مهرباد نوروز من را به سوی گرمای تابستان آورد.نسیم شبهای تابستان در خود گوهر های پنهانی دارد.بیهوده

نام ماه پس از تیر ،امرداد و جاودانگی نهاده نشده.پیام مهر و جاودانگی را از نسیم شبهای بی مرگی درمی یابم

 و  در گرمابه ی گرم تابستان  رخت کین را می شویم  و انبارهای اندیشه را تهی می کنم.

درود بر شما.

از فروردین تا تیر چون چشم بر هم زدنی گذشت.زمان زیادی ننوشتم .با  سپاس  فراوان از دوستان خوبم

 پگاه و سارا که این ساز در زمان نبودم به نیکی نواختند .با دست پر برگشتم.

نوشته های آینده ی شکسته ساز دربرگیرنده ی بخش دوم پارسیان آزادمنش(بابک خرمدین)پاسخی به

 جدایی خواهان،نوشته هایی درباره ی موسیقی ایرانی،تاریخچه ی پرچم ایران ،ادامه ی زبان پارسی،و دیگر

 جستار هاست.بی گمان ضرباهنگ(زمان روزآمد شدن) تارنگار تند تر می شه،اگر دیدگاهی درباره ی این

جستارها  داریدبگید و اینکه از دید شما کدام نوشته  با ارزش تره و باید زودتر گذاشته شه؟

اما این دومین بار است که از جبران خلیل جبران نویسنده ی شناخته شده و مرد اندیشمند براتون نوشته

می گذارم،و واپسین بار هم نخواهد بود.این دو نوشته از کتاب دیوانه و پیشتاز با بازگردانیه مهدی

 سرحدی  است .فراموش نشه در نوشته های گرفته شده از کتابها هرگز دست نمی برم

 (از دیدگاه پارسی سازی)چرا که دست کاری ادبی است و بسته نگری و کژاندیشی است.

با سپاس از همه ی همراهان.

پیروز باشید

زبان دیگر

گویند زمانی که سه روز بیش نداشتم،در گهواره ی نرم خویش آرمیده بودم و با شگفتی ،دنیای جدید پیرامون

 را می نگرسیتم.مادرم دایه را گفت حال فرزندم چطور است؟دایه پاسخ داد :خیلی سر حال است،بانو! امروز

 سه بار اورا شیر داده ام تا کنون کودکی به شادابی او ندیده ام.

وفتی این عبارات را شنیدم،خشمگین شدم و فریاد برآوردم:نه ،نه مادر!حرفش را باور نکن.بسترم زبر و

 ناراحت است.شیری که نوشیدم تلخ بود و بوی بدنش آزارم داد.چه بینوایم! نه مادر و نه دایه سخنم را

نشنیدند،زیرا من به زبان جهانی که از آن آمده بودم سخن می گفتم.

بیست و یک روز پس از به دنیا آمدنم ،زمانی که غسل تعمیدم دادند،کشیش به مادرم گفت:تبریک می گویم

 بانو! فرزندتان مسیحی به دنیا آمده است.با حیرت به کشیش گفتم:اگر چنین است پس مادر تو که به آسمان

رفته،باید به خاطر تو بسی نگران باشد،زیرا تو هنوز مسیحی نشده ای.اما کشیش نیز گفته ام را در نیافت.

هفت ماه بعد ،پیشگویی نزد من آمد.مدتی به چره ام خیره شد،سپس به مادرم گفتم:فرزندت،پیشوایی زیرک

خواهد شد و مردمان،پیرو او خواهند بود.

با تمام توان فریاد زدم :ای پیشگوی دروغگو!من خود بهتر از هر کس می دانم که موسیقی و آواز خواهم

 آموخت و موسیقی دان خواهم شد.اما با وجود آن که به آن سن رسیده بودم،با شگفتی تمام دیدم که هیچ

 کس زبان مرا در نمی یابد.

اکنون،سی و سه سال از آن زمان می گذرد.ماردم،دایه و کشیش خدای همه شان را بیامرزاد مرده اند.اما

آن پیشگو هنوز زنده است.دیروز او را در برابر معبد دیدم،به او گفتم که در زمره ی اهل موسیقی وارد

شده ام.گفت:از مدتها پیش یقین داشتم که تو،موسیقی دان بزرگی خواهی شد.وقتی شیر خواره ای بیش نبودی،

مادرت را از آینده آت خبر داده بودم.و من،گفته ی او را باور کردم،زیرا خود نیز زبان دنیایی را که از آمده ام ،

فراموش کرده ام.

دو قفس

در باغ پدرم ،دو قفس بود.درون یکی،شیری بود که بردگان پدرم آن را از صحرای قادسیه آورده بودند و در

دیگری ساری نغمه خوان،که لحظه ای از خواندن باز نمی ایستاد.هر صبحدم، سار به کنار شیر می آمد و می

 گفت :صبح ات  به خیر،ای برادر زندانی.

جبران خلیل جبران

 ایل کلهر1 و 2(سارا)