخانه ودر رو مبندد  مادر همونجا نشسته وتکان نميخورد

شب ميشود واو همونطورپشت به من نشسته  همانجا خوابم ميبرد  صبح زود با

 نسيمي که به صورتم ميخورد بيدار مي شوم  همه چيز مانند شب قبل است زمان تکان

 نخورده اما هوا روشن شده مادر بيدار است نشسته بر لبه ي حوض  فکر ميکنم بايد

 بالا تر بروم تا بيشتر گيرم بيايد به طرف در ميروم وبازش ميکنم صداي گرفته ي مادر

 مي پرسد:اين موقع کجا ميري؟:راهم زياده بايد زود راه بيفتم

ميداند  کجا ميخواه بروم ميداند اما چيزي نميگويد تسليم همانجا مي نشيند  اسفند

 دان وپارچه ي نخي را بر ميدارم ودر مه کوچه گم ميشوم.